<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730</id><updated>2011-07-08T21:38:51.407+04:30</updated><title type='text'>مطلب وارده</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>21</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-6233195645999812804</id><published>2009-08-09T13:55:00.007+04:30</published><updated>2010-06-27T11:05:27.670+04:30</updated><title type='text'>امروز همه انقلابى هستند!</title><content type='html'>من همیشه میل دارم که همه طبقاتى که هستند، همه کسانى که در صحنه‏ها حاضر هستند همه با هم بنشینند اصلاح کنند مسائل را. هى ننشینند آن از آن‏ور بخواهد او را از بین ببرد، او از آن‏ور بخواهد که او را از بین ببرد؛ و مسئله را به بن بست برسانند و مملکت را به بن بست. شما به بن بست رسیدید! اشتباه مى‏کنید. مملکت اسلام که به بن بست نمى‏رسد. همین مردم، همین پیرزنها و پیرمردها و جوانها و بچه‏ها، از این بن بستها بیرون مى‏آورند این مملکت را. شماها به بن بست رسیدید، مى‏گویید خوب، چه بکنیم؛ بگذارید اسلام نباشد تا ما باشیم! بگذارید ایران نباشد، شما ایستاده‏اید تا پاى اینکه ایران نباشد! دست بردارید از فضولیها! براى خدا کار بکنید. براى خدا آرامش بگیرید. براى خدا دعوت به آرامش بکنید. براى خدا توى سر هم نزنید. این قدر هى مى‏گویند آقایان- چند روز پیش از این آقاى حجتى آمده بودند اینجا- که ما مى‏خواهیم یک جمعیتى درست کنیم. جمعیت «وحدت» و کذا. گفتم آقا این نمى‏شود. شما مى‏بینید که اگر درست کنید چند تا جمعیت هم، جمعیت فرض کنید که چه درست مى‏شود با این حرفها درست نمى‏شود، نه با مصاحبه درست مى‏شود؛ نه با چى. بله، خصوصى بنشینید با هم چه بکنید.&lt;br&gt;بترسید از اینکه یک وقت یک انفجارى حاصل بشود و همه ما را به باد فنا بدهد. از این بترسید شما! مغرور نشوید به اینکه من آن هستم که فلان کار، چیز بود، رستم یلى‏ (&lt;a href="#1" name="11"&gt;1&lt;/a&gt;) بود در کذا! مغرور نشوید.&lt;br&gt;این مردم اسلام را مى‏خواهند. اگر پایتان را از اسلام کنار بگذارید این طلبه‏اى که اینجا نشسته با کمال قوا با شما مخالفت مى‏کند. همه ملت اسلام هم اسلام را مى‏خواهند.&lt;br&gt;من اول سال به آقایان عرض کردم که این سال خوب است سال اجراى قانون باشد. باید حدود معلوم بشود. آقاى رئیس جمهور حدودش در قانون اساسى چه هست، یک قدم آن‏ور بگذارد من با او مخالفت مى‏کنم. اگر همه مردم هم موافق باشند، من مخالفت مى‏کنم. آقاى نخست وزیر حدودش چه قدر است، از آن حدود نباید خارج بشود. یک قدم کنار برود با او هم مخالفت مى‏کنم. مجلس حدودش چه قدر است، روى حدود خودش عمل کند. شوراى نگهبان حدودش چه قدر است؛ قوه قضاییه حدودش چى است؛ قوه اجرائیه. قانون معین شده است. نمى‏شود از شما پذیرفت که ما قانون را قبول نداریم. غلط مى‏کنى قانون را قبول ندارى! قانون ترا قبول ندارد. نباید از مردم پذیرفت، از کسى پذیرفت، که ما شوراى نگهبان را قبول نداریم. نمى‏توانى قبول نداشته باشى. مردم رأى دادند به اینها، مردم شانزده میلیون تقریباً یا یک قدرى بیشتر رأى دادند به قانون اساسى. مردمى که به قانون اساسى رأى دادند منتظرند که قانون اساسى اجرا بشود؛ نه هرکس از هر جا صبح بلند مى‏شود بگوید من شوراى نگهبان را قبول ندارم، من قانون اساسى را قبول ندارم، من مجلس را قبول ندارم، من رئیس جمهور را قبول ندارم، من دولت را قبول ندارم. نه! همه باید مقید به این باشید که قانون را بپذیرید، ولو برخلاف رأى شما باشد. باید بپذیرید، براى اینکه میزان اکثریت است؛ و تشخیص شوراى نگهبان که این مخالف قانون نیست و مخالف اسلام هم نیست، میزان است که همه ما باید بپذیریم. من هم ممکن است با بسیارى از چیزها، من که یک طلبه هستم، مخالف باشم.&lt;br&gt;لکن وقتى قانون شد [تصویب‏] خوب، ما هم مى‏پذیریم. بعد از اینکه یک چیزى قانونى شد دیگر نق زدن در آن، اگر بخواهد مردم را تحریک بکند، مفسد فى الارض است؛ و باید با او دادگاهها عمل مفسد فى الارض بکنند. و اگر نه، رأى مى‏دهد آرام. با رأى آرام هیچ کس مخالف نیست. شما مى‏گویید که نخیر، اینکه گفتند اینها اشتباه کردند؛ ولى ما در مقام عمل قبول داریم. رأیمان این است که این‏جورى نیست؛ اما در عمل ملتزم هستیم.&lt;br&gt;این هیچ مانعى ندارد. البته مسائل اگر مسائل اسلامى باشد، اگر در رأى هم مخالف باشید، باید تو سرتان زد! اما اگر یک مسائل سیاسى هست، مسائل [دیگر] هست، مى‏گویید اینها اشتباه کرده‏اند، بسیار خوب، ممکن است یک میلیون جمعیت هم اشتباه بکنند؛ این اشکال ندارد؛ اما در عین حالى که اعتقادتان این است که اینها اشتباه کرده‏اند، در عین حال باید بپذیرید. چاره ندارید. شما هم که وکیل شدید فرض کنید از تهران یا از جاى دیگر، خوب، عده کثیرى مى‏گویند که این لیاقت نداشته است! این نباید، خوب نبود بشود، اما حالا که اکثریت شد، پذیرفته‏اند. این مردم بیچاره همه چیز را قبول دارند؛ این من و شما هستیم که هر جا بر خلاف مصلحت ما باشد اساس را مى‏گوییم قبول نداریم. هر جا هرکس برخلاف من است این اصلًا مسلمان هم نیست و هر که بر وفق من است، اگر شمر هم باشد این ابوذر است! این یک مطلبى است که در باطن ذات هرکس هست. اصلاح کنید خودتان را. در باطن ذات همه هست که آن که با من خوب است خوب است؛ و آن که با من بد است بد. نه آنکه به حسب حکم خدا خوب است و به حسب واقع خوب است، نخیر، آنى که با من خوب است آن میزان است. آن قانون میزان است که براى من باشد؛ و آن مجلس میزان است که براى من باشد؛ و آن ارتش میزان است که براى من باشد! آن که براى من نباشد آن فاسد است! این یک چیزى است که در قلب همه است، اختصاص به یکى و دو تا ندارد. هر کسى هر چیزى را براى خودش مى‏خواهد همه مردم هر چیزى را براى خودشان مى‏خواهند، الّا آنهایى که بالاتر از این طبقات هستند. البته هرکس این‏طور است. اما در مقام تدبیر امور یک مملکت و در مقام اداره یک مملکت، باید همه شماها و همه کسانى که دست اندر کار هستند و همه ملت بپذیرند آن چیزى را که، قانون اساسى پذیرفته است. بپذیرند آن چیزى را که مجلس به آن رأى مى‏دهد و شوراى نگهبان آن را موافق قانون و موافق شرع مى‏داند.&lt;br&gt;باید بپذیرند اینها را. اگر مى‏خواهید که از صحنه بیرونتان نکنند، بپذیرید قانون را. نگویید هى قانون، و خودتان خلاف قانون بکنید! بپذیرید قانون را. همه‏تان روى مرز قانون عمل بکنید. اگر همه روى مرز قانون عمل بکنند، اختلاف دیگر پیش نمى‏آید. همه اختلافات این است‏ که یک کسى اینجا فرشش را انداخته، یکى هم اینجا فرشش را؛ اگر این روى فرش خودش بنشیند و آن هم روى فرش خودش بنشیند دعوا ندارد. اما اگر این پایش را دراز کرد روى فرش او، او پایش را کنار مى‏زند. و او هم مى‏خواهد پایش را دراز کنداینجا؛دعوااینجاپیدامى‏شود.&lt;br&gt;&lt;br&gt;هواى نفس، منشأ تمام دعواها&lt;br&gt;دعواهاى ما دعوایى نیست که براى خدا باشد. این را همه از گوشتان بیرون کنید! همه‏تان همه ما، از گوشمان بیرون کنیم که دعواى ما براى خدا است، ما براى مصالح اسلام دعوا مى‏کنیم. خیر! مسئله این حرفها نیست. من را نمى‏شود بازى داد! دعواى خود من و شما و همه کسانى که دعوا مى‏کنند همه براى خودشان است. همه مى‏گویند پیش بده براى ما! همه مى‏خواهند تمام این قدرت چى چى. آخر من نمى‏فهمم چه قدرتى الآن در کار هست! خوب، محمدرضا اگر دنبال این مسائل مى‏رفت مطلبى بود، براى اینکه یک قدرتى بود- قدرت شیطانى بود- کسى حق نداشت یک کلمه بگوید؛ اما امروز که بقال سرمحله مى‏آید و مى‏گوید که برادر نخست وزیر اینجا این کار درست نیست، برادر رئیس جمهور این کار درست نیست، این دیگر قدرتى نیست. یک برادرى است، یک دسته برادرند، یک دسته‏شان شانسشان آورده است آنجا نشسته‏اند؛ یک دسته بیچاره هم براى اینها سینه مى‏زنند! قدرت نیست که ما حالا براى یک قدرتى بیاییم. اینها تلبیسات ابلیس است که بر ما غلبه کرده است. و این تلبیسات ابلیسى را چنانچه مسامحه کنید، شما را به جهنم مى‏فرستد! در همین دنیا هم به تباهى مى‏کشد. در همین دنیا ایستاده است این تلبیس نفسانى و این شیطان نفس ایستاده است تا آنجایى که همه چیز دنیا را به باد فنا بدهد. هیتلر حاضر بود تمام بشر از بین برود، و خودش در آن قدرت همان آلمان باقى باشد. آن نژاد بالاتر و این چیزى که در مغز هیتلر بود در مغز همه شما هست! خودتان غفلت کرده‏اید. در مغز همه این مطلب هست که همه بروند و من [باشم‏]! تا نروید سراغ اینکه یک انصافى در کار باشد، یک توجهى به خدا در کار باشد. یک حسابى در کار باشد، که خودتان از خودتان حساب بکشید که من امروز مى‏خواهم چه بکنم، مى‏خواهم‏همه مملکت ایران را به هم بزنم براى اینکه من باشم و هیچ کس نباشد نه، همه باشید، و همه هم حفظ کنید مملکت را. همه باشید، و همه روى قانون عمل بکنید قانون اساسى را باز کنید، و هرکس مرز و حد خودش را تعیین کند. به ملت هم بگویند که قانون اساسى ما براى دولت این را وظیفه کرده است؛ براى رئیس جمهور این را؛ براى مجلس این را؛ براى فرض کنید فلان کار براى ارتش این را. براى همه وظیفه معین کرده است. به مردم بگویند در قانون اساسى که شما رأى دادید برایش، وظیفه ما این است. در لفظ فقط نباشد، و در واقع خلاف. واقعاً سرفرود بیاورید به قانون؛ و واقعاً سر فرود بیاورید به اسلام. لفظ را همه مى‏گویند. شاید شیطان را هم ازش بپرسند، مى‏گوید من انقلابى هستم! امروز همه انقلابى هستند! امروز همه دلسوز براى ملت هستند! امروز دعواى اینکه ما همه جنگ هم رفته‏ایم- و شما دیدید که یک دسته نوشته‏اند که ما از اول در جنگ چه بودیم- گفته‏اند. خوب، من هم مى‏توانم بگویم من در صفِ اول جنگ دارم جنگ مى‏کنم، ولى اینجا افتادم همینطور. باید به حسب واقع، به حسب انصاف، به حسب وجدان، این مردمى که شماها را روى کار آورده‏اند، این مردم زاغه نشین که شماها را روى مسند نشانده‏اند ملاحظه آنها را بکنید، و این جمهورى را تضعیفش نکنید. بترسید از آن روزى که مردم بفهمند در باطن ذات شما چیست، و یک انفجار حاصل بشود. از آن روز بترسید که ممکن است یکى از «ایام اللَّه»- خداى نخواسته- باز پیدا بشود. و آن روز دیگر قضیه این نیست که برگردیم به 22 بهمن. قضیه [این‏] است که فاتحه همه ما را مى‏خوانند! من از خداى تبارک و تعالى امید این را دارم که به ما عنایت بفرماید و ما را هدایت کند به یک راهى که مرضى اوست؛ و قلمهاى ما را هدایت کند به یک نوشته‏هایى که مورد رضاى اوست. و بر زبانهاى ما جارى کند یک چیزهایى را که مورد رضاى اوست.&lt;br&gt;والسلام علیکم و رحمة اللَّه و برکاته‏&lt;br&gt;&lt;br&gt;صحیفه نور ج14 ص380&lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;hr&gt;&lt;br&gt;(&lt;a href="#11" name="1"&gt;1&lt;/a&gt;)- پهلوان.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-6233195645999812804?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/6233195645999812804/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=6233195645999812804&amp;isPopup=true' title='1 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/6233195645999812804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/6233195645999812804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2009/08/blog-post.html' title='امروز همه انقلابى هستند!'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-438250524593250287</id><published>2008-11-27T23:18:00.002+03:30</published><updated>2008-11-28T16:33:27.410+03:30</updated><title type='text'>بسیج</title><content type='html'>پيام [به ملت ايران و بسيجيان سلحشور در هفته بسيج (نقش و منزلت بسيج)]&lt;br /&gt;زمان: 2 آذر 1367/12 ربيع الثانى 1409&lt;br /&gt;مكان: تهران، جماران‏&lt;br /&gt;موضوع: نقش و منزلت بسيج‏&lt;br /&gt;مناسبت: هفته بسيج‏&lt;br /&gt;مخاطب: ملت ايران و بسيجيان سلحشور&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بسم اللَّه الرحمن الرحيم‏&lt;br /&gt;تشكيل بسيج در نظام جمهورى اسلامى ايران يقيناً از بركات و الطاف جليه خداوند تعالى بود كه بر ملت عزيز و انقلاب اسلامى ايران ارزانى شد. در حوادث گوناگون پس از پيروزى انقلاب خصوصاً جنگ، بودند نهادها و گروههاى فراوانى كه با ايثار و خلوص و فداكارى و شهادت طلبى، كشور و انقلاب اسلامى را بيمه كردند، ولى حقيقتاً اگر بخواهيم مصداق كاملى از ايثار و خلوص و فداكارى و عشق به ذات مقدس حق و اسلام را ارائه دهيم، چه كسى سزاوارتر از بسيج و بسيجيان خواهند بود! بسيج شجره طيبه و درخت تناور و پرثمرى است كه شكوفه‏هاى آن بوى بهار وصل و طراوت يقين و حديث عشق مى‏دهد. بسيج مدرسه عشق و مكتب شاهدان و شهيدان گمنامى است كه پيروانش بر گلدسته‏هاى رفيع آن، اذان شهادت و رشادت سر داده‏اند. بسيج ميقات پابرهنگان و معراج انديشه پاك اسلامى است كه تربيت يافتگان آن، نام و نشان در گمنامى و بى‏نشانى گرفته‏اند. بسيج لشكر مخلص خداست كه دفتر تشكل آن را همه مجاهدان از اولين تا آخرين امضا نموده‏اند. من همواره به خلوص و صفاى بسيجيان غبطه مى‏خورم و از خدا مى‏خواهم تا با بسيجيانم محشور گرداند، چرا كه در اين دنيا افتخارم اين است كه خود بسيجى‏ام. من مجدداً به همه ملت بزرگوار ايران و مسئولين عرض مى‏كنم چه در جنگ و چه در صلح بزرگترين ساده انديشى اين است كه تصور كنيم جهانخواران خصوصاً امريكا و شوروى‏از ما و اسلام عزيز دست برداشته‏اند؛ لحظه‏اى نبايد از كيد دشمنان غافل بمانيم. در نهاد و سرشت امريكا و شوروى كينه و دشمنى با اسلام ناب محمدى- صلى اللَّه عليه و آله و سلم- موج مى‏زند. بايد براى شكستن امواج طوفانها و فتنه‏ها و جلوگيرى از سيل آفتها به سلاح پولادين صبر و ايمان مسلح شويم. ملتى كه در خط اسلام ناب محمدى- صلى اللَّه عليه و آله- و مخالف با استكبار و پول پرستى و تحجرگرايى و مقدس نمايى است، بايد همه افرادش بسيجى باشند و فنون نظامى و دفاعى لازم را بدانند، چرا كه در هنگامه خطر ملتى سربلند و جاويد است كه اكثريت آن آمادگى لازم رزمى را داشته باشد. خلاصه كلام، اگر بر كشورى نواى دلنشين تفكر بسيجى طنين انداز شد، چشم طمع دشمنان و جهانخواران از آن دور خواهد گرديد و الّا هر لحظه بايد منتظر حادثه ماند. بسيج بايد مثل گذشته و با قدرت و اطمينان خاطر به كار خود ادامه دهد. امروز يكى از ضروريترين تشكلها، بسيج دانشجو و طلبه است. طلاب علوم دينى و دانشجويان دانشگاهها بايد با تمام توان خود در مراكزشان از انقلاب و اسلام دفاع كنند و فرزندان بسيجى‏ام در اين دو مركز، پاسدار اصول تغييرناپذير «نه شرقى و نه غربى» باشند. امروز دانشگاه و حوزه از هر محلى بيشتر به اتحاد و يگانگى احتياج دارند. فرزندان انقلاب به هيچ وجه نگذارند ايادى امريكا و شوروى در آن دو محل حساس نفوذ كنند. تنها با بسيج است كه اين مهم انجام مى‏پذيرد. مسائل اعتقادى بسيجيان به عهده اين دو پايگاه علمى است. حوزه علميه و دانشگاه بايد چهارچوبهاى اصيل اسلام ناب محمدى را در اختيار تمامى اعضاى بسيج قرار دهند. بايد بسيجيان جهان اسلام در فكر ايجاد حكومت بزرگ اسلامى باشند و اين شدنى است، چرا كه بسيج تنها منحصر به ايران اسلامى نيست، بايد هسته‏هاى مقاومت را در تمامى جهان به وجود آورد و در مقابل شرق و غرب ايستاد. شما در جنگ تحميلى نشان داديد كه با مديريت صحيح و خوب مى‏توان اسلام را فاتح جهان نمود. شما بايد بدانيد كه كارتان به پايان نرسيده است، انقلاب اسلامى در جهان نيازمند فداكاريهاى شماست و مسئولين تنها با پشتوانه شماست كه مى‏توانند به تمامى تشنگان حقيقت و صداقت اثبات كنند كه بدون امريكا و شوروى مى‏شود به زندگى‏مسالمت آميز توأم با صلح و آزادى رسيد. حضور شما در صحنه‏ها موجب مى‏شود كه ريشه ضد انقلاب در تمامى ابعاد از بيخ و بن قطع گردد. من دست يكايك شما پيشگامان رهايى را مى‏بوسم و مى‏دانم كه اگر مسئولين نظام اسلامى از شما غافل شوند، به آتش دوزخ الهى خواهند سوخت. بار ديگر تأكيد مى‏كنم كه غفلت از ايجاد ارتش بيست ميليونى، سقوط در دام دو ابرقدرت جهانى را به دنبال خواهد داشت. من از تمامى بسيجيان خصوصاً از فرماندهان عزيز آن تشكر مى‏كنم و از دعاى خير براى اين فرزندان با وفاى اسلام غفلت نخواهم نمود. خداوند شهداى عزيز و گمنام بسيج را به نعمت همجوارى اهل بيت- عليهم السلام- متنعم و جانبازان عزيز را شفا و اسرا و مفقودين عزيز را سالماً به اوطانشان بازگرداند و هر روز بر عظمت و شوكت اين نهاد مقدس و مردمى كه پيروان اسلام عزيز و حضرت بقية اللَّه الاعظم- ارواحنا لمقدمه الفداء- هستند بيفزايد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;والسلام عليكم و رحمة اللَّه.&lt;br /&gt;67/9/2 روح اللَّه الموسوى الخمينى‏&lt;br /&gt;صحیفه نور ج21 ص194&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-438250524593250287?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/438250524593250287/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=438250524593250287&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/438250524593250287'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/438250524593250287'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/11/blog-post_27.html' title='بسیج'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-3485627405403499316</id><published>2008-11-01T14:45:00.006+03:30</published><updated>2008-11-01T15:14:39.816+03:30</updated><title type='text'>منشور روحانيت</title><content type='html'>پيام حضرت امام(ره) به روحانيان، مراجع، مدرسان، طلاب و ائمه جمعه و جماعات&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;خدمت حضرات روحانيون سراسر كشور و مراجع بزرگوار اسلام و مدرسين گرام و طلاب عزيز حوزه‌هاى علميه و ائمه‌ محترم جمعه و جماعات - دامت بركاتهم صلوات و سلام خدا و رسول خدا بر ارواح طيبه شهيدان خصوصاً شهداى عزيز حوزه ها و روحانيت. درود بر حاملان امانت وحى و رسالت پاسداران شهيدى كه اركان عظمت و افتخار انقلاب اسلامى را بر دوش تعهد سرخ و خونين خويش حمل نموده‌اند. سلام بر حماسه سازان هميشه‌ جاويد روحانيت كه رساله علميه و عمليه خود را به دم شهادت و مركب خون نوشته‌اند و بر منبر هدايت و وعظ و خطابه ناس از شمع حياتشان گوهر شب‌چراغ ساخته‌اند. افتخار و آفرين بر شهداى حوزه و روحانيت كه در هنگامه نبرد رشته تعلقات درس و بحث و مدرسه را بريدند و عقال(1) تمنيات دنيا را از پاى حقيقت علم برگرفتند و سبك‌بالان به ميهمانى عرشيان رفتند و در مجمع ملكوتيان شعر حضور سروده‌اند. سلام بر آنان كه تا كشف حقيقت تفقه به پيش تاختند و براى قوم و ملت خود منذران(2) صادقى شدند كه بند‌بند حديث صداقتشان را قطرات خون و قطعات پاره‌پاره پيكرشان گواهى كرده است و حقاً از روحانيت راستين اسلام و تشيع جز اين انتظارى نمى‌رود كه در دعوت به حق و راه خونين مبارزه مردم خود، اولين قربانی‌ها را بدهد و مهر ختام دفترش شهادت باشد. آنان كه حلقه ذكر عارفان و دعاى سحر مناجاتيان حوزه‌ها و روحانيت را درك كرده‌اند در خلسه حضورشان آرزويى جز شهادت نديده‌اند و آنان از عطاياى حضرت حق در ميهمانى خلوص و تقرب جز عطيه شهادت نخواسته‌اند. البته همه مشتاقان و طالبان هم به مراد شهادت نرسيده‌اند. يكى چون من عمرى در ظلمات حصارها و حجاب‌ها مانده است و در خانه عمل و زندگى جز ورق و كتاب منيت نمى‌يابد و ديگرى در اول شب يلداى زندگى سينه سياه هوس‌ها را دريده است و با سپيده سحر عشق عقد وصال و شهادت بسته است. و حال من غافل كه هنوز از كتم(3) عدم‌ها به وجود نيامده‌ام، چگونه از وصف قافله سالاران وجود وصفى كنم؟ من و امثال من از اين قافله فقط بانگ جرسى مى‌شنويم، بگذارم و بگذرم.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SQw9yroitDI/AAAAAAAAAKY/gYPr-bEpQ_0/s1600-h/manshur.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SQw9yroitDI/AAAAAAAAAKY/gYPr-bEpQ_0/s320/manshur.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5263650005404791858" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;ترديدى نيست كه حوزه‌هاى علميه و علماى متعهد در طول تاريخ اسلام و تشيع مهم‌ترين پايگاه محكم اسلام در برابر حملات و انحرافات و كجروی‌ها بوده‌اند. علماى بزرگ اسلام در همه عمر خود تلاش نموده‌اند تا مسائل حلال و حرام الهى را بدون دخل و تصرف ترويج نمايند. اگر فقهاى عزيز نبودند، معلوم نبود امروز چه علومى به عنوان علوم قرآن و اسلام و اهل بيت - عليهم السلام - به خورد توده‌ها داده بودند. جمع‌آورى و نگهدارى علوم قرآن و اسلام و آثار و احاديث پيامبر بزرگوار و سنت و سيره معصومين - عليهم السلام - و ثبت و تبويب(4) و تنقيح آنان در شرايطى كه امكانات بسيار كم بوده است و سلاطين و ستمگران در محو آثار رسالت همه امكانات خود را به كار مى‌گرفتند، كار آسانى نبوده است كه بحمداللّه امروز نتيجه آن زحمات را در آثار و كتب با بركتى همچون كتب اربعه (5) و كتاب‌هاى ديگر متقدمين و متأخرين از فقه و فلسفه ، رياضيات و نجوم و اصول و كلام و حديث و رجال، تفسير و ادب و عرفان و لغت و تمامى رشته‌هاى متنوع علوم مشاهده مى‌كنيم. اگر ما نام اين‌همه زحمت و مرارت را جهاد فى سبيل اللّه نگذاريم، چه بايد بگذاريم؟ در بعد خدمات علمى حوزه‌هاى علميه سخن بسيار است كه ذكر آن در اين مختصر نمى‌گنجد. بحمداللّه حوزه‌ها از نظر منابع و شيوه‌هاى بحث و اجتهاد، غنى و داراى ابتكار است. تصور نمى‌كنم براى بررسى عميق همه‌جانبه علوم اسلامى طريقه‌اى مناسب‌تر از شيوه علماى سلف يافت شود. تاريخ بيش از هزار ساله تحقيق و تتبع علماى راستين اسلام گواه بر ادعاى ما در راه بارور ساختن نهال مقدس اسلام است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; صدها سال است كه روحانيت اسلام تكيه‌گاه محرومان بوده است، هميشه مستضعفان از كوثر زلال معرفت فقهاى بزرگوار سيراب شده اند. از مجاهدات علمى و فرهنگى آنان كه بحق از جهاتى افضل از دماء شهيدان(6) است كه بگذريم، آنان در هر عصرى از اعصار براى دفاع از مقدسات دينى و ميهنى خود مرارت ها و تلخی‌هايى متحمل شده‌اند و همراه با تحمل اسارت‌ها و تبعيدها، زندان‌ها و اذيت و آزارها و زخم زبان‌ها، شهداى گران‌قدرى را به پيشگاه مقدس حق تقديم نموده‌اند. شهداى روحانيت منحصر به شهداى مبارزه و جنگ در ايران نيستند، يقيناً رقم شهداى گمنام حوزه‌ها و روحانيت كه در مسير نشر معارف و احكام الهى به دست مزدوران و نامردمان، غريبانه جان باخته‌اند زياد است. در هر نهضت و انقلاب الهى و مردمى ، علماى اسلام اولين كسانى بوده‌اند كه بر تارك جبين‌شان خون و شهادت نقش بسته است. كدام انقلاب مردمى - اسلامى را سراغ كنيم كه در آن حوزه و روحانيت پيش‌كسوت شهادت نبوده‌اند و بر بالاى دار نرفته‌اند و اجساد مطهرشان بر سنگ‌فرشهاى حوادث خونين به شهادت نايستاده است؟ در 15خرداد و در حوادث قبل و بعد از پيروزى، شهداى اولين، از كدام قشر بوده‌اند؟ خدا را سپاس مى‌گزاريم كه از ديوارهاى فيضيه گرفته تا سلول‌هاى مخوف و انفرادى رژيم شاه و از كوچه و خيابان تا مسجد و محراب امامت جمعه و جماعات و از دفاتر كار و محل خدمت تا خطوط مقدم جبهه‌ها و ميادين مين، خون پاك شهداى حوزه و روحانيت افق فقاهت را گلگون كرده است و در پايان افتخارآميز جنگ تحميلى نيز رقم شهدا و جانبازان و مفقودين حوزه‌ها نسبت به قشرهاى ديگر زيادتر است. بيش از دو هزار و پانصد نفر از طلاب علوم دينيه در سراسر ايران در جنگ تحميلى شهيد شده‌اند و اين رقم نشان مى‌دهد كه روحانيت براى دفاع از اسلام و كشور اسلامى ايران تا چه حد مهيا بوده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; امروز نيز همچون گذشته شكارچيان استعمار در سرتاسر جهان از مصر و پاكستان و افغانستان و لبنان و عراق و حجاز و ايران و اراضى اشغالى به سراغ شيردلان روحانيت مخالف شرق و غرب و متكى به اصول اسلام ناب محمدى - صلى اللّه عليه و آله و سلم – رفته‌اند و از اين پس نيز جهان اسلام هر از چند گاه شاهد انفجار خشم جهان‌خواران عليه يك روحانى پاك‌باخته است. علماى اصيل اسلام هرگز زير بار سرمايه‌داران و پول‌پرستان و خوانين نرفته‌اند و همواره اين شرافت را براى خود حفظ كرده‌اند و اين ظلم فاحشى است كه كسى بگويد دست روحانيت اصيل طرفدار اسلام ناب محمدى با سرمايه‌داران در يك كاسه است. و خداوند كسانى را كه اين‌گونه تبليغ كرده و يا چنين فكر مى‌كنند، نمى‌بخشد. روحانيت متعهد، به خون سرمايه‌داران زالو‌صفت تشنه است و هرگز با آنان سر آشتى نداشته و نخواهد داشت. آن‌ها با زهد و تقوا و رياضت درس خوانده‌اند و پس از كسب مقامات علمى و معنوى نيز به همان شيوه زاهدانه و با فقر و تهيدستى و عدم تعلق به تجملات دنيا زندگى كرده اند و هرگز زير بار منت و ذلت نرفته‌اند. دقت و مطالعه در زندگى علماى سلف، حكايت از فقر و نهايتاً روح پرفتوت آنان براى كسب معارف مى‌كند كه چگونه در پرتو نور شمع و شعاع قمر تحصيل كرده‌اند و با قناعت و بزرگ‌وارى زيستند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ترويج روحانيت و فقاهت نه زور سر نيزه بوده است، نه سرمايه پول‌پرستان و ثروت‌مندان، بلكه هنر و صداقت و تعهد خود آنان بوده است كه مردم آنان را برگزيده‌اند. مخالفت روحانيون با بعضى از مظاهر تمدن در گذشته صرفاً به جهت ترس از نفوذ اجانب بوده است. احساس خطر از گسترش فرهنگ اجنبى ، خصوصاً فرهنگ مبتذل غرب موجب شده بود كه آنان با اختراعات و پديده‌ها برخورد احتياط‌ آ‌ميز كنند. علماى راستين از بس كه دروغ و فريب از جهان‌خواران ديده بودند، به هيچ چيزى اطمينان نمى‌كردند و ابزارى از قبيل راديو و تلويزيون در نزدشان مقدمه ورود استعمار بود، لذا گاهى حكم به منع استفاده از آنها را مى‌دادند. آيا راديو و تلويزيون در كشورهايى چون ايران وسايلى نبودند تا فرهنگ غرب را به ارمغان آورند؟ و آيا رژيم گذشته از راديو و تلويزيون براى بى‌اعتبار كردن عقايد مذهبى و ناديده گرفتن آداب و رسوم ملى استفاده نمى‌نمود؟ به هر حال خصوصيات بزرگى چون قناعت و شجاعت و صبر و زهد و طلب علم و عدم وابستگى به قدرت‌ها و مهم‌تر از همه احساس مسئوليت در برابر توده‌ها، روحانيت را زنده و پايدار و محبوب ساخته است و چه عزتى بالاتر از اينكه روحانيت با كمى امكانات، تفكر اسلام ناب را بر سرزمين افكار و انديشه مسلمانان جارى ساخته است و نهال مقدس فقاهت در گلستان حيات و معنويت هزاران محقق به شكوفه نشسته است. راستى اگر كسى فكر كند كه استعمار، روحانيت را با اين‌همه مجد و عظمت و نفوذ تعقيب نكرده و نمى‌كند، ساده‌انديشى نيست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله كتاب آيات شيطانى(7) كارى حساب شده براى زدن ريشه دين و دين‌دارى و در رأس آن اسلام و روحانيت است. يقيناً اگر جهان‌خواران مى‌توانستند، ريشه و نام روحانيت را مى‌سوختند ولى خداوند همواره حافظ و نگهبان اين مشعل مقدس بوده است و إن‌شاءالله از اين پس نيز خواهد بود، به شرط آن‌كه حيله و مكر و فريب جهان‌خواران را بشناسيم. البته بدان معنا نيست كه ما از همه روحانيون دفاع كنيم، چرا كه روحانيون وابسته و مقدس‌نما و تحجرگرا هم كم نبودند و نيستند. در حوزه‌هاى علميه هستند افرادى كه عليه انقلاب و اسلام ناب محمدى فعاليت دارند. امروز عده‌اى با ژست تقدس‌مآبى چنان تيشه به ريشه دين و انقلاب و نظام مى‌زنند كه گويى وظيفه‌اى غير از اين ندارند. خطر تحجرگرايان و مقدس‌نمايان احمق در حوزه‌هاى علميه كم نيست. طلاب عزيز لحظه‌اى از فكر اين مارهاى خوش خط و خال كوتاهى نكنند، اين‌ها مروج اسلام آمريكايى‌اند و دشمن رسول اللّه. آيا در مقابل اين افعی‌ها نبايد اتحاد طلاب عزيز حفظ شود؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; استكبار وقتى كه از نابودى مطلق روحانيت و حوزه‌ها مأيوس شد، دو راه براى ضربه‌زدن انتخاب نمود، يكى راه ارعاب و زور و ديگرى راه خدعه و نفوذ در قرن معاصر. وقتى حربه ارعاب و تهديد چندان كارگر نشد، راه‌هاى نفوذ تقويت گرديد. اولين و مهم‌ترين حركت، القاى شعار جدايى دين از سياست است كه متأسفانه اين حربه در حوزه و روحانيت تا اندازه‌اى كارگر شده است تا جايى كه دخالت در سياست دونشان فقيه و ورود در معركه سياسيون تهمت وابستگى به اجانب را به همراه مى‌آورد، يقيناً روحانيون مجاهد از نفوذ بيشتر زخم برداشته‌اند. گمان نكنيد كه تهمت وابستگى و افتراى بى‌دينى را تنها اغيار به روحانيت زده است، هرگز، ضربات روحانيت ناآگاه و آگاه وابسته ، به مراتب كاری‌تر از اغيار بوده و هست. در شروع مبارزات اسلامى اگر مى‌خواستى بگويى شاه خائن است، بلافاصله جواب مى‌شنيدى كه شاه شيعه است! عده‌اى مقدس‌نماى واپسگرا همه چيز را حرام مى‌دانستند و هيچ‌كس قدرت اين را نداشت كه در مقابل آن‌ها قد علم كند. خون دلى كه پدر پيرتان از اين دسته متحجر خورده است هرگز از فشارها و سختی‌هاى ديگران نخورده است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتى شعار جدايى دين از سياست جا افتاد و فقاهت در منطق ناآگاهان غرق شدن در احكام فردى و عبادى شد و قهراً فقيه هم مجاز نبود كه از اين دايره و حصار بيرون رود و در سياست «و» حكومت دخالت نمايد، حماقت روحانى در معاشرت با مردم فضيلت شد. به زعم بعض افراد، روحانيت زمانى قابل احترام و تكريم بود كه حماقت از سراپاى وجودش ببارد و الا عالم سياس و روحانى كاردان و زيرك، كاسه‌اى زير نيم كاسه داشت. و اين از مسائل رايج حوزه‌ها بود كه هر كس كج راه مى‌رفت متدين‌تر بود. ياد‌گرفتن زبان خارجى، كفر و فلسفه و عرفان، گناه و شرك به‌شمار مى‌رفت. در مدرسه فيضيه فرزند خردسالم، مرحوم مصطفى از كوزه‌اى آب نوشيد، كوزه را آب كشيدند، چرا كه من فلسفه مى‌گفتم. ترديدى ندارم اگر همين روند ادامه مى‌يافت، وضع روحانيت و حوزه‌ها، وضع كليساهاى قرون وسطى مى‌شد كه خداوند بر مسلمين و روحانيت منت نهاد و كيان و مجد واقعى حوزه‌ها را حفظ نمود. علماى دين باور در همين حوزه‌ها تربيت شدند و صفوف خويش را از ديگران جدا كردند. قيام بزرگ اسلامى‌مان نشأت گرفته از همين بارقه است. البته هنوز حوزه‌ها به هر دو تفكر آميخته‌اند و بايد مراقب بود كه تفكر جدايى دين از سياست از لايه‌هاى تفكر اهل جمود به طلاب جوان سرايت نكند و يكى از مسائلى كه بايد براى طلاب جوان ترسيم شود، همين قضيه است كه چگونه در دوران وانفساى نفوذ مقدسين نافهم و ساده‌لوحان بی‌سواد، عده اى كمر همت بسته‌اند و براى نجات اسلام و حوزه و روحانيت از جان و آبرو سرمايه گذاشته‌اند. اوضاع مثل امروز نبود، هر كس صددر‌صد معتقد به مبارزه نبود زير فشارها و تهديدهاى مقدس‌نماها از ميدان به ‌در مى‌رفت، ترويج تفكر شاه سايه خداست و يا با گوشت و پوست نمى‌توان در مقابل توپ و تانك ايستاد و اين‌كه ما مكلف به جهاد و مبارزه نيستيم و يا جواب خون مقتولين را چه كسى مى‌دهد و از همه شكننده‌تر، شعار گمراه‌كننده حكومت قبل از ظهور امام زمان - عليه السلام - باطل است و هزاران إن قُلت ديگر، مشكلات بزرگ و جان‌فرسايى بودند كه نمى‌شد با نصيحت و مبارزه منفى و تبليغات جلوى آنها را گرفت، تنها راه حل، مبارزه و ايثار خون بود كه خداوند وسيله‌اش را آماده نمود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;علما و روحانيت متعهد سينه را براى مقابله با هر تير زهرآگينى كه به طرف اسلام شليك مى‌شد آماده نمودند و به مسلخ عشق آمدند. اولين و مهم‌ترين فصل خونين مبارزه در عاشوراى 15 خرداد رقم خورد. در 15خرداد42 مقابله با گلوله تفنگ و مسلسل شاه نبود كه اگر تنها اين بود مقابله را آسان مى‌نمود. بلكه علاوه بر آن از داخل جبهه خودى گلوله حيله و مقدس‌مآبى و تحجر بود، گلوله زخم زبان و نفاق و دورويى بود كه هزار بار بيشتر از باروت و سرب، جگر و جان را مى‌سوخت و مى‌دريد. در آن زمان روزى نبود كه حادثه‌اى نباشد، ايادى پنهان و آشكار آمريكا و شاه به شايعات و تهمت‌ها متوسل شدند حتى نسبت تارك الصلوة و كمونيست و عامل انگليس به افرادى كه هدايت مبارزه را به عهده داشتند، مى‌دادند. واقعاً روحانيت اصيل در تنهايى و اسارت خون مى‌گريست كه چگونه آمريكا و نوكرش پهلوى مى‌خواهند ريشه ديانت و اسلام را بركنند و عده‌اى روحانى مقدس‌نماى ناآگاه يا بازی‌خورده و عده‌اى وابسته كه چهره‌شان بعد از پيروزى روشن گشت، مسير اين خيانت بزرگ را هموار مى‌نمودند. آن‌قدر كه اسلام از اين مقدسين روحانى‌نما ضربه خورده است، از هيچ قشر ديگر نخورده است و نمونه بارز آن مظلوميت و غربت اميرالمؤمنين - عليه السلام - كه در تاريخ روشن است. بگذارم و بگذرم و ذائقه ها را بيش از اين تلخ نكنم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولى طلاب جوان بايد بدانند كه پرونده تفكر اين گروه همچنان باز است و شيوه مقدس‌مآبى و دين‌فروشى عوض شده است. شكست خوردگان ديروز، سياست‌بازان امروز شده‌اند. آن‌ها كه به خود اجازه ورود در امور سياست را نمى‌دادند، پشتيبان كسانى شدند كه تا براندازى نظام و كودتا جلو رفته بودند. غائله قم و تبريز(8) با هماهنگى چپی‌ها و سلطنت‌طلبان و تجزيه‌طلبان كردستان تنها يك نمونه است كه مى‌توانيم ابراز كنيم كه در آن حادثه ناكام شدند ولى دست برنداشتند و از كودتاى نوژه (9) سر در آوردند، باز خدا رسوايشان ساخت. دسته‌اى ديگر از روحانى‌نماهايى كه قبل از انقلاب، دين را از سياست جدا مى‌دانستند و سر به آستانه دربار مى‌ساييدند، يك‌مرتبه متدين شده و به روحانيون عزيز و شريفى كه براى اسلام آن‌همه زجر و آوارگى و زندان و تبعيد كشيدند تهمت وهابيت و بدتر از وهابيت زدند. ديروز مقدس‌نماهاى بی‌شعور مى‌گفتند دين از سياست جداست و مبارزه با شاه حرام است، امروز مى‌گويند مسئولين نظام كمونيست شده‌اند! تا ديروز مشروب‌فروشى و فساد و فحشاء و فسق و حكومت ظالمان براى ظهور امام زمان -ارواحنا فداه - را مفيد و راه‌گشا مى‌دانستند، امروز از اينكه در گوشه‌اى خلاف شرعى كه هرگز خواست مسئولين نيست رخ مى‌دهد، فرياد وا اسلاما سر مى‌دهند!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديروز حجتيه‌ايها(10) مبارزه را حرام كرده بودند و در بحبوحه مبارزات تمام تلاش خود را نمودند تا اعتصاب چراغانى نيمه شعبان را به نفع شاه بشكنند، امروز انقلابی‌تر از انقلابيون شده‌اند! ولايتی‌هاى ديروز كه در سكوت و تحجر خود آبروى اسلام و مسلمين را ريخته‌اند، و در عمل پشت پيامبر و اهل بيت عصمت و طهارت را شكسته‌اند و عنوان ولايت برايشان جز تكسب و تعيش نبوده است، امروز خود را بانى و وارث ولايت نموده و حسرت ولايت دوران شاه را مى‌خورند! راستى اتهام آمريكايى و روسى و التقاطى، اتهام حلال كردن حرام‌ها و حرام كردن حلال‌ها، اتهام كشتن زنان آبستن و حليت قمار و موسيقى از چه كسانى صادر مى‌شود؟ از آدم‌هاى لامذهب يا از مقدس‌نماهاى متحجر و بی‌شعور؟! فرياد تحريم نبرد با دشمنان خدا و به سخره گرفتن فرهنگ شهادت و شهيدان و اظهار طعن‌ها و كنايه‌ها نسبت به مشروعيت نظام كار كيست؟ كار عوام يا خواص؟ خواص از چه گروهى؟ از به ظاهر معممين يا غير آن؟ بگذريم كه حرف بسيار است. همه اين‌ها نتيجه نفوذ بيگانگان در جايگاه و در فرهنگ حوزه‌هاست، و برخورد واقعى هم با اين خطرات بسيار مشكل و پيچيده است. از يك طرف وظيفه تبيين حقايق و واقعيات و اجراى حق و عدالت در حد توان و از طرف ديگر مراقبت از نيفتادن سوژه‌اى به دست دشمنان كار آسانى نيست.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SQw9uwKfqEI/AAAAAAAAAKQ/PGsdkYbGjCI/s1600-h/7-1.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SQw9uwKfqEI/AAAAAAAAAKQ/PGsdkYbGjCI/s320/7-1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5263649937901463618" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;با اين‌كه در كشور ما در اجراى عدالت بين روحانى و غير آن امتيازى نيست، ولى وقتى با متخلفى از روحانيت خوش‌سابقه يا بدسابقه برخورد شرعى و قانونى و جدى مى‌شود، فوراً باندها فرياد مى‌زنند كه چه نشسته‌ايد، جمهورى اسلامى مى‌خواهد آبروى روحانيت را ببرد. اگر احياناً كسى مستحق عفو بوده و بخشيده شود، تبليغ مى‌كنند كه نظام به روحانيت امتياز بی‌جا مى‌دهد. مردم عزيز ايران بايد مواظب باشند كه دشمنان از برخورد قاطع نظام با متخلفين از به اصطلاح روحانيون سوءاستفاده نكنند و با موج‌آفرينى و تبليغات اذهان را نسبت به روحانيون متعهد بدبين ننمايند و اين را دليل عدالت نظام بدانند كه امتيازى براى هيچ‌كس قائل نيست و خدا مى‌داند كه شخصاً براى خود ذره‌اى مصونيت و حق و امتياز قائل نيستم. اگر تخلفى از من هم سر زند مهياى مؤاخذه‌ام. حال بحث اين است كه براى جلوگيرى از تكرار آن حوادث تلخ و رسيدن به اطمينان از قطع نفوذ بيگانگان در حوزه‌ها چه بايد كرد؟ گر چه كار مشكل است ولى چاره چيست؟ بايد فكرى كرد. اولين وظيفه شرعى و الهى آن است كه اتحاد و يك‌پارچگى طلاب و روحانيت انقلابى حفظ شود وگرنه شب تاريك در پيش است و بيم موج و گردابى چنين هايل.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt; امروز هيچ دليل شرعى و عقلى وجود ندارد كه اختلاف سليقه‌ها و برداشت‌ها و حتى ضعف مديريت‌ها دليل به هم خوردن الفت و وحدت طلاب و علماى متعهد گردد. ممكن است هر كس در فضاى ذهن و ايده‌هاى خود نسبت به عملكردها و مديريت‌ها و سليقه‌هاى ديگران و مسئولين انتقادى داشته باشد، ولى لحن و تعابير نبايد افكار جامعه و آيندگان را از مسير شناخت دشمنان واقعى و ابرقدرت‌ها كه همه مشكلات و نارسايی‌ها از آنان سرچشمه گرفته است، به طرف مسائل فرعى منحرف كند و خداى ناكرده همه ضعف‌ها و مشكلات به حساب مديريت و مسئولين گذاشته شود و از آن تفسير انحصارطلبى گردد كه اين عمل كاملاً غير منصفانه است و اعتبار مسئولين نظام را از بين مى‌برد و زمينه را براى ورود بى‌تفاوتها و بى‌دردها به صحنه انقلاب آماده مى‌كند. من امروز بر اين عقيده‌ام كه مقتدرترين افراد در مصاف با آن‌همه توطئه‌ها و خصومت‌ها و جنگ‌افروزيهايى كه در جهان عليه انقلاب اسلامى است، معلوم نبود موفقيت بيشترى از افراد موجود به دست مى‌آوردند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در يك تحليل منصفانه از حوادث انقلاب خصوصاً از حوادث ده سال پس از پيروزى بايد عرض كنم كه انقلاب اسلامى ايران در اكثر اهداف و زمينه‌ها موفق بوده است و به يارى خداوند بزرگ در هيچ زمينه‌اى مغلوب و شكست خورده نيستيم، حتى در جنگ پيروزى از آن ملت ما گرديد و دشمنان در تحميل آن‌همه خسارات چيزى به دست نياوردند. البته اگر همه علل و اسباب را در اختيار داشتيم در جنگ به اهداف بلندتر و بالاترى مى‌نگريستيم و مى‌رسيديم ولى اين بدان معنا نيست كه در هدف اساسى خود كه همان دفع تجاوز و اثبات صلابت اسلام بود مغلوب خصم شده ايم. هر روز ما در جنگ بركتى داشته‌ايم كه در همه صحنه‌ها از آن بهره جسته‌ايم. ما انقلاب‌مان را در جنگ به جهان صادر نموده‌ايم، ما مظلوميت خويش و ستم متجاوزان را در جنگ ثابت نموده‌ايم، ما در جنگ، پرده از چهره تزوير جهان‌خواران كنار زديم، ما در جنگ، دوستان و دشمنان‌مان را شناخته‌ايم، ما در جنگ به اين نتيجه رسيده‌ايم كه بايد روى پاى خودمان بايستيم، ما در جنگ ابهت دو ابرقدرت شرق و غرب را شكستيم، ما در جنگ ريشه‌هاى انقلاب پر بار اسلامى‌مان را محكم كرديم، ما در جنگ حس برادرى و وطن‌دوستى را در نهاد يكايك مردمان بارور كرديم، ما در جنگ به مردم جهان و خصوصاً مردم منطقه نشان داديم كه عليه تمامى قدرت‌ها و ابرقدرت‌ها ساليان سال مى‌توان مبارزه كرد، جنگ ما كمك به افغانستان را به دنبال داشت، جنگ ما فتح فلسطين را به دنبال خواهد داشت، جنگ ما موجب شد كه تمامى سردمداران نظام‌هاى فاسد در مقابل اسلام احساس ذلت كنند، جنگ ما بيدارى پاكستان و هندوستان را به دنبال داشت، تنها در جنگ بود كه صنايع نظامى ما از رشد آن‌چنانى برخوردار شد و از همه اين‌ها مهم‌تر استمرار روح اسلام انقلابى در پرتو جنگ تحقق يافت. همه اين‌ها از بركت خون‌هاى پاك شهداى عزيز هشت سال نبرد بود، همه اين‌ها از تلاش مادران و پدران و مردم عزيز ايران در ده سال مبارزه با آمريكا و غرب و شوروى و شرق نشأت گرفت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جنگ ما جنگ حق و باطل بود و تمام‌شدنى نيست، جنگ ما جنگ فقر و غنا بود، جنگ ما جنگ ايمان و رذالت بود و اين جنگ از آدم تا ختم زندگى وجود دارد. چه كوته‌نظرند آنهايى كه خيال مى‌كنند چون ما در جبهه به آرمان نهايى نرسيده‌ايم، پس شهادت و رشادت و ايثار و از خودگذشتگى و صلابت بی‌فايده است! درحالى كه صداى اسلام‌خواهى آفريقا از جنگ هشت ساله ماست. علاقه به اسلام‌شناسى مردم در آمريكا و اروپا و آسيا و آفريقا يعنى در كل جهان از جنگ هشت ساله ماست. من در اين‌جا از مادران و پدران و خواهران و برادران و همسران و فرزندان شهدا و جانبازان به خاطر تحليل‌هاى غلط اين روزها رسماً معذرت مى‌خواهم و از خداوند مى‌خواهم مرا در كنار شهداى جنگ تحميلى بپذيرد. ما در جنگ براى يك لحظه هم نادم و پشيمان از عملكرد خود نيستيم. راستى مگر فراموش كرده‌ايم كه ما براى اداى تكليف جنگيده‌ايم و نتيجه فرع آن بوده است. ملت ما تا آن روز كه احساس كرد كه توان و تكليف جنگ دارد به وظيفه خود عمل نمود. و خوشا به حال آنان كه تا لحظه آخر هم ترديد ننمودند، آن ساعتى هم كه مصلحت بقاى انقلاب را در قبول قطعنامه ديد و گردن نهاد، باز به وظيفه خود عمل كرده است، آيا از اينكه به وظيفه خود عمل كرده است نگران باشد؟ نبايد براى رضايت چند ليبرال خود فروخته در اظهارنظرها و ابراز عقيده‌ها به گونه‌اى غلط عمل كنيم كه حزب‌اللّه عزيز احساس كند جمهورى اسلامى دارد از مواضع اصولى‌اش عدول مى‌كند. تحليل اين مطلب كه جمهورى اسلامى ايران چيزى به دست نياورده و يا ناموفق بوده است، آيا جز به سستى نظام و سلب اعتماد مردم منجر نمى‌شود؟! تأخير در رسيدن به همه اهداف دليل نمى‌شود كه ما از اصول خود عدول كنيم. همه ما مأمور به اداى تكليف و وظيفه‌ايم نه مأمور به نتيجه . اگر همه انبياء و معصومين - عليهم السلام - در زمان و مكان خود مكلف به نتيجه بودند، هرگز نمى‌بايست از فضاى بيشتر از توانايى عمل خود فراتر بروند و سخن بگويند و از اهداف كلى و بلند مدتى كه هرگز در حيات ظاهرى آنان جامه عمل نپوشيده است ذكرى به ميان آورند. در حالى كه به لطف خداوند بزرگ، ملت ما توانسته است در اكثر زمينه‌هايى كه شعار داده است به موفقيت نايل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما شعار سرنگونى رژيم شاه را در عمل نظاره كرده‌ايم، ما شعار آزادى و استقلال را به عمل خود زينت بخشيده‌ايم، ما شعار مرگ بر آمريكا را در عمل جوانان پرشور و قهرمان و مسلمانان در تسخير لانه فساد و جاسوسى آمريكا تماشا كرده‌ايم، ما همه شعارهای‌مان را با عمل محك زده‌ايم. البته معترفيم كه در مسير عمل، موانع زيادى به وجود آمده است كه مجبور شده‌ايم روش‌ها و تاكتيك‌ها را عوض نماييم. ما چرا خودمان و ملت و مسئولين كشورمان را دست كم بگيريم و همه عقل و تدبير امور را در تفكر ديگران خلاصه كنيم؟ من به طلاب عزيز هشدار مى‌دهم كه علاوه بر اين‌كه بايد مواظب القائات روحانى‌نماها و مقدس‌مآبها باشند، از تجربه تلخ روى كار آمدن انقلابى‌نماها و به ظاهر عقلاى قوم كه هرگز با اصول و اهداف روحانيت آشتى نكرده‌اند عبرت بگيرند كه مبادا گذشته تفكر و خيانت آنان فراموش و دلسوزی‌هاى بی‌مورد و ساده‌انديشی‌ها سبب مراجعت آنان به پست‌هاى كليدى و سرنوشت‌ساز نظام شود. من امروز بعد از ده سال از پيروزى انقلاب اسلامى همچون گذشته اعتراف مى‌كنم كه بعض تصميمات اول انقلاب در سپردن پست‌ها و امور مهمّه كشور به گروهى كه عقيده خالص و واقعى به اسلام ناب محمدى نداشته‌اند، اشتباهى بوده است كه تلخى آثار آن، به راحتى از ميان نمى‌رود؛ گر چه در آن موقع هم من شخصاً مايل به روى كار آمدن آنان نبودم ولى با صلاحديد و تأييد دوستان قبول نمودم و الان هم سخت معتقدم كه آنان به چيزى كمتر از انحراف انقلاب از تمامى اصولش و هر حركت به سوى آمريكاى جهان‌خوار قناعت نمى‌كنند، در حالى كه در كارهاى ديگر نيز جز حرف و ادعا هنرى ندارند. امروز هيچ تأسفى نمى‌خوريم كه آنان در كنار ما نيستند چرا كه از اول هم نبوده‌اند. انقلاب به هيچ گروهى بدهكارى ندارد و ما هنوز هم چوب اعتمادهاى فراوان خود را به گروه‌ها و ليبرال‌ها مى خوريم، آغوش كشور و انقلاب هميشه براى پذيرفتن همه كسانى كه قصد خدمت و آهنگ مراجعت داشته و دارند گشوده است ولى نه به قيمت طلب‌كارى آنان از همه اصول، كه چرا مرگ بر آمريكا گفتيد! چرا جنگ كرديد! چرا نسبت به منافقين و ضدانقلابيون حكم خدا را جارى مى‌كنيد؟ چرا شعار نه شرقى و نه غربى داده‌ايد؟ چرا لانه جاسوسى را اشغال كرده‌ايم و صدها چراى ديگر.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SQw9oAlldtI/AAAAAAAAAKI/xXOPdi43sUM/s1600-h/1-1.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SQw9oAlldtI/AAAAAAAAAKI/xXOPdi43sUM/s320/1-1.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5263649822050973394" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;و نكته مهم در اين رابطه اينكه نبايد تحت تاثير ترحمهاى بی‌جا و بی‌مورد نسبت به دشمنان خدا و مخالفين و متخلفين نظام، به گونه‌اى تبليغ كنيم كه احكام خدا و حدود الهى زير سئوال بروند. من بعض از اين موارد را نه تنها به سود كشور نمى دانم كه معتقدم دشمنان از آن بهره مى‌برند، من به آن‌هايى كه دستشان به راديو - تلويزيون و مطبوعات مى‌رسد و چه بسا حرفهاى ديگران را مى‌زنند صريحاً اعلام مى‌كنم: تا من هستم نخواهم گذاشت حكومت به دست ليبرال‌ها بيفتد، تا من هستم نخواهم گذاشت منافقين اسلام اين مردم بى پناه را از بين ببرند، تا من هستم از اصول نه شرقى و نه غربى عدول نخواهم كرد، تا من هستم دست ايادى آمريكا و شوروى را در تمام زمينه‌ها كوتاه مى‌كنم و اطمينان كامل دارم كه تمامى مردم در اصول همچون گذشته پشتيبان نظام و انقلاب اسلامى خود هستند كه علاوه بر ده‌ها و صدها صحنه اعلام حضور و آمادگى خود امسال نيز در راهپيمايى 22 بهمن حقيقت آمادگى كامل خويش را به جهانيان نشان دادند و واقعاً دشمنان انقلاب را شگفت زده كردند كه تا كجا حاضر به فداكارى‌اند. من در اين‌جا خود را شرمنده و كوچك‌تر از آن مى دانم كه زبان به وصف و تقدير از آنان بگشايم. خداوند پاداش عظيم اين‌همه اخلاص و رشد و بندگى را خواهد داد ولى به آنان كه ناآگاهانه مردم شريف و عزيز ما را متهم به رويگردانى از اصول و انقلاب و روحانيت مى‌كنند سفارش و نصيحت مى‌كنم كه در گفتار و كلمات و نوشته‌ها با دقت و مطالعه عمل كنند و برداشت‌ها و تصورات نابه‌جاى خود را به حساب انقلاب و مردم نگذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مسئله ديگر اين‌كه امروز مقابله و تجزيه روحانيت انقلابى به سود كيست؟ دشمنان از ديرباز براى اختلاف‌افكنى ميان روحانيون آماده شده‌اند. غفلت از آن، همه چيز را برباد مى‌دهد. حال اختلاف به هر شكلى باشد، بدبينى شديد نسبت به مسئولين بالا باشد يا مرزبندى فقه سنتى و پويا و امثال آن. اگر طلاب و مدرسين حوزه علميه با يكديگر هماهنگ نباشند، نمى‌توان پيش‌بينى نمود كه موفقيت از آن كيست و اگر بر فرض محال حاكميت فكرى از آن روحانى‌نماها و متحجرين گردد روحانيت انقلابى جواب خدا و مردم را چه مى‌دهد. إن‌شاءالله در بين جامعه مدرسين و طلاب انقلابى اختلافى نيست، اگر باشد بر سر چيست؟ بر سر اصول يا بر سر سليقه‌ها؟ آيا مدرسين محترم كه ستون محكم انقلاب در حوزه هاى علميه بوده‌اند - نعوذباللّه - به اسلام و انقلاب و مردم پشت كرده‌اند؟ مگر همان‌ها نبودند كه در كوران مبارزه حكم به غيرقانونى بودن سلطنت دادند؟ مگر همان‌ها نبودند كه وقتى يك روحانى به ظاهر در منصب مرجعيت از اسلام و انقلاب فاصله گرفت، او را به مردم معرفى كردند؟ آيا مدرسين عزيز از جبهه و رزمندگان پشتيبانى ننمودند؟ اگر خداى ناكرده اين‌ها شكسته شوند چه نيرويى جاى آنان را خواهد گرفت؟ و آيا ايادى استكبار، روحانى‌نماهايى را كه تا حد مرجعيت تقويت نموده است، فرد ديگرى را بر حوزه‌ها حاكم نمى‌كنند؟ و يا آن‌ها كه در توفان پانزده سال مبارزه قبل از انقلاب و ده سال حوادث كمرشكن بعد از انقلاب نه غصه مبارزه و نه غم جنگ و اداره كشور را خورده‌اند و نه از شهادت عزيزان متأثر شده‌اند و با خيالى راحت و آسوده به درس و مباحثه سرگرم بوده‌اند مى‌توانند در آينده پشتوانه انقلاب اسلامى باشند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راستى شكست هر جناحى از علماء و طلاب انقلابى و روحانيون و روحانيت مبارز و جامعه مدرسين، پيروزى چه جناحى و چه جريانى را تضمين مى كند؟ جناحى كه پيروز شود يقيناً روحانيت نيست و اگر آن جناح الزاماً به روحانيت رو آورد، راستى به سراغ كدام قشر و تفكر از روحانيت مى‌رود؟ خلاصه اختلاف به هر شكلى كوبنده است. وقتى نيروهاى مؤمن به انقلاب حتى به اسم فقه سنتى و فقه پويا به مرز جبهه‌بندى برسند، آغاز باز شدن راه استفاده دشمنان خواهد بود. جبهه‌بندى نهايتاً معارضه پيش مى‌آورد. هر جناح براى حذف و طرد طرف مقابل خود واژه و شعارى انتخاب مى‌كند، يكى متهم به طرفدارى از سرمايه‌دارى و ديگرى متهم به التقاطى مى‌شود كه من براى حفظ اعتدال جناح‌ها هميشه تذكرات تلخ و شيرينى داده‌ام، چرا كه همه را فرزندان و عزيزان خود مى‌دانم البته هيچ‌گاه نگران مباحثات تند طلبگى در فروع و اصول فقه نبوده‌ام ولى نگران تقابل و تعارض جناح‌هاى مؤمن به انقلابم كه مبادا منتهى به تقويت جناح رفاه‌طلب بى درد و نِق‌زن گردد. نتيجه مى‌گيرم كه اگر روحانيون طرفدار اسلام ناب و انقلاب دير بجنبند ابرقدرت‌ها و نوكرانشان مسائل را به نفع خود خاتمه مى‌دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جامعه مدرسين بايد طلاب عزيز انقلابى و زحمت كشيده و كتك‌خورده و جبهه رفته را از خود بدانند. حتماً با آنان جلسه بگذارند و از طرح‌ها و نظريات آنان استقبال نمايند و طلاب انقلابى هم مدرسين عزيز طرفدار انقلاب را محترم بشمارند و با ديده احترام به آنان بنگرند و در مقابل طيف بى‌عرضه و فرصت‌طلب و نِق‌زن يد واحده باشند و خود را براى ايثار و شهادت در راه هدايت مردم آماده‌تر كنند، حال جامعه و مردم، طالب حقيقت باشند مثل زمان ما كه حقاً مردم بيشتر از آنچه كه ما فكر مى‌كنيم وفادار به روحانيت بوده و خواهند بود، يا نباشند مثل زمان معصومين - عليهم السلام. اما مردم شريف ايران توجه داشته باشند كه نوعاً تبليغاتى كه عليه روحانيت انجام مى‌پذيرد به منظور نابودى روحانيت انقلاب است، ايادى شيطان در تنگناها و سختی‌ها به سراغ مردم مى‌روند كه بگويند روحانيت مسبب مشكلات و نارسايی‌هاست، آن هم كدام روحانى، روحانى بى‌درد و بى‌مسئوليت نه ، بلكه روحانيتى كه در همه حوادث جلوتر از ديگران در معرض خطر بوده است. كسى مدعى آن نيست كه مردم و پابرهنه‌ها مشكلى ندارند و همه امكانات در اختيار مردم است. مسلم آثار ده سال محاصره و جنگ و انقلاب در همه جا ظاهر مى‌شود و كمبودها و نيازها رخ مى‌نمايد ولى من با يقين شهادت مى‌دهم كه اگر افرادى غير از روحانيت جلودار حركت انقلاب و تصميمات بودند امروز جز ننگ و ذلت و عار در برابر آمريكا و جهان‌خواران و جز عدول از همه معتقدات اسلامى و انقلابى چيزى برايمان نمانده بود. لازم به يادآورى است كه ذكر شمه اى از وقايع انقلاب و روحانيت به معناى آن نيست كه طلاب و روحانيون عزيز در فرداى اين نوشته حركت تند و انقلابى بنمايند بلكه هدف، علم و آگاهى به نكته‌هاست كه در انتخاب مسير با بصيرت حركت كنند و خطرها و گذرها و كمينگاه‌ها را بهتر بشناسند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اما در مورد دروس تحصيل و تحقيق حوزه‌ها، اين‌جانب معتقد به فقه سنتى و اجتهاد جواهرى هستم و تخلف از آن را جايز نمى‌دانم. اجتهاد به همان سبك صحيح است ولى اين بدان معنا نيست كه فقه اسلام پويا نيست، زمان و مكان دو عنصر تعيين كننده در اجتهادند. مسئله اى كه در قديم داراى حكمى بوده است به ظاهر همان مسئله در روابط حاكم بر سياست و اجتماع و اقتصاد يك نظام ممكن است حكم جديدى پيدا كند، بدان معنا كه با شناخت دقيق روابط اقتصادى و اجتماعى و سياسى همان موضوع اول كه از نظر ظاهر با قديم فرقى نكرده است، واقعاً موضوع جديدى شده است كه قهراً حكم جديدى مى‌طلبد. مجتهد بايد به مسائل زمان خود احاطه داشته باشد. براى مردم و جوانان و حتى عوام هم قابل قبول نيست كه مرجع و مجتهدش بگويد من در مسائل سياسى اظهارنظر نمى‌كنم. آشنايى به روش برخورد با حيله‌ها و تزويرهاى فرهنگ حاكم بر جهان، داشتن بصيرت و ديد اقتصادى، اطلاع از كيفيت برخورد با اقتصاد حاكم بر جهان، شناخت سياست‌ها و حتى سياسيون و فرمول‌هاى ديكته شده آنان و درك موقعيت و نقاط قوت و ضعف دو قطب سرمايه‌دارى و كمونيزم كه در حقيقت استراتژى حكومت بر جهان را ترسيم مى‌كنند، از ويژگيهاى يك مجتهد جامع است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;يك مجتهد بايد زيركى و هوش و فراست هدايت يك جامعه بزرگ اسلامى و حتى غيراسلامى را داشته باشد و علاوه بر خلوص و تقوا و زهدى كه در خور شأن مجتهد است واقعاً مدير و مدبر باشد. حكومت در نظر مجتهد واقعى فلسفه عملى تمامى فقه در تمامى زواياى زندگى بشريت است، حكومت نشان‌دهنده جنبه عملى فقه در برخورد با تمامى معضلات اجتماعى و سياسى و نظامى و فرهنگى است، فقه ، تئورى واقعى و كامل اداره انسان از گهواره تاگور است. هدف اساسى اين است كه ما چگونه مى‌خواهيم اصول محكم فقه را در عمل فرد و جامعه پياده كنيم و بتوانيم براى معضلات جواب داشته باشيم و همه ترس استكبار از همين مسئله است كه فقه و اجتهاد جنبه عينى و عملى پيدا كند و قدرت برخورد در مسلمانان به وجود آورد. راستى به چه علت است كه در پى اعلام حكم شرعى و اسلامى مورد اتفاق همه علما در مورد يك مزدور بيگانه (11) اين‌قدر جهان‌خواران برافروخته شدند و سران كفر و بازار مشترك و امثال آنان به تكاپو و تلاش مذبوحانه افتاده‌اند؟ غير از اين نيست كه سران استكبار از قدرت برخورد علمى مسلمانان در شناخت و مبارزه با توطئه‌هاى شوم آنان به هراس افتاده‌اند و اسلام امروز مسلمانان را يك مكتب بالنده و متحرك و پرحماسه مى‌دانند و از اين‌كه فضاى شرارت آنان محدود شده است و مزدبگيران آنان چون گذشته با اطمينان نمى‌توانند عليه مقدسات قلم‌فرسايى كنند مضطرب شده‌اند. من قبلاً نيز گفته‌ام همه توطئه‌هاى جهان‌خواران عليه ما از جنگ تحميلى گرفته تا حصر اقتصادى و غيره براى اين بوده است كه ما نگوييم اسلام جواب‌گوى جامعه است و حتما در مسائل و اقدامات خود از آنان مجوز بگيريم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما نبايد غفلت بكنيم، واقعاً بايد به سمتى حركت نماييم كه إن‌شاءالله تمام رگه‌هاى وابستگى كشورمان از چنين دنياى متوحشى قطع شود. استكبار غرب شايد تصور كرده است از اينكه اسم بازار مشترك و حصر اقتصادى را به ميان بياورد ما درجا مى‌زنيم و از اجراى حكم خداوند بزرگ صرف‌نظر مى‌نماييم. خيلى جالب و شگفت‌انگيز است كه اين به ظاهر متمدنين و متفكرين وقتى يك نويسنده مزدور با نيش قلم زهرآگين خود احساسات بيش از يك ميليارد انسان و مسلمان را جريحه‌دار مى‌كند عده‌اى در رابطه با آن شهيد مى‌شوند برايشان مهم نيست و اين فاجعه عين دموكراسى و تمدن است اما وقتى بحث اجراى حكم و عدالت به ميان مى‌آيد، نوحه رأفت و انسان‌دوستى سر مى‌دهند. ما كينه دنياى غرب را با جهان اسلام و فقاهت از همين نكته‌ها به دست مى‌آوريم. قضيه آنان قضيه دفاع از يك فرد نيست، قضيه حمايت از جريان ضد اسلامى و ضدارزشى است كه بنگاه‌هاى صهيونيستى و انگليس و آمريكا به راه انداخته‌اند و با حماقت و عجله خود را رو به روى همه جهان اسلام قرار داده‌اند. البته بايد ببينيم كه بعض دولت‌ها و حكومت‌هاى اسلامى چگونه با اين فاجعه بزرگ برخورد مى كنند. اينكه ديگر مسئله عرب و عجم و فارس و ايران نيست بلكه اهانت به مقدسات مسلمانان از صدر اسلام تاكنون و از امروز تا هميشه تاريخ است و نتيجه نفوذ بيگانگان در فرهنگ مكتب اسلام است كه اگر غفلت كنيم اين اول ماجراست و استعمار از اين مارهاى خطرناك و قلم به دستان اَجير‌شده در آستين فراوان دارد. ضرورتى نيست كه در چنين شرايطى ما به دنبال ايجاد روابط و مناسبات گسترده باشيم، چرا كه دشمنان ممكن است تصور كنند كه ما به وجود آنان چنان وابسته و علاقه‌مند شديم كه از كنار اهانت به معتقدات و مقدسات دينى خود ساكت و آرام مى‌گذريم. آنان كه هنوز بر اين باورند و تحليل مى‌كنند كه بايد در سياست و اصول و ديپلماسى خود تجديد نظر نماييم و ما خامى كرده‌ايم و اشتباهات گذشته را نبايد تكرار كنيم و معتقدند كه شعارهاى تند يا جنگ سبب بدبينى غرب و شرق نسبت به ما و نهايتاً انزواى كشور شده است و اگر ما واقع‌گرايانه عمل كنيم، آنان با ما برخورد متقابل انسانى مى‌كنند و احترام متقابل به ملت ما و اسلام و مسلمين مى‌گذارند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين يك نمونه است كه خدا مى‌خواست پس از انتشار كتاب كفرآميز آيات شيطانى در اين زمان اتفاق بيفتد و دنياى تفرعن و استكبار و بربريّت چهره واقعى خود را در دشمنى ديرينه‌اش با اسلام برملا سازد تا ما از ساده‌انديشى به درآييم و همه چيز را به حساب اشتباه و سوء مديريت و بى‌تجربگى نگذاريم و با تمام وجود درك كنيم كه مسئله اشتباه ما نيست، بلكه تعمد جهان‌خواران به نابودى اسلام و مسلمين است و الاّ مسئله فردى سلمان رشدى آن‌قدر برايشان مهم نيست كه همه صهيونيست‌ها و استكبار پشت سر او قرار بگيرند. روحانيون و مردم عزيز حزب‌اللّه و خانواده‌هاى محترم شهدا حواسشان را جمع كنند كه با اين تحليل‌ها و افكار نادرست خون عزيزانشان پايمال نشود. ترس من اين است كه تحليل‌گران امروز، ده سال ديگر بر كرسى قضاوت بنشينند و بگويند كه بايد ديد فتواى اسلامى و حكم اعدام سلمان رشدى مطابق اصول و قوانين ديپلماسى بوده است يا خير؟ و نتيجه‌گيرى كنند كه چون بيان حكم خدا آثار و تبعاتى داشته است و بازار مشترك و كشورهاى غربى عليه ما موضع گرفته‌اند، پس بايد خامى نكنيم و از كنار اهانت‌كنندگان به مقام مقدس پيامبر و اسلام و مكتب بگذريم! خلاصه كلام اينكه ما بايد بدون توجه به غرب حيله گر و شرق متجاوز و فارغ از ديپلماسى حاكم بر جهان در صدد تحقق فقه عملى اسلام برآييم و الاّ مادامى كه فقه در كتاب‌ها و سينه علما مستور بماند، ضررى متوجه جهان‌خواران نيست و روحانيت تا در همه مسائل و مشكلات حضور فعال نداشته باشد، نمى تواند درك كند كه اجتهاد مصطلح براى اداره جامعه كافى نيست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حوزه ها و روحانيت بايد نبض تفكر و نياز آينده جامعه را هميشه در دست خود داشته باشند و همواره چند قدم جلوتر از حوادث، مهياى عكس‌العمل مناسب باشند. چه بسا شيوه‌هاى رايج اداره امور مردم در سال‌هاى آينده تغيير كند و جوامع بشرى براى حل مشكلات خود به مسائل جديد اسلام نياز پيدا كند. علماى بزرگوار اسلام از هم‌اكنون بايد براى اين موضوع فكرى كنند. نكته آخرى كه توجه به آن لازم است اين‌كه روحانيون و علماء و طلاب بايد كارهاى قضايى و اجرايى را براى خود يك امر مقدس و يك ارزش الهى بدانند و براى خود شخصيت و امتيازى قائل بشوند كه در حوزه ننشسته‌اند بلكه براى اجراى حكم خدا راحتى حوزه را رها كرده و مشغول به كارهاى حكومت اسلامى شده‌اند. اگر طلبه‌اى منصب امامت جمعه و ارشاد مردم يا قضاوت در امور مسلمين را خالى ببيند و قدرت اداره هم در او باشد و فقط به بهانه درس و بحث مسئوليت نپذيرد و يا دلش را فقط به هواى اجتهاد و درس خوش كند، در پيشگاه خداوند بزرگ يقيناً مؤاخذه مى‌شود و هرگز عذر او موجه نيست، ما اگر امروز به نظام خدمت نكنيم و استقبال بى‌سابقه مردم از روحانيت را ناديده بگيريم، هرگز فرصت و شرايط بهتر از اين را نخواهيم داشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اميدوارم از نصايح و تذكرات مشفقانه اين پدر پير و اين خدمت‌گزار حقير خود، دل‌گير نشده باشيد و در مظان استجابت دعا با انفاس قدسيه و با دلهاى منور خود برايم دعا و طلب مغفرت نماييد. من هم از ياد و دعاى خير براى روحانيت اصيل و حوزه‌هاى علمى غفلت نمى‌كنم. خداوندا! توان علماء و روحانيت را در خدمت به دين خود افزون نما. خداوندا! حوزه‌هاى علميه ، اين سنگرهاى پاسدارى از فقاهت و اسلام ناب را تا ابد پا برجا بدار. خداوندا! شهداى روحانيت و حوزه‌ها را از نعم بی‌كران و رزق حضور خويش بهره‌مند فرما. خداوندا! به جانبازانشان شفا مرحمت كن و به خانواده‌هاى شهداشان صبر و اجر مرحمت فرما. مفقودين و اسراشان را هر چه زودتر به اوطانشان برگردان. خداوندا! ارزش خدمت و خدمت‌گزارى به دين خود و به مردم را در دل و ديدگان ما افزون و جاودانه نما. إنّك ولىّ النِّعم. والسلام عليكم و رحمةاللّه و بركاته .&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روح‌الله الموسوی الخمينی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3 اسفند 67&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;           1-  رشته و ريسمان. روح‌اللّه الموسوى الخمينى 2- ترساننده ، بيم‌دهنده . 3- پنهان كردن، لايه پنهانى و درونى هر چيزى. 4- فصل‌بندى، جدا كردن ابواب. 5- كتاب‌هاى چهارگانه معتبر احاديث فقهى شامل: التهذيب، الاستبصار (شيخ طوسى)، من لايحضره الفقيه (شيخ صدوق)، الكافى (شيخ مفيد). 6- مداد العلماء افضل من دماء الشهداء. 7- نويسنده اين كتاب، سلمان رشدى، هندى الاصل مقيم انگليس و عضو انجمن سلطنتى قلم انگليس مى‌باشد. در اين كتاب وقيحانه به مقدسات اسلام، قرآن كريم و مقام شامخ پيامبر اكرم (ص) در قالب يك رمان مستهجن و ضداخلاقى اهانت شده است. محافل صهيونيستى، دولت آمريكا و جهان غرب به حمايت از انتشار اين كتاب برخاستند و حضرت امام خمينى با صدور فتواى ارتداد رشدى و وجوب قتل وى و ناشرين كتاب ضد اخلاقى او، به مقابله با هجوم فرهنگى دشمنان اسلام برخاست و موجى از بيدارى و مقاومت در جهان اسلام پديد آورد. 8- در سال 1358 طرفداران حزب نوظهور خلق مسلمان به بهانه دفاع از آقاى شريعتمدارى، در شهر قم و تبريز دست به آشوب و بلوا زدند ولى با هوشيارى مردم غيور و مسلمان آذربايجان و قم اين توطئه خنثى و حزب مذكور منحل و غير قانونى اعلام گرديد. 9- در تاريخ 19/4/1359 ماجراى كودتايى كه از مدت‌ها قبل از طريق عوامل سازمان سياه در ايران تدارك ديده شده بود و در آستانه اجراى عمليات كودتا كه طبق آن بيت امام خمينى و مراكز حساس نظام جمهورى اسلام بمباران و تهران به تصرف عوامل وابسته به بيگانه در مى‌آمد، به گونه‌اى معجزه‌آسا كشف و عوامل كودتا دستگير شدند. شرح ماجراى كودتا را در كتاب كودتاى نوژه از انتشارات مؤسسه مطالعات و پژوهش‌هاى سياسى ببينيد. نام اين كودتا به خاطر انتخاب پايگاه هوايى نوژه كه قبل از پيروزى انقلاب به پايگاه شاهرخى در همدان معروف بود و پس از انقلاب به پايگاه حر تغيير نام داد و به واسطه شهادت يكى از افسران، پايگاه به نام شهيد نوژه نام‌گذارى گرديد، به عنوان اولين پايگاه تجمع و اقدام برگزيده شده بود. 10- اعضا و وابستگان انجمن حجتيه&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-3485627405403499316?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/3485627405403499316/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=3485627405403499316&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3485627405403499316'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3485627405403499316'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/11/blog-post.html' title='منشور روحانيت'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SQw9yroitDI/AAAAAAAAAKY/gYPr-bEpQ_0/s72-c/manshur.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-1956017376281837841</id><published>2008-10-06T03:51:00.002+03:30</published><updated>2008-10-06T04:00:25.152+03:30</updated><title type='text'>تقوا</title><content type='html'>تقوا گذشت از معصیت است؟ گذشت از گناه است؟ گذشت از آب و نان است؟ خیر، تقوا گذشت از حلال است، تقوا گذشت از بهشت است. قرآن می‌فرماید: اثر روزه تقواست: «لعلکم تتقون». اگر سی روز دهانت را از خوردن و آشامیدن و بقیه مفطرات بستی، لکن هنوز حقیقت تقوا در وجودت پیدا نشده، بدان که صیام را انجام نداده‌ای. با دوری از مفطرات، فرق تو با روزه‌خور این است که به تو نمی‌گویند روزه‌گیر نبوده. و حداکثر به جهنم نمی‌روی. اما روزه‌ای که به عبودیت کمال می‌بخشد و در این دنیا بهشت‌ساز است و جهنم‌گیر است، انجام نشده است.&lt;br /&gt;  تقوا ترک معصیت نیست. تقوا در قاموس اهل‌بیت و قاموس قرآن، اصلاً معنای ترک گناه را نمی‌دهد. تقوا به معنای ترک مباح و حلال است. روزه هم که تقوا آور است، چون ترک حلال است. ترک معصیت به برنامه‌ی قبل از تقوا تعلق دارد. ترک معصیت آئین مسلمانی است. ما در آیین مسلمانی سخن نمی‌گوییم. در اتصال به امیرالمومنین بحث می‌کنیم. آن مراحل، اتصال به امیرالمومنین(ع) نمی‌آورد. در عشق علی هر کس که دم می‌زند، باید از مباح زندگیش بگذرد...&lt;br /&gt; قرآن می‌گوید روزه را برای تقوا باید گرفت نه برای بهشت. اگر کارهای عبادی را برای بهشت یا ترس از جهنم انجام دهیم، این تقوا نیست.&lt;br /&gt; تقوای واقعی تقوای محبت و عشق است. تا شدی متقی، یک کسی می‌آید و دست بر سرت می‌گذارد و نگاهت می‌دارد: امام متقین. حقیقت کتاب «هدی للمتقین» است و علی (ع) امام متقین. «انی تارک فیکم الثقلین کتاب الله و عترتی».&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[سید احمد نجفی-روزه عارفان]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-1956017376281837841?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/1956017376281837841/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=1956017376281837841&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/1956017376281837841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/1956017376281837841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/10/blog-post.html' title='تقوا'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-1983082791157149850</id><published>2008-09-19T05:19:00.002+04:30</published><updated>2008-09-19T05:23:53.876+04:30</updated><title type='text'>امام‌زاده مرتضا</title><content type='html'>حرف‌هایی در نسبت ما و آوینی&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;یک&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;حرف‌ امروز و دی‌روز نیست‌. در تاریخ‌ فرهنگ‌ و ادب‌ این‌ مرز پرگهر و مردمان‌اش‌، هماره‌ یکی‌ از مظاهر اصل‌ حکیمانه‌ی‌ هنر نزد ایرانیان‌ است‌ و بس‌، هنر «غلو» ـ به‌ زبان‌ شعرا: اغراق ـ بوده‌ است‌. گویی‌ جماعت‌ اهل‌ این ‌دیار ـ فرقی‌ نمی‌کند از چه‌ نژاد و قبیله‌ و حزب‌ و جناح‌ ـ جز این‌ نمی‌توانند باشند که‌ یا یک‌ فرد را در اوج‌ عزت‌ می‌برند یا در حضیض‌ ذلت؛ یا در نوک‌ قله‌ی‌ قاف ‌و یا در ته‌ چاه‌ ویل. حد واسطی‌ نیست‌. به‌ تبع‌، همیشه احکام‌ دوقطبی‌ و قطعی ‌است: همه‌ یا حسینی‌اند یا زینبی،‌ وگرنه‌ یزیدی‌اند. و این‌ وسط‌ اگر مادرمرده‌ای‌ هم پیدا شود که‌ گزینه‌ی‌ «هیچ‌کدام» را در نظر داشته‌ باشد، جرأت‌ ابراز وجود نمی‌یابد. دواوین‌ و دفاتر شعرا و حکما و عرفای‌ این‌ دیار هم‌ مشحون‌ از مصادیق‌ این‌ امر‌ است‌ و عجبا که‌ عقلانیت‌ نیم‌چه‌ مدرن‌ امروزی‌ هم‌ از پس ‌حل‌ این‌ معما بر نیامده‌ است‌.&lt;br /&gt;با این‌ اوصاف‌ شما در نظر بگیرید یکی‌ از اهل‌ هم‌این‌ دیار را که‌ در نوع ‌خود، هنرمندی‌ باارزش‌، جدی‌ و صادق‌ بود و روزی‌ مخالفانی‌ داشت‌ که‌ از سنگرهایی‌ ظاهرالصلاح‌ با سنگ‌ریزه‌ی‌ التقاط رمی‌اش‌ می‌کردند و در مسلخ ‌مبارزه‌ با منورالفکران‌، ذبح‌ شرعی‌اش. و روزی شهید می‌شود و از فردای ‌شهادت‌اش بسیاری‌ از هم‌آن‌ مخالفان‌ خونی‌ دی‌روز و دوستان‌ جونی امروز بت‌واره‌ی‌ تقدس‌ از او ساختند و علم‌ها به‌ نام‌اش‌ افراشتند و جوانان‌ را به‌ او خواندند و انواع‌ و اقسام‌ پوسترهای‌ کوچک‌ و بزرگ‌ ـ اعم‌ از پشت‌ دوربین‌، جلوی‌ دوربین‌، طرف‌ راست‌ دوربین‌، طرف‌ چپ‌ دوربین‌، دست‌ پشت‌ گوش ‌و... ـ از او منتشر ساختند و دست‌خط‌ و امضای‌ او را به‌ عنوان‌ فونت‌ هنر متعهد به‌ ثبت‌ رسانیدند و... هنوز هم‌ پس‌ از چهارده‌سال‌ به‌ نام‌ او گردهم‌ می‌آیند و پول‌ بی‌زبان بیت‌المال‌ را خرج ‌می‌کنند که‌ «بله‌، لطفاً از طریقه‌ی‌ آشنایی‌تان‌ با آقامرتضا‌ بگویید» و «ما شنیده‌ایم‌ که‌ ایشان‌ روزی‌ بد بوده‌اند و حتا‌ سیگار می‌کشیدند (و چه‌ بسا ‌کارهای‌ بد دیگر که‌ ما نمی‌دانیم‌) و بعد خوب‌ شدند. پس‌ راه‌ خوبی‌ از بدی‌ می‌گذرد» و «راستی‌ آقاسید در قنوت‌ رکعت‌ هفتم‌ نمازشب‌شان‌ کدام‌ دعا را می‌خواندند؟» و «آیا به‌خاطر نمازشب‌ است که این‌قدر خوش‌گل‌ شده‌اند؟» و سئوالاتی‌ از این‌ دست‌. طایفه‌ای‌ هم‌ یاران‌ غار و صحابه‌ی‌ آن‌ شهید نام‌ داشته، پاسخ‌ همه‌ی‌ این ‌سئوالات‌ حیاتی‌ را در چنته‌ حاضر دارند و می‌گویند و مخاطب‌ جوان‌ انقلابی‌ و هنردوست‌ و عاشق‌ آقامرتضا‌ ـ جسارتاً علی‌الخصوص‌ بانوان‌ محترمه‌! ـ لیترلیتر اشک‌ می‌ریزند که‌ «آه‌ و وای! چه‌ آدم‌ نازنینی‌ بود!» و «جنگ‌ کجایی که ‌دل‌ام‌ تنگ‌ توست؟‌» و الخ.&lt;br /&gt;این‌ یعنی عدم‌ تعادل؛ و بله، حروف‌ دی‌روز و امروز نیست‌.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;دو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;امام‌زاده مرتضا به برکت استقبال بی‌شمار زوار جوان و عاشق، برای متولیان‌اش هماره منشأ خیرات و مبرات دنیوی فراوانی بوده است. متولیان این امام‌زاده البته گستره‌ی متنوعی را شامل می‌شوند که هنوز هم با یک‌دیگر بر سر تقرب بیش‌تر به آن شهید و تملک او رقابت دارند. اما چه باک که سفره‌ی پربرکت امام‌زاده مرتضا آن‌قدر گسترده است که گنجایش همه‌ی این مدعیان تولیت را دارد و امکان نان‌خوردن را برای طیف وسیعی از ایشان فراهم ساخته است. از دوستان و اقربای آن شهید که تحت لوای نزدیکی با او کارهای بعد از اوی خود را مهر تأیید می‌زنند گرفته، تا نحله‌ی هایدگریان که مجال مناسبی فراهم دیده‌اند تا ذیل نام آن شهید و طفیلی آثار پرمخاطب او کتب و رسایل خاک‌خورده‌ی خود را به خورد خلق‌الله دهند، و تا برخی «روایت»‌نشینان که به نام آوینی ذایقه‌ی سینمایی خود را مهر تأیید زده و به عنوان نسخه‌ی ارجینال موردتأیید انقلاب اسلامی به ملت قالب می‌سازند و با چماق سینمای مطلوب آوینی رقبای خود را از میدان به‌در می‌کنند.&lt;br /&gt;چنان‌چه پیداست امام‌زاده‌ مرتضا حالاحالاها حاجت‌ می‌دهد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;سه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نمی‌شود از متولیان امام‌زاده مرتضا سخن گفت و از «روایت فتح» نه. مؤسسه‌ای که رانت انحصار مارک شهیدآوینی کافی بوده تا از انواع و اقسام امکانات بهره‌مند شود و از آن گروه مستندسازی زمان جنگ به مؤسسه‌ای معظم و یکی از تریبون‌های دفاع‌مقدس دولتی بدل گردد. بررسی و نقد این نهاد نه قصد این نوشته است و در خور این مجال. اما مختصراً به یک ادعا می‌توان اشاره کرد و آن ظهور و نضج‌یافتن نوعی جدید از منورالفکری در روایت فتح پس از آوینی است. منورالفکری‌ای البته با ردایی از انقلابی‌گری بر تن. منورالفکری‌ای که هم این دارد و هم آن، و تحت لوای آوینی شهید سلایق، نگرش‌ها و ذایقه‌های خود را به جماعت انقلابی تحمیل می‌کند. منورالفکری‌ای که مشخصاً در سبک‌زندگی و فرهنگ بچه‌مذهبی‌های امروزی رایج و شایع است1. این جریان البته به گاه نیاز دعوی انقلابی‌گری هم می‌کند. منتها هیچ‌گاه نسبت خود با مفاهیم و آرمان‌های اصلی و اصیل انقلاب اسلامی از جمله عدالت‌طلبی، تفکیک‌ناپذیری دیانت و سیاست، تجمل‌ستیزی، استقلال، آزادی و آزاداندیشی تعریف و تصریح نکرده است. احتمالاً به حکم آن‌که سری که درد نمی‌کند را دست‌مال نمی‌بندند. حاضر است تا دل‌تان از جنگ هشت‌ساله سخن بگوید و در باب آن مرثیه سراید، اما وقتی خوب دقیق می‌شوی می‌بینی این جنگ با دفاع‌مقدسی که شناخته‌ای چندان نسبتی ندارد. جنگی روایت می‌شود که به‌تر است بوده باشد. جنگی فانتزی، غیرایدئولوژیک، رمانتیک، و البته بی‌خطر، که حالاحالاها جا دارد از دل‌اش مینی‌مال و داستان‌های جذاب و عاشقانه درآورد! منورالفکری جدید را با امروز جامعه کاری نیست. با پی‌گیری آرمان‌ها و ارزش‌های جنگ در جامعه‌ی پس از آن نیز. با ردیابی رزمنده‌گان در غرق‌آب روزمره‌گی امروز هم. و اگر احیاناً به زمان حال هم سرکی می‌کشد، مسایلی چون صهیونیسم، یازده سپتامبر، جنگ رسانه‌ها، ریاست‌جمهوری آمریکا و نهایتاً تحولات لبنان برایش بسی مهم‌تر و جذاب‌تر است تا موضوعات و دغدغه‌های امروز انقلاب اسلامی و جامعه‌ی خودمان. ظاهر این گریز از واقعیت هم البته موجه و مطلوب برخی ساده‌اندیشان است. منتها جای سئوال است که به راستی مسایلی چون تحلیل روایت امام ـ به عنوان معمار انقلاب و دفاع مقدس ـ از جنگ یا نه، اصلاً تبیین و تحلیل همین مستندهای شهیدآوینی و نگاه او به جنگ در کنار موضوعات مذکور آن‌قدر اهمیت نداشته که این مؤسسه‌ کاری درباره‌شان انجام دهد؟ طرفه آن‌که با آن‌همه دست‌گاه عریض و طویل پس از چهارده‌سال هنوز انتشار لااقل دو کتاب باقی‌مانده از شهیدآوینی که خود سال‌ها است وعده‌ی انتشارشان را می‌دهند عملی نشده2. اما تا دل‌تان بخواهد در باب تاریخ نقاشی مدرن و عکاسی و پرسش از خدای هایدگر و زیبایی‌شناسی و فلسفه‌ی غرب کتاب‌های شکیل منتشر شده است. من نمی‌دانم اگر خود آن شهید در قید حیات دنیوی بود با این جریان چه‌ تعاملی داشت. راست‌اش چندان هم برای‌ام دانستن این مسأله مهم نیست. انحصار پاسخ‌گویی به سئوالاتی چنین ارزانی هم‌آن متولیان امام‌زاده! اما بر این باورم ‌که این منورالفکری جدید را باید جدی گرفت، باید شناخت، باید نسبت آن با تفکر اصیل انقلاب را بررسی کرد، و باید در مقابل آن موضع داشت. پیش از آن‌که اعتماد به آن کار دست‌مان بدهد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;چهار&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;بنی‌آدم‌ به‌ جهت‌ ارثی‌ که‌ از خالق‌ خود برده‌ است‌، چون‌ او می‌تواند مظاهر و تجلیات‌ گوناگونی‌ داشته‌ باشد. چنان‌چه از سیدمرتضا آوینی هم شخصیت‌های مختلفی سراغ داریم: آوینی هنرمند، آوینی سیاست‌مدار،‌ آوینی نویسنده، آوینی متفکر، آوینی فیلم‌ساز و حتا آوینی نقاش و آوینی معمار. ولی‌ فراتر از این‌ شخصیت‌های‌ متعدد اگر باور داشته‌ باشیم‌ که‌ آن‌ انفجار مین‌ ظهر فروردین‌ 72 صرفاً یک‌ اتفاق ‌ساده‌ و یک‌ پیش‌آمد ممکن‌ برای‌ هرکس‌ دیگر هم نبوده‌ است‌، آن‌گاه‌ با شخصیت‌ و هویت‌ جدیدی‌ مواجه‌ می‌شویم: «آوینی‌ شهید»، که‌ به‌‌خلاف‌ تمام ‌آن‌ هویت‌های‌ دیگر مذکور این‌ یکی‌ تازه‌ آغاز شده‌ و از قضا ممتاز هم‌ هست‌. و اصلاً این‌ هویت‌ آخری‌ است‌ که‌ تمام‌ آن‌ هویت‌های‌ به‌‌پایان‌رسیده‌ی دیگر هویداشدن‌شان‌ را مدیون‌ وجود آن‌اند. هویتی ناظر بر خط‌ ممتد سرخ‌رنگی‌ که‌ مرز میان‌ او و امثال‌ او، و مدعیان‌ دوستی ‌و دشمنی‌ او و امثال‌ آنان‌ را به‌ وضوح برای‌ من‌ و تو مشخص‌ می‌کند. درست‌ به‌ هم‌این‌ دلیل‌ است‌ که‌ شاگردان‌ خمینی‌ «مشرق‌ حقیقت‌» را در رمل‌های‌ فکه‌ می‌جویند و آن‌ دیگران‌ در کرسی‌های‌ دانش‌گاه‌ و محافل‌ فلسفی ‌برج‌عاج‌. کما این‌که‌ بودند و هستند بسیاری‌ کسان‌ که‌ علی‌الظاهر در نگرش فلسفی‌ با‌ آن‌ شهید مشترک‌اند، اما زنده‌گی‌ روزمره‌شان‌ به‌ فرجام‌ سرخی ‌نرسیده‌ و نخواهد رسید. چه،‌ اینان‌ راه‌شان‌ را از هم‌آن‌ دوراهی‌ نظر و عمل ‌جدا کرده‌اند.&lt;br /&gt;می‌توان گفت آوینی‌ در مسیر شدن‌ به‌ یک‌ حکمت عملی ‌رسیده‌ بود، هرچند چنته‌اش‌ از تفکر نظری‌ هم‌ خالی‌ نماند. بر هم‌این اساس نگارنده ‌پیش‌نهاد می‌کند اگر می‌خواهید فارغ‌ از ژست‌های‌ منورالفکرانه‌ی‌ متداول‌ ـ چه‌ از نوع‌ لاابالی‌ و چه‌ حزب‌اللهی‌ دوآتشه‌اش‌ ـ صادقانه‌، افکار و اندیشه‌های‌ آن‌ شهید و امثال‌ او را دریابید، به‌ جای‌ «توسعه‌ و مبانی‌ تمدن‌غرب‌» و «فردایی‌ دیگر»، «گنجینه‌ی‌ آسمانی‌» و «فتح‌ خون‌» را بکاوید و به‌ جای‌ آثار فردید و هایدگر و گنون‌ و شوآن‌ سری‌ به‌ «نهج‌ البلاغه‌» و «صحیفه‌ی‌ انقلاب» بزنید؛ به‌ حکم‌ آن‌که العاقل‌ لایلسع‌ من‌ حفره‌ مرتین!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پنج&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;از پذیرش‌ این‌ واقعیت‌ گریزی‌ نیست‌ که‌ در بین‌ ایرانیان که خود عجیب‌ترین ملت‌اند،‌ غریب‌‌ترین‌ طایفه هم‌این‌ طایفه‌ی‌ بچه‌مذهبی‌ها است‌ و یا به‌تر بگویم‌: هم‌این ‌طوایف‌ بچه‌مذهبی‌ها، که‌ هرکدام ورای‌ شناس‌نامه‌ی‌ واحدشان‌ به‌ یک‌ مذهب‌ و طریقت‌اند و بنده‌ی‌ یک‌ خدا و کافر یک‌ شیطان‌ و اگر هزار اهل‌ کفر ـ بنا به‌ هر مصلحتی‌ ـ در گلیمی‌ بخسبند، دو اهل‌ مذهب‌ ـ به‌ هیچ‌ صلاحی‌ ـ در ملکی ‌نگنجد! اما به‌ گمان‌ نگارنده حتا‌ عجیب‌تر دسته‌ای‌ از آنان‌اند‌ که معذورم‌ از این‌که‌ نامی‌ بر آن‌ها بنهم‌! نه‌ به‌ لحاظ‌ اخلاقی‌، که‌ به‌ لحاظ‌ معرفتی‌. چون‌ حقیقتاً نمی‌دانم‌ در پی‌ چه‌ اند؟ عجایب‌ بشری‌اند، بی‌نظیر و البته‌ روزبه‌روز در حال‌ گسترش‌ و فزونی‌. پیشه‌ی‌ اصلی‌ اینان، فارغ‌ از آن‌که‌ چه‌ بنامیم‌شان‌، حرفه‌ی‌ خطیری‌ است‌ که‌ پیش‌تر قدما بدان‌ می‌گفتند: ژاژخایی!&lt;br /&gt;این‌ جماعت‌ خلاق‌ همیشه‌ دست‌ به‌ اعجاباتی‌ می‌زنند که‌ دایره‌ی‌ عقول ‌اجنه‌ی‌ محترم‌ هم‌ گنجایش‌ آن‌ را ندارد. فی‌المثل‌ نوع‌ دانش‌‌جو و دغدغه‌‌مند ایشان ‌سخت‌ در پی‌ آن‌اند که‌ از دل‌ اندیشه‌های‌ هایدگر، ولایت‌ فقیه آن‌هم‌ از نوع مطلقه‌اش‌ را بیرون‌ بکشند، یا به‌ هر ضرب‌ و زوری‌ که‌ هست‌ «ابرمرد» نیچه ‌را به‌ امام‌زمان‌ خودشان‌ متصل‌ سازند، و عمیقاً براین‌ باورند که‌ این‌ پست‌مدرن‌ها، هم‌آن‌ بچه‌مسلمان‌هایند، منتها‌ از نوع‌ سوسول‌شان. نیاکان‌ این‌ جماعت‌ هم‌ روزی‌ شلم‌شوربای‌ اقتصاد اسلامی را با نخود و لوبیای ‌مارکس‌ به‌ خورد خلق‌الله‌ می‌دادند. عوام‌ این‌ جماعت‌ هم‌ هم‌آن‌هایند که‌ با یک‌ جمله‌ از انیشتن‌ درباره‌ی‌ نماز به‌ وجد می‌آیند و تعریف‌ کارل‌ از روزه بیش‌ از فلان‌ آیه‌ی‌ قرآن‌ برای‌شان‌ حجت‌ است‌. خلاصه‌ آن‌که‌ اگر در دیگر طوایف‌، دایره‌ی‌ پدیده‌ی‌ مد و مدگرایی به‌ نوع‌ آرایش‌ و پیرایش‌ زلف‌ و گیسو و کوتاهی‌ و بلندی‌ دامن‌ و روسری‌ و پاچه‌ی‌ شلوار و نظایر آن‌ برمی‌گردد در مجموعه‌طوایف‌ بچه‌مذهبی‌ها بیش‌تر در محدوده‌ی‌ افکار و اصطلاحات‌ باکلاس‌ و متداول‌ و امروزی‌ است‌ و مع‌الاسف‌ در بیش‌تر موارد بی‌توجه‌ و تعمق‌ در معنا و مفهوم‌ آن‌ فکر یا اصطلاح‌. بی‌شک‌ شما هم‌ به خاطر می‌آورید که تا هم‌این دو سه سال پیش ـ و در مواردی هنوز هم ـ دغدغه‌ی‌ اصلی‌ زندگی بسیاری از بچه‌مسلمان‌های‌ جوان شده‌ بود‌ آزادی و جامعه‌مدنی‌ و سکولاریسم‌ و لذت‌گرایی‌ و مدرنیته‌ و اثبات‌ نسبت‌ اسلام‌ با این‌ مقولات‌. مشهورات‌ زمانه‌ است‌. همه‌ می‌گویند و برای‌ همین‌ کسی‌ دلیلی‌ نمی‌بیند که ‌بپرسد راستی‌ چرا باید این‌ مسایل‌ دغدغه‌ام‌ باشد؟&lt;br /&gt;اما یکی‌ از مُدهایی‌ که‌ هنوز هم‌ سکه‌اش‌ از رونق‌ نیفتاده،‌ مُد «آوینی‌گرایی‌» است‌. زیربنا و پشتوانه‌ی‌ توجیه‌کننده‌ی‌ این‌ مد آن است‌ که‌ شهیدآوینی‌ اولاً یک‌ شهید کاملاً ممتاز و شاخص‌ است‌. ثانیاً از آن‌هاست‌ که‌ همه‌چیز را تجربه‌ کرده‌ و خلاصه‌ در گذشته‌اش‌ چندان‌ بچه‌مثبت نبوده‌. ثالثاً همه‌فن‌حریف‌ بوده‌ و خصوصاً روحیه‌ی ‌شاعرانه‌ و هنرمندانه‌ای‌ هم‌ داشته. ‌رابعاً... مجموعه‌ی‌ این‌ فرضیات ‌صحیح‌ و سقیم هاله‌ای‌ از تقدس‌ گرد رخ‌سار‌ آن‌ شهید سعید شکل‌ داده‌ که‌ از یک‌سو به‌ او و زنده‌‌گی‌ و منش‌اش‌ ـ اعم‌ از نوع‌ پوشش‌، تیپ‌ ظاهری‌، علایق‌ و انتخاب‌های شخصی، رفتار خصوصی‌، ادبیات‌ نگارشی‌ و حتا‌ لحن‌ صحبت‌ ـ نوعی ‌مرجعیت‌ الگویی‌ و هنجاری‌ بخشیده و از سوی‌ دیگر راه‌ هرگونه‌ نقد و تدقیق‌ و تشکیک‌ در آرا و افکار او را بر مخاطب‌ فهیم‌ بسته است. خصوصاً که سابقه‌ی ‌تعامل‌ منفی‌ برخی‌ مخالفان‌ انقلابی‌ آن‌ شهید در اواخر حیات‌ دنیوی‌اش‌ را امروزه‌ دیگر کسی‌ نیست‌ که‌ نداند و فقط کافی است نقدی بر آرا و آثار آن شهید طرح کنید تا از جانب متولیان امام‌زاده مرتضا با چماق تجدیدخاطره‌ی آن مقالات کذایی «کیهان» و «جمهوری اسلامی» شما هم ناخواسته برچسب متحجر را پذیرا شوید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;شش&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;نتیجه‌ی روی‌کرد شیفته‌گونه‌ی مذکور به آن شهید‌ در سالیان اخیر منجر به آن‌ شد‌ که تب‌ کاذب‌ سینماگرایی و مقولات‌ مرتبط‌ با آن‌ دامن‌گیر مجامع ‌جوانان‌ مذهبی‌ و انقلابی‌ ‌شود. گو این‌که‌ اگر کسی‌ می‌خواست دغدغه‌‌ی دینی ـ انقلابی داشته ‌باشد و به‌ احساس‌ تکلیف‌ خود پاسخ‌ گوید و در مقابل‌ شبیخون ‌فرهنگی‌ غرب‌ بایستد، چاره‌ای‌ نداشت جز آن‌که‌ به‌ سینما بپردازد، «آینه‌‌ی جادو» بخواند، فیلم‌های‌ هیچکاک‌ را دوره‌ کند و برای‌ آگاهی‌ و هشیاری‌ از شیطنت‌ها و خباثت‌های‌ اربابان‌ بی‌پدر هالیوود، ساعت‌ها عمر مفیدش را پای‌ دست‌گاه‌ به‌ تماشای‌ جدیدترین‌ فیلم‌های‌ هالیوودی‌ تلف‌ کند و صد البته‌ که‌ برای‌ هرچه ‌واقعی‌ترکردن‌ آگاهی‌ها‌ و بصیرت‌ به‌ مسایل‌ روز نسخه‌ی‌ فیلم‌ باید عاری ‌از هرگونه‌ سانسور باشد تا بیش‌تر خباثت‌ صهیونیست‌های‌ فاسد و بی‌حیا عیان‌ گردد و... این است‌ که‌ حقیر اگر نه‌ به‌ تعداد موهای‌ سرش‌، لااقل‌ به‌ اندازه‌ی ‌انگشتان‌ دو دست‌اش‌ سراغ‌ دارد جوانانی‌ را که‌ سرشان‌ به‌ تن‌شان‌ می‌ارزید، اما انرژی‌شان‌ در این‌ راه‌ و البته‌ با توجیه‌ شرعی‌ و انقلابی‌ به‌ هدر ‌رفت و می‌رود، و می‌شناسد جمع‌هایی‌ را چه‌ از دانش‌جویان‌ و چه‌ از طلاب‌ که‌ از حلقه‌ی‌ بررسی‌ و سیر مطالعاتی آثار شهیدآوینی‌ شروع‌ کردند و در هم‌آن‌ آینه‌ی‌ جادو توقف‌ نموده،‌ به‌جای‌ صاحب‌نظر در مباحث نظری سینما عملاً به‌ یک‌ فیلم‌باز حزب‌اللهی‌ و یک‌ کلوپ‌ هالیوودی‌ سیار دغدغه‌مند تبدیل‌ شدند‌. البته طبیعی‌ است‌ که‌ به‌ بهانه‌ی‌ آقامرتضا‌ همه‌ فیلمی‌ نمایش‌ داده‌ شده‌ و نقد شود، الا هم‌آن‌ فیلم‌های‌ روایت‌ فتح‌ خود او. خودمانیم؛‌ تا وقتی‌ «قاتلین‌ بالفطره» و «آخرین ‌سامورایی» هست‌ کدام‌ بی‌ذوقی‌ وقت‌اش‌ را برای‌ دیدن‌ «بوی‌ نان‌ روستا» و «با من ‌سخن‌ بگو دوکوهه» تلف‌ می‌کند؟!&lt;br /&gt;باز خدا را هزار مرتبه‌ شکر که‌ آن‌ شهید عزیز مجسمه‌ساز نبوده‌ است‌!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;هفت&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;گرچه احتمالاً برای کسانی شنفتن و پذیرفتن این حرف بس دشوار است، اما به نظر می‌رسد دیگر وقت آن رسیده باشد که نسل ما ـ نسلی که این‌ سال‌ها شهید‌آوینی را به عنوان یکی از اصلی‌ترین ابژه‌های نسلی و مؤلفه‌های معنایاب و هویت‌یاب خود پذیرا شده بود و چنان‌چه اشاره شد به الگوهای فکری و رفتاری وی تأسی می‌‌جست ـ پس از نقد بی‌محابا، با گذر از منظومه‌ی فکری و آثار آن شهید، در مقام یافتن چشم‌اندازهای فکری بدیع و کارآمدتر و غنی‌تر برآید. به دیگر سخن برای دست‌یازیدن به افق‌های فکری مطلوب‌تر دیگر باید اسطوره‌ی آوینی متفکر را پشت سر نهاد و یا لااقل آن را از این مقام منیع تنزل داده، در کنار دیگر صاحب‌نظران نشاند. بدیهی است که این سخن تنها ناظر به آوینی متفکر و اهل فلسفه است؛ ورنه آوینی شهید ـ چون دیگر شهدا ـ الی‌‌الابد چونان ستارگانی راه‌نمای مسافران شب این جاده بوده و خواهد بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight:bold;"&gt;پی‌نوشت‌ها:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;1. در مجال پیشین از خصوصیات و مشخصه‌های خرده‌فرهنگ بچه‌مذهبی‌های امروزی به تفصیل سخن گفتیم. ن.ک. مظاهری، محسن حسام. «روایت روایت فتح». هابیل. شماره‌ی 12. صص 26-32.&lt;br /&gt;2. جالب آن‌که سال گذشته وقتی در نمایش‌گاه بین‌المللی کتاب از صاحبان غرفه‌ی «روایت فتح» و «ساقی» علت این تأخیر را جویا شدم چنین پاسخ شنیدم که: «به هرحال بازار باید تشنه بماند!» بله درست خواندید: بازار!&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[محسن حسام مظاهری-نشریه‌ی هابیل]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-1983082791157149850?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/1983082791157149850/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=1983082791157149850&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/1983082791157149850'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/1983082791157149850'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/09/blog-post.html' title='امام‌زاده مرتضا'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-3494944724400244829</id><published>2008-08-24T15:03:00.001+04:30</published><updated>2008-09-10T16:17:33.652+04:30</updated><title type='text'>جاودانه‌گی</title><content type='html'>هیچ تقدسی عظیم‌تر از تقدس مادرانی نیست که شستن کهنه‌ها و گرم‌کردن فرنی و حمام‌کردن کودک، آنان را از رمق انداخته است. مردان دنیا را در دست دارند و مادران جاودانه‌گی را که آن خود دنیا را و مردان را.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[رفیق اعلی - کریستین بوبن]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-3494944724400244829?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/3494944724400244829/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=3494944724400244829&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3494944724400244829'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3494944724400244829'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/08/blog-post_24.html' title='جاودانه‌گی'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-4326662161379510431</id><published>2008-08-22T12:43:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:54:36.109+04:30</updated><title type='text'>ادبیات آزاد یا متعهد؟</title><content type='html'>جهان ما جهانی است که در آن هم «التزام» و هم «عدم التزام» ـ تعهد و عدم تعهد ـ هر دو، مورد تحسین واقع می‌شوند؛ چه در هنر و چه در سیاست. التزام به چه چیز؟ و عدم التزام به چه چیز؟ «کشورهای غیر متعهد» از کدام تعهد می‌گریزند و «ادبیات متعهد» نسبت به چه چیز تعهد دارد؟ و «آزادی» در عبارت «اقتصاد آزاد» به چه معناست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;... کلمه‌های آزادی و برابری را، هم بر سر در زندان‌ها می‌نویسند و هم بر سر در معابد بازرگانی. این جمله از من نیست، از کاموست و او در ادامه همین جمله می‌نویسد: با این همه به فحشاء کشاندن کلمه‌ها با عواقب آن همراه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ما امروز شاهد عواقب همان امری هستیم که کامو می‌گفت؛ به فحشا کشاندن کلمات. هیچ کلمه‌ای دیگر در شأن حقیقی خویش واقع نیست و در فرهنگ رسانه‌ای، هر کلمه‌ای بر انواع و اقسام معانی متضاد دلالت دارد. آنان که خریداران چیزی جز «ادبیات مرسوم» نیستند، با کینه و غیظ، جملاتی از این قبیل را که خواندید به دور می‌افکنند و از هر آنچه «خلاف آمدِ وضع موجود» باشد می‌گریزند. اما به راستی فی‌المثل میان «بازار آزاد» با «آزادی و عدالت» چه نسبتی است که این کلمه را در هر دو جا به کار می‌برند؟ کامو پاسخ می‌دهد:&lt;br /&gt;آنچه امروز بیش از هر چیز مورد بهتان قرار گرفته، ارزش آزادی است...&lt;br /&gt;و بعد با اشاره به سخنان بعضی دیگر می‌افزاید: اگر حماقت‌هائی تا این حد رسمی ممکن است بر زبان بیاید از آن روست که در مدت صد سال، جامعه بازرگانی از آزادی کاربردی انحصاری و یک جانبه داشته است. یعنی آزادی را به منزله حق تلقی کرده، نه تکلیف، و از آن باک نداشته است که تا حدی توانسته، آزادی اصولی را در خدمت بیداد عملی بگمارد. پس چه جای شگفتی است اگر چنین جامعه‌ای از هنر نخواهد که ابزار آزادی باشد، بلکه بخواهد که مشق خطی باشد بی اهمیت و وسیله ساده سرگرمی؟ در مدت ده‌ها سال عده زیادی از مردم، که به خصوص غم پول داشته‌اند، هواخواه این رمان‌نویسان دنيادار یعنی بی‌ارزش‌ترین هنرها بوده‌اند؛ هنری که اسکار وایلد، با درنظرداشتن خودش پیش از رفتن به زندان، درباره‌اش می‌گفت که بدترین عیب‌ها سطحی بودن است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعتراض کامو متوجه تمدنی است که در آن اخلاق بورژوازی حاکم شده و «خدای پول» است که پرستیده می‌شود – عین این تعبیر «خدای پول» را خود او دارد – و این سخن البته عین همان حرفی نیست که ما می‌خواهیم بگوییم. کامو اگر چه یک سوسیالیست تمام عیار نیست، اما این اعتراض را از نظر گاه یک سوسیالیست عنوان کرده است و به همین علت، نگارنده این مقاله هماره اکراه داشته است از آنکه در اثبات مدعیات خویش، به بزرگان مغرب زمین متوسل شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کامو می‌گوید که جامعه بازرگانی، آزادی را به مثابه «حقی از آن خویش» تلقی می‌کند نه «تکلیفی در برابر دیگران »، و این سخن است که نگارنده را جذب کرده است: اختیار و آزادی انسان فراتر از آنکه حقّ او باشد، تکلیف اوست. ما می‌گوییم «تکلیف در برابر خدا »؛ ماکسیم گورکی در «هدف ادبیات» می‌گوید «تکلیف در برابر مردم »... و کامو می‌گوید: « شاعر ملامتی» [ یا شاعر ملعون ] که زاده جامعه‌ای تجارت – پیشه است... سرانجام از نظر اندیشه کارش بدین تحجر می‌رسد که می‌پندارد فقط درصورتی هنرمند، هنرمندی بزرگ است که به مخالفت با جامعه خود، جامعه هر چه باشد، برخیزد.&lt;br /&gt;این فکر در اساس خود درست است که هنرمند واقعی نمی‌تواند با جهانی که خدایش پول است همگام شود، امّا نتیجه‌ای که از آن می‌گیرند یعنی این‌که هنرمند باید مخالف هر چیزی به‌طور کلی باشد درست نیست. بدین‌گونه بسیاری از هنرمندان ما آرزو دارند که «ملامتی» شوند، و اگر چنین نباشند وجدانشان ناراحت است، می‌خواهند که هم برایشان کف بزنند، هم سوت بکشند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آیا آزادی هنرمند در مخالف‌خوانی همیشگی است؟ آیا آزادی او در نفی همه ایدئولوژی‌ها و اخلاق است؟ کامو می‌گوید: ...هنرمند این عصر از بس همه چیز را طرد می‌کند، حتی سنت هنری خود را، می‌پندارد که می‌تواند قواعد خاص خود را بیافریند و سرانجام گمان می‌کند که خداست. با این تصور می‌پندارد که شخصاً می‌تواند واقعیت خود را نیز بیافریند. با این همه آنچه دور از جامعه می‌آفریند آثاری است صوری و انتزاعی. به‌عنوان تجربه، ایجاد کننده هیجانی هست، اما از باروری، که خاص هنر واقعی است و رسالت هنرمند گردآوری و تحصیل آن است، عاری است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی هنرمند در «درک تکلیف» اوست نه در «نفی و طرد التزام به همه چیز» و البته این التزام باید از درون ذات بیرون بجوشد نه آنکه از بیرون سایه بر وجود هنرمند بیندازد. در اینجا عدم تعهد همان‌قدر بی‌معناست که اجبار، یعنی همان‌طور که هنرمند را نمی‌توان مجبور کرد، خود او نیز نمی‌تواند از تعهد درونی خویش بگریزد. و هر تعدی خواه ناخواه ملازم با تکلیفی است متناسب آن، و به این اعتبار، هیچ اثر هنری نمی‌توان یافت که صبغه سیاسی نداشته باشد. جورج اُرول در این باره می‌گوید: ...هیچ کتابی از تعصب سیاسی رها نیست. این عقیده که هنر باید از سیاست برکنار بماند، خودش یک گرایش سیاسی است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنرمند موجد یک هیجان میرا و یک تفنن زودگذر نیست و این سخن نیز درست نیست که هنرمند را فقط صاحب رسالت اجتماعی بدانیم. و نگارنده اگر چه از به‌کاربردن کلمه «رسالت» در این موقع و مقام اکراه دارد، اما ناگزیر باید بگوید که اگر برای هنرمند قائل به یک رسالت اجتماعی هستیم و او را نسبت به آن ملتزم می‌دانیم، این التزام باید عین وجود شخصی و فردی او باشد، و اگر نه، اثری ارزشمند و جاودان خلق نخواهد شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کلمه «رسالت» نیز از آن کلماتی است که از موقع و مقام خویش خارج شده و هر جایی شده است. کلمه «رسالت» شأنیتی دارد که اطلاق آن جز در مقام انبیای مُرسل جایز نیست والبته چه بسا که این سخن نگارنده نیز در روزگار «تعمیم نبوت» مضحک باشد – که باکی نیست؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رسالت هنر و ادبیات چیست؟ هنر و ادبیات باید ملتزم باشد و یا آزاد؟... و اصلاً در روزگاری که «آزادی قلم» از سنخ آزادی جنسی و اقتصاد آزاد است، این پرسش‌ها به چه کار می‌آیند؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;« آزادی» میان ما و آزاد انگاران مشترک لفظی است و چه بسا که این دو آزادی در ظاهر نیز مشابهت‌هایی با یکدیگر داشته باشند. آن آزادی که می‌گویند، «رهایی از هر تقید و تعهدی» است و این آزادی که ما می‌گوییم نیز «آزادی از هرتعلقی» است. تفاوت در آنجاست که ما حقیقت انسان را در خلیفة اللهی او می‌جوییم و بنابراین، «انسان کامل» و «عبدالله» را مشترک معنوی می‌دانیم، اما آنان بندگی خدا را نیز از خود بیگانگی می‌دانند. در این صورت، اگر برای بشر قائل به حقیقتی فردی و یا جمعی نباشند که با رهایی از تقییدات و تعهدات به آن رجوع کند، در واقع انسان را به «خلأ» احاله داده‌اند و به «هیچ »؛ و چه تفاوتی می‌کند که این یک «هیچ فلسفی» باشد و یا یک «هیچ حقیقی»؟ این «هیچ» شاید «محال فلسفی» نباشد اما «محال حقیقی» است و انسان امروز این محال را تجربه کرده است. آنچه او از خود ـ به مثابه انسان ـ می‌شناسد، محال حقیقی است و آن سان که او – به مثابه انسان – می‌خواهد زیست کند، باز هم محال حقیقی است. چگونه می‌توان انسان بود و چون حیوان زیست؟ چگونه می‌توان خلیفة الله بود و خود را از جرگه حیوانات محسوب داشت؟ انسان امروز بر یک «فریب عظیم» می‌زید و بزرگ ترین نشانه این حقیقت آن است که خود از این فریب غافل است؛ می‌انگارد که آزاد است، اما از همه ادوار حیاتِ خویش دربندتر است؛ می‌انگارد که فکر روشنی دارد، اما از همه ادوار حیاتِ خویش در ظلمت بیش تری گرفتار است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آزادی در نفی همه تعلقات است جز تعلق به حقیقت، که عین ذات انسان است. وجود انسان در این تعلق است که معنا می‌گیرد و بنابراین، آزادی و اختیار انسان تکلیف اوست در قبال حقیقت، نه حقّ او برای ولنگاری و رهایی از همه تعهدات. و مقدمتاً باید گفت که هنر و ادبیات نیز در برابر همین معنا ملتزم است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;انسان مختار است، اما آزادی‌اش مقدم بر حقیقت و عدالت نیست، و اگر چنین باشد، پس آزادی «حقّ» انسان نیست، «تکلیف» اوست. آنان که آزادی را به مفهوم «عدم تقید» می‌گیرند و این آزادی را حقّ خویش می‌دانند، چه بدانند و چه ندانند از آن جهت دیگران را نیز ملتزم به همین اعتقاد می‌خواهند که انگار خود را در عین حقیقت و عدالت فرض کرده‌اند. اگر انسان فطرتاً نسبت به حقیقت و عدالت متعهد نبود و قضاوت هایش بر این دو مقوله ماتقدم اتکا نداشت، هرگز اصراری نداشت که دیگران را نیز به راه خویش دعوت کند. برای انسان محال است که به شیطان «ایمان» بیاورد؛ او «فریب» شیطان را می‌خورد و در این معنا سرّی عظیم نهفته است که اهل فریب در نمی یابند.&lt;br /&gt;آزادی حقّ انسان نیست، بلکه تکلیف اوست در برابر حقیقت و عدالت؛ و البته در این گفتار نیز مسامحه‌ای بسیار وجود دارد، چرا که آزادی در حقیقتِ خویش مقابله‌ای با حقیقت و عدالت و یا تعهد ندارد و اگر حقیقت آزادی ظهور می‌یافت همه دعواها از میان بر می‌خاست. این دعواها از سر جهل نسبت به حقیقت آزادی است که «حرّیت» است. حرّیت شمس آسمان ـ «عدم تعلق» است و آن آزادی که در جهان امروز می‌گویند متناظر معکوس این عدم تعلق است. در این مقام، ثنویت و تقابل میان خالق و مخلوق و جبر و اختیار از میان بر می‌خیزد و بَل اَمرٌ بَینَ الاَمرَین (امام صادق(ع)) محقق می‌شود که مقام انسان کامل است و مقام مظهریت کامل انسان نسبت به حقیقت و عدالت. به این معنا، دین که راه حقیقت و عدالت است مقدم بر آزادی است. پس آنان که آزادی را مقدم بر دین می‌دانند دو اشتباه بزرگ کرده‌اند: یکی آنکه از آزادی مفهومی در مقابل حقیقت و عدالت اعتبار کرده‌اند و دیگر آنکه آزادی را عین ذات انسان گرفته‌اند، اما دین را نه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در قرآن آیه حیرت انگیزی وجود دارد که منشأ این اختلاف رابیان می‌کند: بَل یُریدُ الاِنسانُ لِیَفجُرَ اَمامَهُ (قیامت/5). انسان می‌خواهد که پیش رویش را پاره کند تا هیچ چیز او را نسبت به آنچه به انجام آن متمایل است محدود و مقید نکند. چیست آنچه که مانع این آزادی بلاشرط است و انسان دلش می‌خواهد که آن را بر دَرَد و از سر راه خویش بر دارد؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من درمقام تفسیر قرآن نیستم و بنابراین، از آنکه به شیوه مفسران ورود در بحث پیدا کنم پرهیز دارم، اما انسان برای تسلیم در برابر این معنای آزادی – که اکنون معمول است – طبع و طبیعت و فطرت و حتی جامعه خویش را سدّ راه خواهد یافت. جامعه و عادات و سنن اجتماعی اجازه نمی دهند که انسان به طور غیرمشروط به همه مقتضیات ولنگاری خود دست یابد. نه فقط جامعه، که طبع انسان نیز، در طول مدت، از این «رها بودن» دلزده می‌شود و دیر یا زود این صورت از آزادی را پس می‌زند، چنان که یکی از علل رویکرد غربیان به معنویت در این سال‌ها همین است که بسیاری از مردم به «آخر خط» رسیده‌اند و نه طبع، که طبیعت وجود انسان نیز تحمل این صورت از آزادی را ندارد و به اشباع می‌رسد و بعد از اشباع تمام، به «غَثَیان ». فطرت هم که متعلم است به «تعلیم ازلی اسما »، و تجربه روسیه در قرن اخیرنشان داد – و تجربه غرب در سال‌های آینده نشان خواهد داد – که مردم را جز برای مدتی کوتاه بر غیر طریق فطرتشان نمی‌توان واداشت؛ و همه این محدودیت‌ها به ماهیت انسان و یا حقیقت انسانیت رجوع دارد که نقیض آن تعریفی است که عقل متعارف غربی و غرب زده از انسان دارد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعریف بشر امروز از انسان حقیقت آنچه که هست تعارضی کامل دارد و بنابراین، زیستن‌ش آن سان که خود می‌پسندد محال است – محال منطقی. او اگر چه می‌خواهد که موانع ولنگاری خویش را از سر راه بردارد، اما موفق نمی‌شود، چرا که این موانع از وجود حقیقی خود او منشأ گرفته‌اند. با آن آزادی که بشر امروز طلب می‌کند، انسان صید دام اهوای خویش می‌شود و انتظار می‌برد که همه عالم نیز با او در جهت رسیدن به این مطلوب همراهی کند – که نمی‌کند، چرا که زیستن آن سان که او می‌خواهد، بر این سیاره و در این عالم که از قضا «عالم امکان» نام گرفته، محال است. گریز از این محال – که همان اَبسورد است – و غلبه بر آن، جز با ایمان مذهبی میسر نیست که نیست. انسان‌های بیدار سراسر سیاره این طُرفه اکسیر را یافته‌اند و با آن خمودگی و انفعال که از تبعات لازم محال انگاری است غلبه کرده‌اند و هر جا که چنین شده، طلسم شیطان اکبر نیز شکسته و یا دیر و زود خواهد شکست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعلق به اسباب نیز که از لوازم زندگی جدید بشر است – و به یک معنا تمدن امروز تمدن ابزار و اسباب است – با این طُرفه اکسیر علاج خواهد شد و انسان از تعلق به اسباب نیز خواهد رَست. با آن آزادی که غربی‌ها می‌گویند، انسان برده اهوای خویش می‌شود و با این آزادی – که حرّیت است – از تعلق به ابزار نیز که اعمّ صورت‌های بردگی در روزگار ماست، می‌توان آزاد گشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;و اما در باب «ادبیات» اگر چه سخن بسیار است، اما هر چه هست، باید پذیرفت که ادبیاتِ مصطلح هم شأنی از شئونی است که انسان در آن متحقق می‌شود و بنابراین، همه تحولاتی که برای بشر روی خواهد نمود خواه نا خواه در ادبیات ظهور خواهد یافت، چنان که با پیدایش عالم جدید که از لحاظ فلسفی با اومانیسم، از لحاظ اقتصادی با روح سرمایه داری و مناسبات همراه با آن و از لحاظ سیاسی با ماکیاولیسم تعیّن یافته است، بشر تازه‌ای به ظهور رسید که افق کاخ منظر نظرش را پر کرده بود و از عالم فقط به آن چیزی اعتنا داشت که می‌توانست راه تصرف تکنولوژیک او را در طبیعت هموار کند. با انقلاب اسلامی عصر این بشر به تمامیت رسیده و انسانی دیگر پای به عالم ظهور نهاده است که طرحی نو در خواهد انداخت و عالمی دیگر بنا خواهد کرد و از مقتضیات این عالم جدید که طلیعه آن ظاهر شده، یکی هم آن است که ادبیات و هنر دیگری پای به عرصه تحقق خواهد نهاد.&lt;br /&gt;&lt;div align="left"&gt;[سید مرتضا آوینی] &lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-4326662161379510431?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/4326662161379510431/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=4326662161379510431&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/4326662161379510431'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/4326662161379510431'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/08/blog-post_22.html' title='ادبیات آزاد یا متعهد؟'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-5426030743739904302</id><published>2008-08-05T03:28:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:53:48.050+04:30</updated><title type='text'>تواضع</title><content type='html'>یا لطیف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;یاد بگیر با تواضع فکر کنی، با تواضع حرف بزنی. اگر با تواضع باشی، می فهمی نمی تونی بگی فلان چیز وجود ندارد؛ فلان چیز نمی تواند باشد.فقط می تونی بگی من ندیدمش، من حسش نکردم، چشمای من نمی تونه ببینه. این از ضعف توئه، نه از عدم وجود اون. هر چیزی که تو فکرهای ما هست، هست؛ بدان که هست. ضعف از ذهن توئه که نمی تونه مجسمش کنه برای تو.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[دوشنبه های آبی ماه-احمد رضا کاتب]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-5426030743739904302?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/5426030743739904302/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=5426030743739904302&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/5426030743739904302'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/5426030743739904302'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/08/blog-post_04.html' title='تواضع'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-9044449386576898905</id><published>2008-08-03T10:42:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:53:07.472+04:30</updated><title type='text'>وقت زدنِ حرف‌های نو</title><content type='html'>حالا که آتش جنگ فروکش کرده است وقت زدن حرف های نوست. دیگر نمی توان همه چیز را در سطح نشان داد. باید کنکاش را شروع کرد، هم در آدمها، هم در موقعیتها.چه عیب دارد اگر آدمها در کنار نبردشان با دشمن مهاجم، با چیزی در درونشان بجنگند. چیزی که وادارشان کند به دنبال گمشده ای باشند، یا بستری که موقعیتها و آدمها را از بیرون و درون به هم گره می زند، شخصیت مردی باشد عادی، مثل تمام مردهای زمینی دیگر که نه ابرمردند، نه معصوم. فقط زمان و مکان از او شخصیتی ساخته باشد که دیگران می توانند به او متکی باشند. کشف لحظه های نو از همین جا شروع می شود، که سعی کنیم به تمام حسهای انسانی نگاهی متفاوت داشته باشیم. حسهایی که آدمها دچارش می شوند و در مقابلش درمی مانند...&lt;br /&gt;و مهمتر اینکه این کشفها و این آدمها در این هشت سال به وفور فرصت ظهور پیدا کردند و به همه ثابت کردند که جنگ ما دفاعی مقدس است.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[مقدمه ناشر"دوشنبه های آبی ماه-احمد رضا کاتب"]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-9044449386576898905?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/9044449386576898905/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=9044449386576898905&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/9044449386576898905'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/9044449386576898905'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/08/blog-post_02.html' title='وقت زدنِ حرف‌های نو'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-5228681110906324734</id><published>2008-08-02T11:46:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:52:31.665+04:30</updated><title type='text'>چرخ پنجم گاری</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.zaruee.blogfa.com/post-85.aspx"&gt;در منصب مشاورت فرماید-حفظه الله&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پی نوشت:&lt;br /&gt;تقدیم به همه دوستان مشاورم.&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-5228681110906324734?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/5228681110906324734/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=5228681110906324734&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/5228681110906324734'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/5228681110906324734'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/08/blog-post.html' title='چرخ پنجم گاری'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-852539181677950710</id><published>2008-07-30T18:39:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:51:49.311+04:30</updated><title type='text'>پاپوش</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SI-qyVwKWMI/AAAAAAAAAFM/Pv3aTfS4rSI/s1600-h/war_button_01.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 0pt 10px 10px; float: right; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SI-qyVwKWMI/AAAAAAAAAFM/Pv3aTfS4rSI/s400/war_button_01.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5228585474209765570" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;صدای بسته‌شدن در که می آید، صبر می‌کنم تا صدای به هم خوردن در جا کفشی هم بیاید. صدای پایش که می‌پیچد توی راه‌پله‌ها، پتو را از روی صورتم کنار می‌زنم؛ نفس راحتی می‌کشم. باید کار را، امروز یک‌سره کنم. به خودم جرات می‌دهم؛ می‌گویم: «می‌تونم، می‌تونم، می‌تونم.» در این یک سال، سه‌بار تصمیم گرفته‌ام از  خانه بروم ولی   زود منصرف شده‌ام. دیشب، وقتی که از خواب پریدم، تصمیم گرفتم به این زندگی خاتمه دهم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اولین کاری که باید بکنم بستن چمدان لباس‌ها است. می‌روم سراغ کمد لباس‌ها. کمد را باز می‌کنم؛ ازهمان گوشه‌ی پنجره سرک می‌کشم به بیرون. می‌خواهم مطمئن شوم که جهان رفته سر کار! کوچه خلوت است. «حتما رفته.» بر می‌گردم سراغ کمد لباس‌ها. چند دست لباس بر دارم؟ دو دلم. نگاهم از کمد لباس‌ها می‌افتد به تخت‌خواب. لکه‌‌ی پایین تشک به چشمم بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود. رو بر می‌گردانم ولی لکه، دست از سرم بر نمی‌دارد. توی سرم شروع می‌کند به رشد کردن؛ لکه، آن‌قدر بزرگ می‌شود که داد می‌زنم: «نه، نه، نه. لعنتی!» لکه‌های پا جای‌شان را به لکه‌های دست می‌دهند. گوشه‌ی پتو را می‌کشم تا پایین تخت، لکه‌های پا  را می‌پوشانم. بعد دست می‌برم لای چوب‌رختی‌ها. سرم را به کمد لباس‌ها گرم می‌کنم. این جوری شاید لکه‌ها دست از سرم بردارند. اول کت و دامن صورتی‌ام را بر می‌دارم، بعد تاپ مشکی و چند دست پیراهن و سوتین... دیگر نمی‌دانم باید چه بردارم؟ بعد از بستن چمدان کجا بروم؟ فکر این جایش را نکرده‌ام! به غیر از خانه‌ی مادرم جای دیگری ندارم. تصمیم می‌گیرم اول زنگ بزنم خانه‌ی مادرم.&lt;br /&gt;گوشی را برمی‌دارم. هر دفعه به بهانه‌ای جا زده‌ام. شماره می‌گیرم. این بار نمی‌خواهم جا بزنم. می‌تونم. چند بار تکرار می‌کنم: «می‌تونم. می‌تونم.» مادرم گوشی را بر می‌دارد.&lt;br /&gt;«خونه‌ای مامان؟»&lt;br /&gt;می‌پرسد: «چطور؟»&lt;br /&gt;«می‌خواستم ببینمت.»&lt;br /&gt;مادرم کمی مکث می‌کند و بعد می‌پرسد: «چیزی شده؟»&lt;br /&gt;«چطور؟ نه.»&lt;br /&gt;«آخه این وقت صبح! می‌دونی الان ساعت چنده؟»&lt;br /&gt;نگاه به دیوار رو به رو می‌کنم. یک ربع مانده به هفت.&lt;br /&gt;«هیچ چی. همین‌جوری دلم هوات رو کرد.»&lt;br /&gt;گوشی را می‌گذارم. دوباره عجله کردم. می‌روم سمت دستشویی. صورتم را می‌گیرم زیر شیر آب. حالم کمی جا می‌آید. از خودم بدم می‌آید. دست و رو نشسته زنگ زده‌ام به مادرم که چه بشود؟&lt;br /&gt;اصلا فکر نمی‌کردم روزی کارم به این‌جا برسد. خود خوری می‌کنم. نمی‌توانم حتی حرفم را به مادرم بزنم. خودم را مقصر می‌دانم. در این پنج سال، حتی یک بار، به مادرم اشاره نکرده‌ام که دارم چه می‌کشم. از اول چیزی پیدا نبود که بگویم خودشان می‌بینند یا دیده‌اند. اصلا فکرش را نمی‌کردم. اصلا فکر نمی‌کردم چیزی به این کوچکی بتواند زندگی‌ام را خراب قرار کند. هرچه می‌خواهم گناه این زندگی را به گردن جهانگیر بیاندازم، نمی‌توانم. هر چند که او باعث و بانی است. می‌دانم که او مقصر نیست. وقتی بهش می‌گویم از این وضع خسته شده‌ام می‌گوید دست خودم نیست! می‌دانم وقتی به مادرم بگویم، می‌گوید هر چه عیب و ننگه مال زنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلفن زنگ می‌زند. دارم پیراهن‌ها را می‌چینم توی چمدان. با ترس و لرز گوشی را برمی‌دارم. مادرم است. می‌پرسد:&lt;br /&gt;«چی شد؟»&lt;br /&gt;«چی چی شد؟»&lt;br /&gt;«صب به این زودی زنگ می‌زنی که داری می‌یایی خونه و گوشی رو قطع می‌کنی؟ دلم هزار راه رفت دختر. حالت خوبه؟»&lt;br /&gt;«کجای این کار عیب داره! اگه دختر بخواد بره دیدن مادرش.»&lt;br /&gt;«هیچ کجاش عیب نداره. اومدن زنگ می‌خواد؟»&lt;br /&gt;«نه.»&lt;br /&gt;بغض گلویم را می‌گیرد. اگر حرف دیگری بزنم کار را خراب‌تر می‌کنم.&lt;br /&gt;«الو. الو.»&lt;br /&gt;«بله مادر.»&lt;br /&gt;«با جهان حرفت شده.»&lt;br /&gt;«اگه نارحتی نمی‌یام خونه.»&lt;br /&gt;«حرفو عوض نکن...»&lt;br /&gt;طاقت نمی‌آورم. گوشی را می‌گذارم سر جایش. از ته دل فریاد می‌زنم: «ترسو. ترسو.» به خودم لعنت می‌فرستم که چرا زنگ زده‌ام خانه. چرا مادرم را انداخته‌ام تو هول و ولا. دل‌دل می‌کنم اگر دوباره زنگ بزند چه جوابش را بدهم. برای همین، دو شاخه‌‌ی تلفن را می‌کشم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وقتی دیدم جهان این طوری است به رویش نیاوردم. خیلی عادی. انگار نه انگار که چنین چیزی هست. گفتم شاید ایراد از من باشد. اگر زن دیگری باشد، حتما  با او می‌سازد. هر شب، کمکش می‌کنم تا پارچه‌ها را عوض کند. موقع خواب، اول  او را تر و خشک می‌کنم، بعد خودم می‌خوابم. دیگر برایم عادی شده. (نمی‌دانم چند وقت است؟) گفتم عادت می‌کنم. کم‌کم دیدم در نبودش هم دارم حضورش را حس می‌کنم. وقتی که کنارم بود، عادی بود. کافی بود توی خواب، بی‌هوا دستم بخورد به دستش، یا پنجه‌ی پایش. تنم، مور مور می‌شد. انگار که شاخک زبر سوسک، گرفته باشد به دستم. از خواب می‌پریدم. سرم درد می‌گرفت و می‌نشستم توی جام و به  زندگی‌ام فکر می‌کردم؛ به این که تا کی باید این پاپوش‌ها و دست‌کش‌های نخی را  تحمل کنم. صبح که می‌خواست برود سر کار، بیدارم نمی‌کند. می‌پرسیدم چرا بیدارم نکردی. می‌گفت دیدم خوابی، حیفم آمد بیدارت کنم. موقع بیرون رفتن از خانه، می‌گفت ببخشید! دست خودم نیست، طبیعتم شده.&lt;br /&gt;وقتی که جهان نیست، پاپوش‌ها و دست‌کش‌ها را می‌اندازم روی بند رخت تا خشک شود. پارچه‌ها، از عرق، لکه‌لکه شده‌اند. جهان از راه که می‌رسد، اول پاپوش‌ها و دست‌کش‌های اداره‌اش را در می‌آورد، پهن می‌کند روی بند رخت، بعد پارچه‌های خشک‌شده را جمع می‌کند می‌گذارد توی کیفش. بند رخت همیشه پر است. هر کجا که می‌رود، چند جفت اضافه از این لیف‌ها را با خودش می‌برد. نمی‌خواهد با دست عرق کرده با دیگران دست بدهد. به من که می‌رسد، اول پارچه‌های خیس را عوض می‌کند بعد یک پاپوش تمیز به پا می‌کند تا روی سرامیک‌ها لیز نخورد. بعد دست‌کش‌های خشک‌شده‌اش را دست می‌کند و می‌نشیند رو به روی من؛ عین یک مترسک. این‌طوری جلوی عرق سردی را که از دست و پایش می‌ریزد برای چند لحظه‌ای می‌گیرد. چندین بار  دکتر رفتیم. گفتند عیب از غدد داخلی است. چند تا اسم گفتند که یاد نگرفتم. گفتند، کاری نمی‌شود کرد؛ باید ساخت. انگار تازه از سونا آمده باشد بیرون. دست و پرش، همیشه خیس است. تمام لباس‌های زیرش خیس است. مدام عرق می‌کند؛ عرق سرد، عرق بی‌بو. هر وقت که نگاهش می‌کنم، با دستمال خشکی دارد می‌کشد به پیشانی، زیر چشم‌ها، روی چانه‌اش. هر وقت که به صورتش نگاه می‌کنم، قطره‌ای عرق، منگوله بسته نوک دماغش. تمام زندگی‌ام شده این قطره. قطره‌ای که می‌خواهد بیفتد، ولی نمی‌افتد. تمام روز در حال فکر کردن به این قطره هستم. عذاب‌آورترین لحظه‌ی روز، لحظه‌ای است که می‌خواهم بروم طرف رخت‌خوابم. وقتی که دست دراز می‌کنم طرف پتوها، چشمم را می‌بندم. نمی‌خواهم چشمم بیفتد به آن لکه‌ها. دیگر از دست این لکه‌ها خسته شده‌ام. یاد مادرم می‌افتم، نکند راه بیفتد، بیاید خانه‌ام، یا زنگ بزند محل کار جهان. اگر جهان بفهمد چه می‌کند؟ الان نشسته پشت میزش، دارد تلفن‌ها اداره ارتباط می‌دهد. دو شاخه‌ی تلفن را وصل می‌کنم. گوشی را بر می‌دارم، شماره‌ی مادرم را می‌گیرم. روی زنگ سوم، مادرم گوشی را بر می‌دارد. می‌پرسم:&lt;br /&gt;« کجایی؟ چرا گوشی رو دیر برداشتی؟»&lt;br /&gt;نمی‌تواند حرف بزند. هق‌هق امانش نمی‌دهد. چند بار قاتی هق‌هق‌ها اسمم را صدا می‌زند. فریبا، فریبا...&lt;br /&gt;می‌پرسم: «چیزی شده؟»&lt;br /&gt;نمی‌تواند صحبت کند. این بار اوست که گوشی را قطع می‌کند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خودش می‌گوید، مربوط به سال‌ها قبل می‌شود. جزیره‌ی مجنون. در نبودش، نقشه‌ی ایران را پهن می‌کنم کف اتاق. شروع می‌کنم به گشتن. چند بار، دست به سر و گوش این گربه‌ی کوچولو می‌کشم، شاید بتوانم روی سینه یا دست و پاهای این گربه ردی از مجنون پیدا کنم. چشمم به چنین اسمی نمی‌خورد. حتی به جنون یا جُبون. خودش می‌گوید، آن‌جا شدم. جزیره‌ای با این اسم، روی نقشه پیدا نمی‌کنم. ولی او می‌گوید، هست. منم می‌گوید حتما هست. به خاطر اسم قشنگش، حتما هست. می‌گوید همان‌جا، چند تایی گاز شیمیایی قاتی هم خورده. چند نفر بوده‌اند، نمی‌داند؟ از آن عملیات، فقط جاده‌های باریک و گلی‌اش، در یادش مانده. جاده‌ای که در پیچاپچ نی‌زارها می‌چرخیده و آن‌ها دور خودشان می‌چرخیدند. همه جور بویی می‌آمده. بوی سیب، بوی علف تازه‌چریده، بوی سیر تازه. تا برسد به بیمارستان از هوش می‌رود. تا سال‌ها تنگی نفس داشته. نمی‌توانسته راه برود. با دوا و دکتر، تنگی نفسش خوب می‌شود؛ بعد از عروسی، عرق‌کردنش یک دفعه شروع می‌شود. عرق سرد. از تمام تنش عرق شروع کرد به جوشیدن. بعد از مدتی عرق بدنش کم شد. تنش، گاه‌گاهی عرق می‌کرد ولی کف دست‌ها و پاها، ادامه پیدا کرد.عرقی بی‌بو؛ طوری که هر چه سر و صورتش را خشک می‌کرد، عرق بند نمی‌آمد. برای همین، همیشه دستمالی توی دستش است؛ دستمالی خیس. به خانه یا اداره‌اش که می‌رسد نفس راحتی می‌کشد و کیسه‌های نخی را در می‌آورد. برای همین، هیچ کجا میهمانی نمی‌روم. شب‌ها، جایی نمی‌توانیم بمانیم. اداره‌ی جهان یا بد خوابی من را بهانه می‌کنیم تا نمانیم. وقتی که مجبور هستیم برویم شهرستانی دور، چند دست پارچه‌ی اضافه بر می‌دارد. به قول خودش "لیف فراموش نشه." کیسه‌ها را می‌گذارد توی کیف من. بغل آینه‌ی دردار و روژ لب و کرم و پودرها. وقتی می‌پرسم «تا کی این وضعیت ادامه دارد؟»،‌ می‌گوید: «زیاد طول نمی‌کشد، فقط تا لب گور.»  وقتی نگاهم را به بند رخت می‌بیند، سرخ و سفید می‌شود و می‌گوید: «هر وقت تو بگی، من حاضرم.» چه دارم که بگویم؟ نمی‌توانم حرف بزنم. بگویم چه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تلفن زنگ می‌زند. مادرم است.&lt;br /&gt;می‌گوید: «ببخشید دست خودم نبود، دلم هزار جا رفت.»&lt;br /&gt;می‌پرسم: «حالا کجایی؟»&lt;br /&gt;می‌خندد و می‌گوید: «خونه‌ام. چه‌طور؟"»&lt;br /&gt;«می‌خوام بدونم چه فکرهایی کردی؟»&lt;br /&gt;نمی‌گوید. هر چه اصرار می‌کنم، جواب نمی‌دهد.&lt;br /&gt;می‌گوید: «نپرس.» می‌گوید زنگ زده به جهانگیر. او از هیچ چیز خبر نداشته. می‌گوید نکند بین‌تان اتفاقی افتاده باشد. می‌پرسد: «حالا کی می‌آیی؟»&lt;br /&gt;می‌گویم: « هیچ وقت.»&lt;br /&gt;می‌گوید: «خر نشو دختر! پاشو بیا.»&lt;br /&gt;می‌گویم: «می‌خواستم حالت بپرسم که خدا رو شکر خوبی.»&lt;br /&gt;هر چه مز‌مز می‌کنم که چیزی بگویم، نمی‌توانم. می‌بینم حتی نمی‌توانم به مادرم حرف دلم را بزنم.می‌خواهم بگویم من شب‌ها کنار یک مترسک می‌خوابم، ولی نمی‌توانم. اصلا مگر می‌شود این حرف‌ها را به کسی گفت؟&lt;br /&gt;تشکر می‌کنم و گوشی را می‌گذارم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[&lt;a href="http://www.firooze.com/article-fa-331.html"&gt;داستان منتشرنشده‌ای از مجید قیصری|فیروزه&lt;/a&gt;]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-852539181677950710?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/852539181677950710/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=852539181677950710&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/852539181677950710'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/852539181677950710'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/07/blog-post_30.html' title='پاپوش'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/SI-qyVwKWMI/AAAAAAAAAFM/Pv3aTfS4rSI/s72-c/war_button_01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-3184703184500586300</id><published>2008-07-13T04:52:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:50:44.748+04:30</updated><title type='text'>به راه بادیه...</title><content type='html'>یا من ارجوه لکل خیر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...آدمی که به ماهی چند هزار تومان حقوق و یک زن و بچه و برو بیایی و احیانا یک عنوان روشن فکری و چند جلسه سخنرانی قانع است، دیگر چه می خواهد؟! اگر به این حد قانع باشد، طبیعی است که حرکتی نکند، طبیعی است که در رکودش بگندد. اگر به طهارت آب چشمه ها و اشک پاک ابرها هم که باشد، می گندد؛ که گندیدن ضرورت است.&lt;br /&gt;کفر متحرک به اسلام می رسد، ولی اسلام راکد، پدربزرگ کفر است. سلمان ها در حالی که کافر بودند، حرکت شان آنها را به رسول منتهی کرد و زبیرها در حالی که با رسول بودند، رکودشان آنها را به کفر پیوند زد.&lt;br /&gt;کفری که با حرکت ما همراه باشد، وحشتی ندارد. وحشت آنجایی است که با رکودها پیوند خورده باشیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"بخشی از مقدمه ی کتاب حرکت-استاد علی صفایی حائری"&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-3184703184500586300?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/3184703184500586300/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=3184703184500586300&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3184703184500586300'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3184703184500586300'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/07/blog-post.html' title='به راه بادیه...'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-2336372626724916531</id><published>2008-06-02T04:46:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:49:56.088+04:30</updated><title type='text'>خواستگاری كه ایجاد مزاحمت نیست.</title><content type='html'>ملا محمد، با همان تبسم پایان ناپذیرش –كه انگار آن را بر چهره‌ی محكم و مهربانش تراشیده بودند- كَم‌كَمَك به یاد می‌آوَرَد: اعتقاد هم مثل عشق، دردسرها دارد. شاید كه جنس عشق و اعتقاد، یكی باشد و ما نمی دانیم. بانو، لحظه‌هایی از دوازده سالِ پیش را، به شیوه‌ی شوی خود، از لابه‌لای غبار زمان بیرون كشید، دید، و باز كوشید كه آن را به غبارِ زمان بسپرد:&lt;br /&gt;این حرف را، برای نخستین بار، دوازده سال پیش فرمودید آقا! یادتان هست؟&lt;br /&gt;- بله... آن وقت‌ها، ما تازه تازه در دل شما جایی باز كرده بودیم.&lt;br /&gt;- شما در دلِ ما، یا ما در دلِ شما- آقا؟!&lt;br /&gt;ملاصدرا گفت: راستش، بانو! ما عاقبت ندانستیم كه شما عاشقِ ما شدید یا ما عاشقِ شما شدیم؟&lt;br /&gt;بانو جواب داد: دیگر چه فرق می‌كند؟&lt;br /&gt;ملا خندید: فرق می‌كند، خیلی هم فرق می‌كند. آبروی ما باید حفظ شود.&lt;br /&gt;- دردِ آبرومندی را در عاشق‌شدن می‌جویید یا نشدن؟&lt;br /&gt;- البته زیباتر و آبرومندانه‌تر است كه شما عاشقِ ما شده باشی.&lt;br /&gt;- پس من شدم.&lt;br /&gt;- البته در سراسرِ محله، شما را می‌خواستند. خیال می‌كنید نمی‌دانم بانو؟&lt;br /&gt;- چرا خیال می‌كنم كه نمی‌دانید؟ یادم هست كه چند خواستگارِ من تَبانی كردند&lt;br /&gt;و بر سر شما ریختند تا به قصدِ كُشت، كتك‌تان بزنند. آن‌ها فكر نمی‌كردند كه مردِ خدایی&lt;br /&gt;چون شما –یك مُدرسِ سر به زیرِ مدرسه- اهلِ مرافعه هم باشد؛ اما شما درافتادید – خیلی هم جدی.&lt;br /&gt;- خوب لت و پارشان كردم. نه؟&lt;br /&gt;- البته می‌بخشید آقا؛ اما آن‌كه لت و پارشان كرد، همان ملاشمسای گیلانی بود كه با آن هیكل عظیم و قد بلندش دوان به میدان آمد و به دادتان رسید و با شجاعت و شهامت واقعاً بی‌نظیرش –كه شما پیوسته می‌كوشید&lt;br /&gt;آن را به دست فراموشی بسپارید- تمام‌شان را تار و مار كرد. یادتان نمی‌آید؟&lt;br /&gt;- شما، در تمام مدت، ایستاده بودید و نگاه می‌كردید.&lt;br /&gt;- بله... آن هم با چه حالی! البته ناگفته نماند كه شما هم واقعاً غیرتمندانه می‌جنگیدید.&lt;br /&gt;- اگر شما آن‌جا نبودید،‌گمان نبرید كه بنده اصلاً تكانی هم به خودم می‌دادم.&lt;br /&gt;شما مثل یك منبعِ نیرو و حركت، به من توان مبارزه بخشیدید.&lt;br /&gt;- اما ملاشمسا، آن منبع را در درونِ خودش داشت.&lt;br /&gt;- بله... بعد از آن واقعه، دیگر هیچ‌كس مزاحمتی برای شما ایجاد نكرد.&lt;br /&gt;- برای شما البته، آقا، نه برای من. خواستگاری كه ایجاد مزاحمت نیست.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[مردی در تبعید ابدی - استاد نادر ابراهیمی]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-2336372626724916531?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/2336372626724916531/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=2336372626724916531&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/2336372626724916531'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/2336372626724916531'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/06/blog-post.html' title='خواستگاری كه ایجاد مزاحمت نیست.'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-3268348906699911911</id><published>2008-04-03T10:43:00.000+04:30</published><updated>2008-09-10T13:49:05.048+04:30</updated><title type='text'>نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری؛ هیچ‌كس نمی‌تواند.</title><content type='html'>چه عاملی باعث شد من كاملاً لاییك و جوان بزرگ شده در شرایط هیپی‌بازی و ژیگول‌بازی آن زمان، زندگی‌ام را بگذارم كه بروم خودم را بچسبانم به امام خمینی، به‌خاطر جذبه و كشش او و آن حقیقتی كه در او نهفته می‌دیدم؟&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_u6gE-x-o1Us/R_PVkB8PAkI/AAAAAAAAAAU/FmhckK8D9bY/s1600-h/131622.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://1.bp.blogspot.com/_u6gE-x-o1Us/R_PVkB8PAkI/AAAAAAAAAAU/FmhckK8D9bY/s400/131622.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5184722411006657090" border="0" /&gt;&lt;/a&gt; این آدم چیزهایی داشت كه فراتر از انقلاب و انگیزه و روان‌شناسی روزمره بود. جذبه‌ای كه امام روی من داشت، من را می‌گرفت و هر وقت كه پهلویش بودم، اصلاً آدم دیگری می‌شدم...&lt;br /&gt;یك شب از جبهه برگشته بودم، خیلی خسته بودم. دیروقت رسیدم، طرفهای ساعت چهار. آن‌قدر خسته بودم كه از خستگی غش كردم و بی‌هوش شدم. صبح طرفهای ساعت پنج به هوش آمدم، دیدم خیلی حالم بد است. اصلاً نمی‌توانم راه بروم. اما یك مرتبه یادم آمد كه باید بروم جماران. ساعت شش صبح باید بروم آنجا چك بشوم تا بتوانم عكس بگیرم. باور كن كشان‌كشان روی زمین، چهار دست و پا و با چه وضعی خودم را كشیدم كنار تلفن، به یك دوستم زنگ زدم كه تو را به خدا سر راه بیا عقب من كه نمی‌توانم رانندگی كنم... كشان‌كشان رفتیم آنجا و عكس امام را گرفتم و آن عكسی كه آن روز از امام گرفتم، روی جلد مجله «تایم» چاپ شد، برای من خیلی مهم بود.&lt;br /&gt;منی كه در خارج تحصیل كرده بودم، به خیال خودم خیلی هم وارد بودم، روشنفكر هم بودم و از یك خانواده روشنفكر هم بودم و فكر می‌كردم اصلاً همه چیز را باید بدانم، نمی‌دانستم كه با پیش‌داوریها و اطلاعات خودم وارد داستان شده‌ام. دیدم اصل كار همین است كه این حاجیه خانوم می‌گوید. حاجیه خانومی كه ممكن است یك كلمه هم سواد نداشته باشد، اما شاه را انداخت بیرون. می‌خواهی من این را ندیده بگیرم و بگویم چون این كار را بر اساس تئوریهای لنین و ماركس انجام نداد، بنابراین ارزش ندارد؟ خب این حرف مسخره است.&lt;br /&gt;در سالهای اول زندگی خیلی ساده زندگی می‌كردیم، پدرم در شیراز روزنامه گلستان را داشت، روشنفكر بود، هنرمند بود، حساس بود، ولی پول‌دار نبود، بعدها مرفه‌تر شدیم. یك خانواده غیرعادی كه پاتوق هنرمندان بود. بعد یك استودیوی فیلم‌سازی ساخت و همه روشنفكرها آمده بودند و كار می‌كردند. مثلاً اخوان ثالث مسئول آشپزخانه بود. احمد شاملو جامه‌دار بود و خلاصه یك جای هنری راه انداخته بودند. هنوز ده سال نداشتم كه در اتاق آنها می‌نشستم، در مورد مسایلی صحبت می‌كردند كه من چیزی از آن نمی‌فهمیدم. دود سیگار همه جا را می‌گرفت. بحثهای روشنفكری بود و به هم بد و بیراه می‌گفتند. بعد یك مقدار كه سنم بالاتر رفت و با جامعه آشنا شدم، رفتم محله‌های جنوب‌شهر و واقعیتها را دیدم فهمیدم روشنفكر جماعت دارد، بحث انتزاعی ادبی می‌كند، درحالی كه در بیرون رژیم فاشیستی حاكم است.&lt;br /&gt;از همان ابتدا عكاسی را وسیله‌ای دانستم برای طعنه‌زدن به ارزشهایی كه توی جامعه مطرح بود. می‌خواستم با گرفتن عكس از شرایط ناهنجار زندگی مردم و نشان دادن آن به آدمهای مرفه خاری در چشمشان فرو كنم. این عقده روانی بوده یا مسئله شخصی، كاری ندارم، اما به‌طور كلی از اول قدرت عكس را در این دیدم كه می‌تواند یك تكه از دنیا را انتقال بدهد و بینش آدم را عوض كند. از اول هم عكاسی برای من به‌عنوان یك وسیله مبارزه اجتماعی مطرح شد. زیاد به هنر عكاسی كاری ندارم، هنر دارد، ولی هنر این جور عكاسی، توی بی‌هنر بودن آن است. توی برخوردهای مستقیم آن با واقعیت و انتقال درست واقعیت.&lt;br /&gt;جریان انقلاب و جنگ تحملی خیلی در زندگی من اثر گذاشت. به خاطر اینكه زندگی آدمها با گلوله از بین می‌رفت وخشونت موجود در این صحنه‌ها دیگر هیچ‌وقت برایم اتفاق نیفتاد . این همه سال در جنگ، انواع و اقسام آدم دورم افتاد، گلوله خورد، تركش خورد. حتی یك‌دفعه داشتیم با یك نفر راه می‌رفتیم. داشتند با كاتیوشا می‌زدند، دویدیم كه خودم را داخل یك سنگر بیندازیم، من و او با هم بودیم، یك مرتبه نگاه كردم و دیدم فقط یك جفت پا دارد كنارم راه می‌رود. یك گلوله آمد و نصف بدنش را برد. یك متری من بود، از این وحشتناك‌تر دیگر نمی‌توانی فكر كنی. عكسش را هم دارم. دنبال دریافت و بیان مرگ بودم و كشف نوع برخورد یك انسان جوان با آن. اینكه چطور حاضرند مرگ را بپذیرند تا به فكر والاتر برسند. می‌خواستم این را منعكس كنم...&lt;br /&gt;جنگ تجربه ملموس مرگ بود. هر لحظه در كنارت بود. می‌دیدم كه چه ساده آدمها در كنارم می‌مردند. با حضور در این شرایط، دیگر ترس نبود. نیاز به شناختن این پدیده بود كه مرا به آنجا می‌كشاند. می‌‌خواستم بدانم چرا او و نه من. در آنجا فهمیدم كه مرگ از همه چیز به من نزدیك‌تر است. مدام فكر می‌كردم چرا او می‌افتد و من نمی‌افتم؟&lt;br /&gt;در طول جنگ همیشه یك دستمال داشتم كه همراهم بود كه آن را در مواقع ضروری، جلوی دهان و بینیم می‌بستم. این دستمال در ذهن من بوی مرگ می‌دهد. بارها این دستمال را شسته‌ام، به آن گلاب زده‌ام، اما كماكان بوی مرگ می‌دهد... جنگ باعث شد دچار یك حالت اضطراب دایمی درباره گذشت زمان شوم، هیچ چیز مرا نمی‌ترساند، هیچ چیز حیرت‌زده‌ام نمی‌كند. حس زیادی ندارم، نهایت هر حسی را دیده‌ام.&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/R_XU5U5KUAI/AAAAAAAAAE4/rK-YGMs0_wA/s1600-h/29.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0pt 10px 10px 0pt; float: left; cursor: pointer;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/R_XU5U5KUAI/AAAAAAAAAE4/rK-YGMs0_wA/s320/29.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5185284627313086466" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;هشت سال تجربه‌های فوق‌العاده تكان‌دهنده مرگ و زندگی كه الآن بیست سال است در كمدم افتاده. من اینها را چه كنم؟ به هیچ دردی نمی‌خورد. اگر شعار بدهیم كه اینها مستند تاریخی است، بله. اما تاریخ یك كشور، داخل كمد اتاق من به چه درد می‌خورد؟ حالا بهترین عكسهای دنیا هم باشد، موقع خودش كاربرد داشت و اطلاع‌رسانی می‌كرد كه جنایاتی صورت گرفته است. از نظر حرفه‌ای و عكاسی هم مدارج خود را طی كرد. برنده جایزه هم شد، به‌به چقدر خوب! اما الآن چی؟ هر كدام از این فریمها، یك تجربه وحشناك است. یعنی این طور نبود كه صبح بلند شوم، دوربین را كولم بگیرم و عكاسی كنم. پشت هر كدام از عكسهایی كه گرفته‌ام، كلی داستان بوده، كلی اضطراب، وحشت، خون‌ریزی، مرگ، زندگی و حالا توی كمدم افتاده... الآن هم زیاد میل ندارم این عكسها را به جوانها نشان بدهم. به‌خاطر اینكه معیارها به هم ریخته است و بچه‌های دانشجو می‌‌گویند تو حزب‌اللهی هستی. توی جنگ بودی و جزء نسلی هستی كه این وضع را برای ما به‌وجود آورد. دیگر نمی‌توانم عكسهای انقلابم را به كسی نشان بدهم و بگویم هورا... هورا.. بین اینها چه جان‌فشانی می‌كنند. آن ذهنیت برعكس شده است.&lt;br /&gt;من شخصاً زیاد اسلامی نیستم. مسلماً بنیادگرا هم نیستیم. اما صددرصد از آنها پشتیبانی می‌‌كنم و این قضاوتی است كه دوستها، آشناها و كسانی كه با من كار می‌كنند، به آن عیب می‌گیرند. می‌گویند برای چی از اینها پشتیبانی و حمایت می‌كنی؟ می‌‌گویم به‌خاطر اینكه من قبل از اینكه اینها انقلاب كنند، با اینها بودم و فكر می‌كنم دردی كه در جامعه باعث خشونت و بنیادگرایی می‌شود و من آن را صددرصد قبول دارم، ریشه اقتصادی دارد و حاصل تضاد طبقاتی است. اینها همانهایی‌اند كه انقلاب كردند و می‌خواستند به یك جایی برسند، نشد. جنگ كه شد، هشت‌سال رفتند جان خودشان را دادند كه به آن برسند، نشد. بعد هم گفتند دوره سازندگی! تا اینها آمدند به خودشان بجنبند، دیدند.. دوباره بالای شهر ساختمانهای فلان ساخته می‌شود. به اینها چه می‌رسد؟ هیچی! (می‌گویند) آقا شما بیا برو بهشت زهرا به گل لاله فكر كن، ما اینجا داریم پولها را بالا می‌كشیم. خب معلوم است كه نمی‌تواند اینها را تحمل كند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;1- گلستان این اواخر در دانشگاه هنر، عكاسی درس می‌داد. در خیابان انقلاب، نزدیك چهارراه كالج. او سالها عكاس مطبوعات ایرانی و فرنگی بود و چند سال پیش از آن كه در جریان حمله نظامیان آمریكایی و انگلیسی به عراق هدف تركش مؤثری واقع شود، برای شبكه‌ها‌ی مختلف بین‌‌المللی فیلمبرداری می‌كرد و این آخرین سفر كاری او بود.&lt;br /&gt;2- بعضی وقتها ما كسی را، چیزی را دوست داریم و از او طرفداری می‌كنیم، چون او را نمی‌شناسیم و به كسی بد و بیراه می‌گوییم، چون شناختی درباره‌اش نداریم. با كاوه گلستان هم همین كار را كرده‌ایم. آنهایی كه او را بزرگ داشته‌ایم و آنهایی كه به او بد گفته‌ایم. ظاهراً هر دو دسته همین كار را كرده‌ایم... حرف‌هاي بالا بخشی از گفت‌وگوی كاوه گلستان است كه در كتابی به نام او چاپ شده و البته در مقدمه آن آمده است كه گفت‌وگوهای دیگر او به ترتیب منتشر خواهند شد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[&lt;a href="http://www.iricap.com/magentry.asp?id=2299"&gt;منبع&lt;/a&gt;]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-3268348906699911911?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/3268348906699911911/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=3268348906699911911&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3268348906699911911'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3268348906699911911'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/04/blog-post.html' title='نمی‌توانی جلوی حقیقت را بگیری؛ هیچ‌كس نمی‌تواند.'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_u6gE-x-o1Us/R_PVkB8PAkI/AAAAAAAAAAU/FmhckK8D9bY/s72-c/131622.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-4717878171243049053</id><published>2008-02-11T01:58:00.000+03:30</published><updated>2008-09-10T13:48:25.071+04:30</updated><title type='text'>باربری که شب ها لورکا می خواند</title><content type='html'>بوى پنير تازه و شبدر و شنبليله خيس بهار نمى دهد، سرما بوى تند تنش را كه به دود غليظ خاورهاى باربرى مى ماند، مى چسباند روى گاز پنج شعله فردار و ماشين سنگين لباسشويى.خنده نه لبخند، كيلومترها دور، دور، دور، در عمق چشم ها جامانده است در روستايى از غرب كشور، در روزهاى شيرين كودكى.خودش مى گويد نپرس! روستاها را كه دانه دانه شماره مى كنم ته دلش مى لرزد، لباسشويى را به پشت مى گيرد، دستى را مثل تنه درخت ستون مى كند، دستى را مثل افعى به دورش مى پيچد و هى مى زند به پاها كه پله ها را بى توقف بالا برود.&lt;br /&gt;- نگو كدوم روستا، بگو كدوم خراب شده.&lt;br /&gt;- چرا مگه اينجا خيلى خوش مى گذره كه اونجا خراب شده اس.&lt;br /&gt;فايده اى ندارد خواننده عزيز بايد منتظر بمانيم چهار طبقه را بالا برود و برگردد تا جواب سؤالم را داده باشد، سؤالى كه جوابش را نگفته مى دانم:&lt;br /&gt;- خراب شده گفتم چون همه عشقم اونجاست.&lt;br /&gt;- شاعرى يا عاشق&lt;br /&gt;- هى...وقتى ۱۵۰كيلو بار نافرم روى كولته هم شاعر مى شى هم عاشق.&lt;br /&gt;آخر من با تو چه كنم سوژه! كاش از اينجا رد نمى شدم، سوژه را بايد انتخاب كرد، سوژه كه جلوى پاى آدم سبز نمى شود.به خودم مى گويم حالا كه سبز شده بنويس.اما چطور بنويسم او نه به سرجوخه هاى روس مى ماند كه وقتى تمام قد تعظيم مى كند كله طاسش بوى شب هاى پاريس بدهد، نه به كارگران آتشدان كشتى هاى بخار توى نمايشنامه هاى يوجين اونيل كه ديوانه وار بيل هايشان را پر از زغال سنگ مى كنند، دود مى خورند سرفه مى كنند تا شاهزاده خانم آن بالا روى عرشه محو بازى دولفين ها باشد. اما نبايد زندگى اين جوان روستايى يك خط صاف باشد كه نقطه شروعش روستايى در اطراف زنجان است و انتهايش باربرى در تهران.او تا به اينجا كه برسد، مسيرى پيچ در پيچ و حلزونى را طى كرده، اين را مى شود از عمق نگاه نجيبش فهميد، نگاهى كه فقط خيره نمى شود، مى كاود، دنبال مفاهيم مى گردد، دنبال روزهاى از دست رفته، دنبال عشق.چشم هايى كه در پى اسباب و لوازم لوكس و سنگين دو دو نمى زنند، اما در پس آن همه متانت و آرامش ژرفشان مى تابند.زندگانى اين مرد ۳۰ساله باربر پرتلاطم و شنيدنى بايد باشد.راست گفته اند هركسى جهانى است بنشسته در گوشه اى بيا كافه اردبيلى ها، غروبا اونجام.&lt;br /&gt;|||&lt;br /&gt;ژاكت سفيد به تن دارد بى هيچ ردى از عرق چرك مرده و كاپشن چرم قهوه اى سير كه به نشانه آرامش و استراحت روى شانه ها انداخته و در كنج قهوه خانه نشسته است.مى گويند قهوه اى، رنگ تنهايى و قدرت است و چقدر زندگانى اين جوان قهوه اى است.نعلبكى را كه تقريباً در ميان انگشتان زمختش گم شده اند بالا مى برد و همچنانكه زيرچشمى نگاهى به من دارد، آخرين جرعه چاى را سر مى كشد و سرپا مى ايستد.كمربند پهن قهوه اى اش با نقش گل و بلبلى كه بر آن داغ كرده اند از دور توى چشم مى زند:&lt;br /&gt;- حيدربابا سروهايت قد كشيدند اما افسوس كه جوان هاى تو خم شده اند .&lt;br /&gt;يا الله بفرمايين!&lt;br /&gt;- حيدربابا رو دوست دارى.&lt;br /&gt;- دوست دارم ! با حيدربابا زندگى كرده ام، زندگى مى كنم، مى خندم، گريه مى كنم، همه اش را از برم.&lt;br /&gt;- مگه سواد دارى&lt;br /&gt;هى خواندن و نوشتنى بلديم...ديپلم ردى ام ولى تا دلت بخواد كتاب مى خونم.الآن كه نه چند وقتيه گرفتار شدم.مادرم سواد نداره ولى بنده خدا شكل همه كتابام رو از بره.وقتى مى گم حيدربابا مى گه پشت قاب عكس بابات.وقتى مى گم لوركا مى گه توى رختخواب ها زير جاجيم.&lt;br /&gt;با همين چند جمله يك بار ديگر خودش را معرفى مى كند، اما اين بار نه در هيأت مردى باربر بلكه در قد و قواره آدمى كتاب خوانده و عاشق شعر.خداى من! لوركا شاعر اسپانيايى را از كجا مى شناسد ! تعجب كه نه حيرت كرده ام براى همين هم نمى پرسد چرا دهانت بازمانده و با خنده مى گويد:&lt;br /&gt;- بعضى ها باربرن و كتابخوان، بعضى ها كتابخوان و باربر، بعضى آدما بارشون كتابه، بعضى آدما كتابشون بار.حالا من كدوم يكى از اينهام خدا مى دونه.&lt;br /&gt;نگفتم هر كسى جهانى است نشسته در گوشه اى! اين را وقتى مى فهمى كه بى حساب و كتاب جلوى سوژه را بگيرى و بگويى:&lt;br /&gt;- سلام اسمت چيه همشهرى چرا اين همه خسته اى، خدا قوت.&lt;br /&gt;- اسمم نريمانه.&lt;br /&gt;- تعريف كن ببينم نريمان از غروبى كه تابوت پدرت را به سمت قبرستان بردند، از مادرت بى بى وقتى كه صبح زمستان زغال هاى تنور را با بيل كجش جمع مى كند توى شومينه گلى گوشه اتاق.تعريف كن سوژه زود باش، دست هايت چرا كبره بسته، چشمت چرا مى پرد، گوش هايت چرا قرمزند، چرا به تهران آمدى&lt;br /&gt;نريمان هنوز در مه و ابر نفس مى كشد؛ هنوز هم هر صبح با صداى زنگوله رمه بيدار مى شود و مى رود كنار بى بى كه كاسه شير در دست هاى بزرگ و زبرش گم شده است، ظهر تابستان برايش يعنى هندوانه ديم، پرسه گيج ميان آغل و زاغه، تاب خوردن باننوى پلاس بين تيرك هاى اتاقى كه شب هاى تابستان طناب هاى پشه بند را به ستون هاى سكوى جلوى درش مى بندد:&lt;br /&gt;بچه كه بودم شب هاى تابستان با خدابيامرز پدرم توى پشه بند مى خوابيدم، بى بى و خواهرها هم توى اتاق شيروانى، فانوس آويخته از ستون را كه فوت مى كردند، پشه بندمان پر از ستاره مى شد.نيم خيز مى شدم و سرم را هى مى كشيدم به پشه بند، بعد كه دستم را مى بردم جلو، رعد و برق مى شد.پدر غرولند مى كرد، مشت پرت مى كرد، فحشم مى داد، اما من از رعد و برق قبل از خواب خوشم مى آمد.&lt;br /&gt;از روستا بيشتر بگو، از اين كه چطور شد كتابخوان شدى، چطور شد سر از تهرون درآوردى و رفتى سراغ باربرى، زندگى تو مثل آدميه كه مفصل نداره، هيچ كجاى زندگيت به هم بند نمى شه، انگار فقط خودت از اين قصه سردرمى آرى و بس، آخه مرد حسابى آدمى كه شعر اسپانيايى مى خونه نقش گل و بلبل روى كمربندش داغ مى كنه!&lt;br /&gt;گويى حرف زدنش هم مثل زندگى اش يك خط صاف نيست كه اول و آخرش معلوم باشد، پيچ در پيچ و حلزونى حرف مى زند و در هر جمله، بارقه اى از ژرفناى زندگى اش بيرون مى تراود؛ جوانى تقريباً ۳۰ ساله با لپ هاى سرخ و گل انداخته كه موى سرش را با نمره چهار مى تراشد و ديگر بوى پنير تازه و شبدر و شنبليله خيس بهار نمى دهد:&lt;br /&gt;پدرم پيرتر از بى بى بود، خدا بيامرز عصبى بود و اهل غرولند. دو هفته يك بار من و برادراى ناتنى ام را رديف مى كرد با ماشين دستى سرمان را مى تراشيد، مدام ماشين را توى كاسه نفت تكان مى داد، با يك كهنه تميز مى كرد، دستش را محكم مى پيچيد دور گردن مان و پوستمان را مثل لبو قرمز مى كرد.كشيده مى زد، لگد مى پراند، فحش مى داد بعد همه را مى برد حمام با كيسه به جانمان مى افتاد ولى دلش به اندازه گنجشك بود، از انگشت يكى كه خون مى آمد فرياد مى كشيد، مثل بچه ها گريه مى كرد.&lt;br /&gt;خوش نشين بود. نه زمينى نه باغى نه باغچه اى، كارگرى مى كرد، زمين مردم را شخم مى زد، درو مى كرد، آفتابگردان چوب مى زد زندگى بى بى و خواهرهام با مشك زدن و كشك درست كردن گذشت.من زير بار ازدواج نرفتم و آمدم تهران، رفتم خانه عمو يك هفته بعدش مرد و عمرش را داد به شما.اول كارگر چاپخانه بود بعد كتاب مى خريد، كتاب مى فروخت.&lt;br /&gt;بچه كه بودم مى آمدم تهران پيشش، خيلى دوستم داشت.۱۳ سالم بود كه حيدربابا را داد دستم گفت بخون حفظ كن.خوندم و حفظ كردم، بعد حافظ، بعد سعدى، بعد رمان هاى روسى، بعد شعرهاى اسپانيايى.هروقت كه مى آمدم تهران يك بغل كتاب مى ريخت توى ساكم مى گفت ببر بخون، هروقت هم به روستا مى آمد سوغاتى برايم كتاب مى آورد.&lt;br /&gt;- آقا از اين لوركا خيلى خوشم مى آد شما پابلو نرودا رو خوندين&lt;br /&gt;نريمان وقتى «ميمون پشمالو» يوجين اونيل را مى خواند يعنى ماجراى مردى كه در آتشدان كشتى كار مى كرد و آنقدر دود به حلقش رفت كه تبديل به بتون شد، تصميم مى گيرد مثل بتون شود.&lt;br /&gt;- آقا اونجا كه طرف مى ره لندن و هرچى مشت بهش مى زنن عين خيالش نيست رو خيلى دوست دارم.براى كار كه به تهران اومدم تصميم گرفتم هر مشتى كه به اين بتون مى خوره درد بگيره.زمستان بود و كمى برف توى خيابان نشسته بود، من چكمه بلندى تا زانو پوشيده بودم، رفتم كنار پياده رو نزديك بازار و سعى كردم رفتار دوستانه اى با مردم داشته باشم. فكر كردم خانم هاى مسن مهربان ترند، براى همين هر خانم مسنى رد مى شد مى دويدم جلو و مثل آقاها مى گفتم «روزتون بخير خانم، روز برفى قشنگيه، شما گارگر نمى خواين كارگر كارگر!»&lt;br /&gt;ولى همه از من فرار مى كردن، نشد.رفتم اتوبان كرج موز و پفك بفروشم، نشد.اشتباه كرده بودم بايد چاى داغ مى فروختم، نشد.فكر كردم شايد بتوانم كارگر شركت باشم، برگشتم تهران و كنار خيابان به چند نفر گفتم شركت كجاست آقا شما كارگر شركت هستين&lt;br /&gt;يك نفر آدرس باربرى را داد من هم از همان روز مشغول به كار شدم.&lt;br /&gt;نريمان دوست دارد ملوان كشتى هاى بزرگ بارى باشد، طناب را روى عرشه جمع كند، به موتورخانه سر بزند، جوانى ۳۰ ساله كه روزهايش در باربرى مى گذرد و شب هايش ميان كتاب هاى رنگ و رو رفته و قديمى در اتاقى كوچك ميان محله عودلاجان. از كارش راضى است، روزى ۱۵ هزار تومان درآمد دارد و گاه و بى گاه از مشتريان خوش مشرب انعام هم مى گيرد.هر ماه به بى بى و خواهرها سر مى زند و كلى پول برايشان مى برد.&lt;br /&gt;بهت و حيرت آرام آرام فروكش مى كند و سوژه با هيبت غول هاى ساده و مهربان در صفحه جان مى گيرد.ديگر نمى خواهم سراغ هيچ سوژه اى بروم آنها هر روز خودشان سر راهم سبز مى شوند.كافى است جلو بروم بگويم سلام همشهرى. سلام سوژه چيه خسته اى، بعد مى بينى چشم هاى سوژه به جايى دور خيره مانده است.دور، دور، دور، به روستايى دوردست تكيه داده به كوه در حاشيه رود ، با انگشتانى زمخت آخرين جرعه چاى اش را سر مى كشد و حيدربابا را زمزمه مى كند.&lt;br /&gt;حيدربابا! چه مى دانستم كه دنيا اين همه سربالايى دارد.&lt;br /&gt;گم شدن ها دارد، جدايى دارد، مرگ دارد.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.iran-newspaper.com/1386/861120/html/report.htm"&gt;[محمد مطلق - روزنامه ایران]&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-4717878171243049053?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/4717878171243049053/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=4717878171243049053&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/4717878171243049053'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/4717878171243049053'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/02/blog-post.html' title='باربری که شب ها لورکا می خواند'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-7918161282411373315</id><published>2008-01-29T10:49:00.000+03:30</published><updated>2008-09-10T13:44:45.957+04:30</updated><title type='text'>تا شب هم خدا بزرگ است...</title><content type='html'>&lt;div align="justify"&gt;در آن روزهایی که در زمان رضاخان پهلوی و فشار طاقت فرسا برای تغییر لباس بود و روحانیون و حوزه ها در تب و تاب به سر می بردند؛-که خداوند رحمان نیاورد چنین روزهایی برای حوزه های دینی- شیخ نسبتا وارسته ای را نزدیک دکان نانوایی که قطعه نانی را خالی می خورد، دیدم که گفت:&lt;br /&gt;« &lt;strong&gt;به من گفتند عمامه را بردار، من نیز برداشتم و دادم به دیگری که دوتا پیراهن برای خودش بدوزد؛ الان هم نانم را خوردم و سیر شدم، تا شب هم خدا بزرگ است&lt;/strong&gt;».&lt;br /&gt;پسرم! من چنین حالی را اگر بگویم به همه مقامات دنیوی می دهم، باور کن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;وعده دیدار،موسسه تنظیم و نشر آثار امام (ره)، نامه 26/4/63&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-7918161282411373315?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/7918161282411373315/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=7918161282411373315&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/7918161282411373315'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/7918161282411373315'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2008/01/blog-post.html' title='تا شب هم خدا بزرگ است...'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-3728444143544669814</id><published>2007-11-25T03:48:00.000+03:30</published><updated>2008-09-10T13:42:49.348+04:30</updated><title type='text'>من قاتل پسرتان هستم</title><content type='html'>وقتی که محسن از تقلا افتاد، آمدیم روی آب. جنازه پسرتان را گیر انداختیم میان سیم خاردار‌ها تا جزر و مد او را به سمت دریا نکشاند. فرزندتان همچون مسیح مصلوب میان سیم خاردار‌ها مانده بود؛ دستانش به دو طرف کشیده شده و سرش کج افتاد روی شانه‌اش.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سلام به آقای رضا جبارزاده، امیدوارم حالتان در همه حال خوب باشد. من فرامرز بنکدار هستم. نمی‌دانم این اسم را به جا می‌آورید یا نه، ولی من شما را می‌شناسم و از نزدیک دیده‌ام. البته این شناخت مربوط به چند مراسم ِ ختمی است که در آن شرکت کردم. شما با شال مشکی جلوی در ایستاده بودید و به مدعوین خیر مقدم می‌گفتید. نام کوچکتان را هم از روی اعلامیه‌ی ختم پیدا کردم.&lt;br /&gt;راستش در مراسم روز چهلم زودتر از شما به مزار شهیدان رسیدم. می‌دانستم قبر محسن کجاست چون از روزی که به مرخصی آمده بودم، مکانی بود که بارها و بارها بدان جا رفتم و به محسن، مربی و هم‌رزمم، سر زدم. آن‌جا که می‌رفتم، بغضی عجیب گلویم را می‌گرفت و می‌خواست خفه‌ام کند. آن‌قدر که مجبور می‌شدم مثل دیوانه‌ها دهانم را تا آن‌جا که می‌توانم باز کنم تا شاید راه نفس کشیدنم باز بماند. خیلی‌ها که مرا در این حال می‌دیدند، فکر می‌کردند دیوانه‌ام یا این‌که از مجروحین شیمیایی حمله‌ی اخیر هستم؛ مخصوصاً که از چشمانم بی‌وقفه اشک می‌آمد. البته شاید فکر کنید این نوشته‌ها به شما هیچ ربطی ندارد و شاید تا اندازه‌ای نیز گیج شده باشید. اما وقتی به بقیه ماجرا بپردازم، به طور حتم متوجه منظور من خواهید شد.&lt;br /&gt;آن‌روز، در مزار شهیدان، آن‌قدر صبر کردم تا شما به هم‌راه دیگر عزاداران و داغ دیدگان بیایید. حتماً یادتان هست. شما توی ماشین پیکان آلبالویی رنگ نشسته بودید و همان شال مشکی دور گردنتان بود. پیاده شدید. مردها دو صف شدند و شروع کردند به عزاداری و سینه زنان پیش آمدن. زن‌ها هم پشت صف مردها به راه افتادند. آمدند تا به قبر محسن رسیدید. در آن موقع من زیر اقاقیای کنار خیابان خاکی روبه روی قبر ایستاده بودم. نمی‌دانم چرا جرأت نمی‌کردم جلو بیایم. گناهکار بودم و بی آن‌که شما مرا بشناسید، از دیدن‌تان شرم داشتم. نمی‌دانستم اگر بدانید من قاتل پسرتان هستم، چه برخوردی خواهید داشت. آری، محسن به دست من به قتل رسید، نه به دست سربازان دشمن.&lt;br /&gt;در این‌جا از شما خواهش می‌کنم تا پایانِ نامه را بخوانید و سپس در مورد این عمل من قضاوت کنید.&lt;br /&gt;آن روز، بالاخره خودم را راضی کردم جلو بیایم و در میان دیگر عزاداران قرار بگیرم. آمدم، ولی خیلی سخت، سعی کردم خودم را میان جمعیت سیاه‌پوش پنهان کنم. با این‌که می‌دانستم مرا نمی‌شناسید و حتی نامم را هم نشنیده‌اید ولی ترس پنهان همه‌ی وجودم را فرا گرفته بود. این ترس، علاوه بر عذاب وجدانی بود که در آن لحظه داشت روزگارم را سیاه می‌کرد. می‌خواستم ببینم شما چه می‌کنید و مادرش چه می‌کند. شما با گوشه‌ی همان شال مشکی اشک‌هایتان را پاک می‌کردید و مادرش... بله، مادر محسن، مادر دوست، هم‌رزم و مربی من، افتاده بود روی قبر و جیغ می‌کشید و قاتل و قاتلین پسرش را نفرین می‌کرد.&lt;br /&gt;اگر خودتان به جای من بودید و یکی به دست شما کشته می‌شد و خانواده‌ی مقتول آن‌گونه جلوی رویتان، نفرین‌‌تان می‌کرد، چه می‌کردید؟ آن هم قتلی که از روی اجبار بود و نه اختیار. بله، از روی اجبار. البته روی عمد بودن قتل هیچ صحبتی ندارم. من به طور عمدی پسرتان را در شب عملیات به قتل رساندم ولی مجبور بودم او را بکشم که در این مورد توضیح خواهم داد.&lt;br /&gt;از همان لحظه تصمیم گرفتم به نحوی ماجرا را برایتان بازگو کنم. مخصوصاً وقتی که دوست پسرتان، که دوست همرزم من هم بود، بلندگو در دست گرفت تا در مورد محسن سخن بگوید. او هر چه از ابتدا تا انتها گفت راست بود ولی در مورد نحوه‌ی شهادت فرزندتان، ماجرا را به طور کامل بیان نکرد. این نامه نیز برای جبران آن کاستی است. دوست پسرتان، همان موقع که پشت بلندگو قرار گرفت، مرا دید. حتی چند لحظه‌ای نیز توی چشمان هم نگاه کردیم. به همین خاطر بود که هر چه به انتهای سخن گفتن و بازگویی خاطرات ماجرای شهادت محسن نزدیک‌تر می‌شد، کمتر سربلند می‌کرد و کم‌تر جمعیت عزادار را، و البته من را، نگاه می‌کرد. باید یادتان باشد در انتهای صحبت، چنان منقلب شد که زخم تازه‌ی روی گونه‌ی چپش به رنگ خون درآمد و با یک دست کشیدن، زخم‌ دهان باز کرد و شما شال مشکی خود را به سخنران دادید و او گذاشت روی صورت تا خون روی لباسش نریزد و صحبت او در همان‌جا به پایان رسید. من در اینجا می‌خواهم واقعیت شهادت محسن را بازگویم؛ آن شب، پس از غروب خورشید وارد آب شدیم. من، محسن و دیگر نیرو‌های گروهان غواص، می‌بایست طبق نقشه مواضع اولیه دشمن را در کنار رود خروشان اروند به تصرف در می‌آوردیم و ضمن گرفتن یک جای پا -که البته این یک اصطلاح نظامی است و لازم نمی‌دانم به شرح آن بپردازم- نیرو‌های آماده در ساحل خودی، با قایق پیشروی خود را شروع کرده، سپس به عمق خاک دشمن رخنه کنند.&lt;br /&gt;آن چنان که بعدها گفتند، در اویل حرکت دشمن مشکوک شده بود که ما قصد حمله داریم. لذا پس از ورودمان به آب، شروع به ریختن آتش روی اروند‌رود کرد. ما دست‌هایمان را به هم داده بودیم و جلو می‌رفتیم. دست چپ محسن در دست راست من بود. در وسط آب آتش دشمن آن‌قدر زیاد شد که گاه فکر می‌کردم در دیگ آب جوش افتاده‌ام. البته هنوز ما را ندیده بودند و به طور ایذایی شلیک می‌کردند. کمی جلوتر، اجسام سیاهی دیدم که روی آب شناور بودند و از سمت بالای اروند می‌آمدند و به سوی خلیج فارس می‌رفتند. دقت کردم و جنازه غواصانی را دیدم که متعلق به لشکری بودند که بالاتر از ما عمل می‌کردند.&lt;br /&gt;شاید این جرئیات ربطی به شما نداشته باشد ولی من خود را موظف می‌دانم تمام وقایع آن شب را بازگویم. البته این حق را نیز به من بدهید که نتوانم بی‌مقدمه به اصل ماجرا بپردازم.&lt;br /&gt;سیصد تا چهار صد متر با ساحل دشمن فاصله داشتیم که پسرتان محسن، جیغ کوتاهی کشید و مثل ماهی‌ای که بیرون آب افتاده باشد، شروع کرد به بال بال زدن. در تیراندازی بی‌‌هدف دشمن، مورد اصابت گلوله قرار گرفته بود. زیر بغلش را گرفتم تا در تاریکی شب گمش نکنم. با آن همه سلاح و مهماتی که داشت، ممکن بود زیر آب برود و برای همیشه از دیدار دوباره‌اش محروم شوید. دوست پسرتان گفت که محسن در وسط آب شهید شد و فرمانده‌ی گروهان غواص دستور داد یکی دیگر به نام بنکدار جنازه‌ی محسن را به ساحل دشمن بکشد تا گم نشود.&lt;br /&gt;شاید هم اکنون نام مرا به یاد‌آورده باشید. اما در آن‌جا محسن شهید نشد، با این که زخمش کاری بود. فرمانده‌مان دستور داد که محسن را به همراه ستون غواصان جلو ببرم. در همان حال آتش دشمن فروکش کرد و توانستم با فراغ بال اسلحه و تجهیزات خودم و محسن را باز کنم توی آب بریزم تا او را راحت‌تر جلو ببرم. تیر خورده بود به گلوی فرزندتان. دست دور کمرش انداختم و شنا‌کنان جلو رفتیم. در آن لحظات تمام فکر و ذکر من نجات جان محسن بود زیرا او خود یک بار جان مرا نجات داده بود. سرش را طوری بالا گرفتم که موج‌های بلند و کوتاه مانع تنفسش نشود این عملی بود که در تمام آن سیصد چهارصد متر راه به نحو احسن انجام دادم.&lt;br /&gt;به ساحل دشمن رسیدیم. جلوی رویمان پر بود. از سیم خاردار و خورشیدی و مین و نی و جولان. سربازان دیده‌بان دشمن ما را ندیده بودند و تا رسیدیم. پشت سیم خاردار‌ها خپ کردیم. فرمانده‌هان به وسیله‌ی بی‌سیم با مرکز فرماندهی عملیات تماس گرفت. گفتند باید صبر کنید تا لشکر‌های دیگر هم به محل‌های از پیش تعیین شده برسند. خر خر گلوی محسن از همان جا شروع شد. هوا از محل برخورد تیر در گلو، داخل و خارج می‌شد و صدای زیادی ایجاد می‌کرد. فرمانده گروهان شنا کنان آمد کنارم و گفت صدایش را ببرم. محسن را جا به جا کردم و این طرف و آن طرف گرداندم تا شاید خرخر گلویش قطع شود، اما نشد.&lt;br /&gt;در این لحظه یکی از سربازان دشمن را دیدم. آمد روی دژی که سنگرهایشان پشت آن بود. مشکوک شده بود در دل هزار بار صلوات فرستادم و آیه‌ای را که می‌گفتند در آن لحظات دشمن را کور می‌کند، خواندم. باز هم فرمانده‌مان آمد نزدیک‌تر و با تحکم گفت صدایش را خاموش کنم. متوجه منظورش نشدم. با درماندگی گفتم هرکاری که می‌توانستم کردم، اما نشد. فرمانده دوباره گفت صدایش را ببرم. پرسیدم چطور؟ گفت سرش را بکن زیر آب. اولش باورم نشد. ولی وقتی با ماندن و سکوتش مواجه شدم، دانستم که گفته‌اش جدی است.&lt;br /&gt;محسن، پسر شما و مربی من، همچنان خرخر می‌کرد. موج می‌زد و آب می‌ریخت توی سوراخ گلویش و فواره‌وار می‌جوشید همان‌طور که مچ دست محسن را گرفته بودم، کشیدمش زیر آب با این‌که روی آب بیهوش و بی‌حال بود ولی تا سرش رفت زیر آب، تکانی خورد و دستش را کشید و آمد روی آب، فرمانده‌هان که بغل دستم بود، محکم گفت بکشمش زیر‌ آب، اگر جایمان لو برود، جان همه‌ی نیرو‌های حمله‌ور به خطر می‌افتد. از پشت و زیر کتف، هر دو دست محسن را محکم گرفتم، نفسم را در سینه حبس کردم و کشیدمش زیر آب. لحظات سختی بود لحظه به لحظه‌ی آشنایی شش ماهه‌ام با محسن در نظرم آمد. روز تقسیم نیرو‌ها، خودم را یک شناگر ماهر جا زدم و به گردان غواص رفتم. بردندمان کنار رود کارون. محسن، پسر شما و مربی غواصی ما، جلوی رویمان ایستاد و گفت که باید بتوانیم تا آن طرف رود شنا کنیم و برگردیم ولی در روز اول، فقط بپریم توی آب و در جا شنا کنیم تا مهارتمان مشخص شود. ترس برم داشته بود. چاره‌ای نبود پسرتان فرمان داد و همه به یکباره پریدیم توی آب. باور نمی‌کردم عمقش زیاد باشد ولی وقتی پایم به زمین نرسید، مرگ را جلوی چشمانم دیدم. دست و پا می‌زدم و آب توی حلقم بود. نمی‌دانم چه شد و بر من چه گذشت ولی وقتی چشم باز کردم، در ساحل بودم و محسن با دو دست روی سینه‌ام فشار می‌داد. من زنده بودم! پسرتان به کمکم آمده بود و مرا از زیر آب کشیده بود بیرون. کم‌کم با هم آشنا شدیم. تا آن‌جا که از خصوصی‌ترین مسائل هم خبر داشتیم. بلی، شش ماه دوستی را در کمتر از یک دقیقه مرور کردم و نتوانستم ببینم محسن، نجات دهنده‌ی زندگی من، دست و پا بزند و من زیر آب نگه‌اش داشته باشم و او را از حق زنده ماندن محروم کنم. این‌ بار خودم او را بالا آوردم و قبل از اینکه سر از آب بیرون ببرم، سر او را بیرون بردم تا هم‌رزم، مربی و دوستم بتواند نفس بکشد.&lt;br /&gt;فرمانده‌مان رفته بود جلوتر، تا صدای خرخر گلوی محسن را شنید، تند آمد، بیرون آب در سکوت محض فرو رفته بود، در حالی که زیر آب فکر می‌کردم در میان توفانی سهمگین گرفتار شده‌ام و صدا‌های گوناگون می‌خواهد پرده‌ی گوشم را پاره کند. فرمانده‌مان سرش را آورد نزدیک گوشم و با صدایی که در نهایت آهستگی، شدت یک فریاد را داشت، گفت مگر نمی‌بینی کجا هستیم؟ اگر لو برویم همه‌مان را قتل‌عام می‌کنند؛ نه تنها ما را، بچه‌های لشکر‌های دیگر را هم.&lt;br /&gt;صدای گلوی محسن هر لحظه بیشتر می‌شد. آرام گفتم نمی‌توانم. فرمانده‌مان در میان تاریکی نگاهم کرد و فکر کرد که گفته‌ام از لحاظ جسمی نمی‌توانم. گفت کمکت می‌کنم. تسلیم شدم. سعی کردم به چیزی فکر نکنم؛ نه به گذشته‌مان، زندگی بازیافته‌ام، دوستی و رفاقتمان و نه حتی به شما که پدرش هستید و باید در آینده جوابگویتان باشم.&lt;br /&gt;فرمانده‌مان گفت سرش را بگیر، و خودش چسبید به هر دو پای محسن، با هم رفتیم زیر آب. محسن اول آرام بود ولی بعد شروع کرد به تقلا و دست و پا زدن. با لگد فرمانده‌مان را پرت کرد عقب و صورت او گرفت به سیم خاردار. البته این را بعد متوجه شدم. وقتی که محسن از تقلا افتاد، آمدیم روی آب. جنازه پسرتان را گیر انداختیم میان سیم خاردار‌ها تا جزر و مد او را به سمت دریا نکشاند. فرزندتان همچون مسیح مصلوب میان سیم خاردار‌ها مانده بود؛ دستانش به دو طرف کشیده شده و سرش کج افتاد روی شانه‌اش. فرمانده‌مان خون زخم روی گونه چپس را با لباس غواصی پسرتان پاک کرد و سپس فرمان حمله داد. من دیگر محسن را ندیدم.&lt;br /&gt;این واقعیت ماجرایی بود که برای پسرتان رخ داد و من بدون هیچ لاپوشی آن را بیان کردم. حال نیز برای هرگونه مجازاتی که شما، پدر محسن و خانواده‌تان در نظر بگیرید،‌ آماده‌ام. من قاتل محسن هستم و باید مجازات آن را تحمل کنم. هر چه تصمیم بگیرید، به آن گردن خواهم نهاد. می‌توانید مرا در همان گردانی که فرزندتان توی آن بود، پیدا کنید. نشانی‌اش پشت پاکت هست. اکنون شما را به حال خود وا می‌گذارم زیرا می‌دانم که احتیاج به تنهایی دارید. مرا نیز در غم از دست رفتن فرزندتان شریک بدانید. دوست و همرزم محسن، فرامرز بنکدار.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[من قاتل پسرتان هستم – احمد دهقان]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-3728444143544669814?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/3728444143544669814/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=3728444143544669814&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3728444143544669814'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3728444143544669814'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2007/11/blog-post.html' title='من قاتل پسرتان هستم'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-6349645907104543342</id><published>2007-11-07T10:18:00.000+03:30</published><updated>2008-09-21T05:19:37.492+03:30</updated><title type='text'>گرفتاری</title><content type='html'>اگه این دنیا جای به‌تری بود. از طرز فکر زن‌ها بدم نمی‌اومد، دوست دارم همه جا باشن و من اون‌ها رو مثل صدف از ساحل بردارم، صدف‌های صورتی کوچولو و صدف‌های حلزونی، صدای دریا را از اون‌ها می‌شه شنید. امّا مشکل، این دنیاست، این دنیا...&lt;br /&gt;آدم فقط یک‌بار گرفتار این حرف‌ها میشه، وقتی که پسر بچّه‌س، وقتی هنوز نمی‌دونه که تمام جهان یک مذبله‌س. فکرش تو سرت می‌افته و کار تمومه و اون‌وقت همه‌ی عمر باتوست. و تا زنده‌ای به هر طرف می‌چرخی او رو می‌بینی، همه‌ی زن‌های دیگه همون لبخند و همون آه رو دارن. درست وقتی دچار می‌شیم که در اوج حماقتیم و چیزی از دنیا نمی‌دونیم. و بعد از او فاصله می‌گیریم، با این همه تمام عمر دنبال‌ش می‌گردیم.&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;[بیلی بتگیت – ای.ال.دکتروف]&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-6349645907104543342?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/6349645907104543342/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=6349645907104543342&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/6349645907104543342'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/6349645907104543342'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2007/11/blog-post_07.html' title='گرفتاری'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-2651691170764009481</id><published>2007-10-31T05:57:00.000+03:30</published><updated>2008-09-10T13:41:44.061+04:30</updated><title type='text'>در فراق آن‌كه رفت...</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://1.bp.blogspot.com/_u6gE-x-o1Us/R-riMEHAihI/AAAAAAAAAAM/NqU3B_Z-1B4/s1600-h/308799_orig.jpg"&gt;&lt;img style="cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://1.bp.blogspot.com/_u6gE-x-o1Us/R-riMEHAihI/AAAAAAAAAAM/NqU3B_Z-1B4/s320/308799_orig.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5182203018132621842" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درد، درد، درد، درد&lt;br /&gt;در وجود گرم و مهربان مرد&lt;br /&gt;خانه كرد&lt;br /&gt;مرد مهربان از اين هواي سرد&lt;br /&gt;خسته بود&lt;br /&gt;درد را بهانه كرد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آه، آه، آه، آه&lt;br /&gt;باز هم صداي زنگ و بغض تلخ صبحگاه:&lt;br /&gt;- اي دريغ آن كه رفت ...&lt;br /&gt;- اي دريغ ما ، دريغ مهر و ماه&lt;br /&gt;دوستان نيمه راه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;***&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رود، رود، رود، رود&lt;br /&gt;رود گريه جماعت كبود&lt;br /&gt;در فراق آن كه رفت&lt;br /&gt;در عزاي آن كه بود&lt;br /&gt;"دير مانده‌ام در اين سرا... " ولي شما، عزيز&lt;br /&gt;"ناگهان چه قدر زود..."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.farsnews.com/newstext.php?nn=8608070708"&gt;[ابوالفضل زرويي نصرآباد]&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-2651691170764009481?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/2651691170764009481/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=2651691170764009481&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/2651691170764009481'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/2651691170764009481'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2007/10/blog-post.html' title='در فراق آن‌كه رفت...'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_u6gE-x-o1Us/R-riMEHAihI/AAAAAAAAAAM/NqU3B_Z-1B4/s72-c/308799_orig.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-803945392315171371</id><published>2007-09-24T11:46:00.000+03:30</published><updated>2008-09-10T13:40:58.519+04:30</updated><title type='text'>گنجینه خواف</title><content type='html'>• من خود که در این تاریخ نزدیک هفده ماه است تقریباً دویست فرسنگ راه از محل اقامت خود تبعید و در یک محوطه مخروبه‌ای محبوس هستم... امیدوارم کفاره گناهان گذشته و زاد و راحله سفره آتیه و موجب تزکیه نفس شده و بوده باشد. نمی‌دانم این مجازات‌های متعدده و مختلفه از روی چه تقصیری است که من نه در خود سراغ دارم و نه از کسی شنیدم و نه کسی به من اظهار کرد. (ص 66)&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/R0f_X_tWUBI/AAAAAAAAACM/10z2LSnDqVg/s1600-h/36790.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/R0f_X_tWUBI/AAAAAAAAACM/10z2LSnDqVg/s200/36790.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5136354687743053842" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;•    «الجاهل امّا مفرط اومفرَّط»، متاسفانه بیشتر امرا و حکم‌فرمایان امروزه مسلمین در اصقاع مختلفه بین افراط و تفریط [واقع شده‌اند]. طایفه وهابی كه قریب یك‌صد سال است جلوه‌گر شده و در این تاریخ، حکم‌فرمای حجاز و یثرب (بخشی از جزیرة العرب) می‌باشند به طرف افراط افتاده صفات و مراتب خلق و عبودیت را با مراتب و شئون خالق خلط كرده، جمعی از مسلمین را به این مشرك می‌نامند.&lt;br /&gt;•    برخی از امرای مسلمین به طرف تفریط افتاده، برخی شئون و مراتب الوهیت را (مطاعیت، جعل قوانین دنیوی نسبت به نفوس و اموال و اعراض ‌و...) به مراتب و شئون عبودیت خلط كرده‌اند؛ جهلاً یا تجاهلاً یا هواءً یا تقلیداً لاُمر الكفار، مثل تركیه و ایران و امثالهما.&lt;br /&gt;•    مملكت ستانی و مردم را تحت اطاعت درآوردن بدون قصد و غرض دینی و نیز اجرای قوانین آسمانی، همان رویه فراعنه و نمارده و امثالهما در اصقاع خود است و ابداً تفاوتی ندارد [كه] من مسلمانم و یا نصارا و یهود و یا بت پرست و غیره هستم و مردم را قهراً در تحت اقتدار خود در می‌آورم؛ تفاوتی در مسئله نمی‌كند. تمام فرعونیت [است] و بر خلاف عقل و حكم كلیه ادیان است.&lt;br /&gt;•    قادر و قاهر بودن بر دیگران فقط باید به اجازه حق تعالی باشد. هر كس را او قدرت دهد قادر و هر كس را او قاهر كند، صاحب حق خواهد بود و بس، ولی ممكن است جمعی یا اهل بلدی یا مردم مملكتی به اختیار خود شخصی یا اشخاصی را پسندیده، اختیارات امور اجتماعی خود را به نظر او یا آن‌ها واگذار کنند.&lt;br /&gt;معلوم است این منتخب یا منتخبان همان اعمالی را می‌توانند كرد كه خود منتخب حق كردنش را داشت. و روشن است چنان‌چه خود منتخب حق نداشت عملی بر خلاف قوانین دیانتی نماید، منتخب و منتخبان هم حق نخواهند داشت. بناءً علی هذا حكومت مشروعه منحصر است به منصوب و مأذون از جانب خداوند تبارك و تعالی به واسطه یا بلاواسطه یا از جانب خلقی به ترتیبی كه ذكر شد.&lt;br /&gt;&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/R0f_qPtWUCI/AAAAAAAAACU/QQPOxhvB-MU/s1600-h/36791.jpg"&gt;&lt;img style="float:right; margin:0 0 10px 10px;cursor:pointer; cursor:hand;" src="http://4.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/R0f_qPtWUCI/AAAAAAAAACU/QQPOxhvB-MU/s200/36791.jpg" border="0" alt=""id="BLOGGER_PHOTO_ID_5136355001275666466" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;•    این سوء حظی كه در قرن ما نصیب ما شده،‌ ظاهراً طولی نخواهید كشید كه ولی از جانب حق تعالی برانگیخته شده،‌ جاهلیت و شرك و كفر را از صحنه عالم بردارد.&lt;br /&gt;•    [به] مقتضای آیات و اخبار نبوی و غیره، نكاح و تزویج؛ راجح و مؤكد بل‌كه بر بعضی واجب و بر هیأت اجتماعیه واجب كفائی [است]. و هم‌چنین به حكم عقل، پیغمبر فرمود: امت من به‌واسطه كثرت نسل تزویج كنند، چه كثرت مسلمین، موجب مباهات من است نزد سایر پیغمبران. نكته این‌كه در حدیث رجحان آن برداشته شده و فقط یكی از مباحات شمرده شده، همان است كه به آن اشاره گردید كه به واسطه فساد نسل، تزویج نتیجه‌ای برای اسلام نخواهد داشت.&lt;br /&gt;•    چون اسلامیت رو به انحطاط است، نسل جدید برای اسلام اگر مضر نباشد، بی‌فایده خواهد بود. این نكته هم نگفته نماند [كه] غربت و ضعفی كه به اسلام و قوانین آن و مسلمین روی داده و تقریبا در تمام ممالك اسلام قوانین جعلیه هوائیه كفار حكم‌فرماست، نتیجه سوء رفتار و جهالت و خودپسندی امرا، سلاطین [و] حكم‌فرمایان ممالك مسلمین بوده كه بر خلاف سفارش‌ها و توصیه‌های صاحب شریعت به اتحاد «المؤمنون كنفس واحدة» رفتار و با همدیگر نزاع و جدال وجنگ‌های داخلی نموده، موجب از دست رفتن بیشتر ممالك اسلامی و ضعف و انحطاط خود و اسلام گردیده،‌ قهراً كفر و شرك غالب و قوانین اسلام مهجور ماند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;گنجينه خواف: 159 ـ 163&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;پ.ن:&lt;br /&gt;سید حسن مدرس (1288ق ـ 1316ش)، یکی از چهره‌های مذهبی ـ سیاسی برجسته ایران معاصر است که از مشروطه تا سال 1306ش، سخت درگیر سیاست بود. مدرس شجاعتی بی نظیر داشت. چنان‌که بی‌واهمه در کار مبارزه با دستگاه رضا خانی و ستاندن حقوق اسلامی و ایرانی، دمی فروگذاری نکرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;a href="http://www.baztab.com/news/65033.php"&gt;&lt;span style="font-style: italic;"&gt;منبع&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-803945392315171371?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/803945392315171371/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=803945392315171371&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/803945392315171371'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/803945392315171371'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2007/09/blog-post.html' title='گنجینه خواف'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/R0f_X_tWUBI/AAAAAAAAACM/10z2LSnDqVg/s72-c/36790.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-8955566387615982730.post-3251569519841832335</id><published>2007-07-06T07:29:00.000+03:30</published><updated>2008-09-10T13:39:55.167+04:30</updated><title type='text'>مادر</title><content type='html'>هواللطیف&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;او زنی زیباست. نه، بسی برتر از زیباست. او نَفْس زندگی در لطیف‌ترین درخشش صبحگاهی آن است. شما او را نمی‌شناسید و هیچ‌یک از پرده‌هایی را که نقاشان از چهره‌ی او پرداخته‌اند ندیده‌اید. با این همه زیبایی او پیداست، زیبایی سیمای‌ش، نورِ نشسته بر شانه‌هایش هنگامی‌که روی گهواره‌ی فرزند خم می‌شود، آن‌گاه که می‌رود تا صدای نفس‌های او را بشنود که هنوز چیزی نیست مگر اندکی گوشت و پوست صورتی‌رنگ و چروکیده، انسان کوچکی که ناتوان‌تر از یک بچه‌گربه یا درخت‌چه است. او زنی زیباست چون عشق خویش را به مانند جامه‌ای از تن به در می‌کند تا با آن عریانی کودک را بپوشاند. او زنی زیباست چون هر بار که به اتاق کودک می‌رود، خسته‌گی را با گام‌هایی بلند پشست سر می‌گذارد. تمامی مادران از این زیبایی برخوردارند. تمامی آنان از این درستی و حقیقت و تقدس نصیب برده‌اند. تمامی مادران از این لطافت بهره‌مندند.&lt;br /&gt;بله، شما نمی‌توانید او را جز در جامه‌ی عشق خویش در نظر آورید. زیبایی مادران بی‌نهایت شکوه‌مندتر از عظمت طبیعت است. گونه‌ای زیبایی است که به تصور در نمی‌آید، تنها زیبایی است که می‌توانید برای این زن که مراقب حرکات کودک‌اش است در نظر آورید.&lt;br /&gt;پدران به جنگ می‌روند، بر سر کار می‌روند، پیمان می‌بندند. پدران بار جامعه را بر دوش دارند. این کار آن‌هاست، کار بزرگ آن‌ها. پدر آن کسی است که در برابر فرزند تظاهر می‌کند و خویشتن را مظهر قانون و عقل و تجربه که جمله‌گی برساخته‌ی جامعه‌اند، جلوه می‌دهد. مادر در برابر فرزند تظاهری نمی‌کند. او در برابر فرزند نیست، گرداگرد آن، درون آن، بیرون آن، همه‌جای آن است. او فرزند را بر سر دست می‌گیرد و به حیات جاودانه معرفی می‌کند. &lt;span style="font-weight: bold;"&gt;مادران بار خدا را بر دوش دارند. این شور و شوق‌شان، یگانه دل‌مشغولی‌‌شان، زیان‌شان و تقدس‌شان است. پدر بودن، ایفای نقش پدری است. مادر بودن رازی مطلق است، سرّی است که با هیچ چیز در نمی‌آمیزد، امر مطلقی است که با هیچ چیز نسبت ندارد، وظیفه‌ی محالی است که با این‌همه انجام می‌پذیرد، حتی به دست مادران بد. مادران بد هم با این امر مطلق نزدیکی دارند و با خدا مأنوس‌اند، انسی که پدران هیچ‌گاه آن‌را درنمی‌یابند، چرا که در هوس حفظ مقام و مرتبه‌ی خویش سرگردان‌اند.&lt;/span&gt; مادران مقام و مرتبه‌ای ندارند. هم‌زمان با فرزندشان به دنیا می‌آیند و مانند پدران بر فرزند پیشی ندارند – پیشی حاصل از تجربه، کمدی‌ای که اجتماع هزاران بار آن‌را بازی کرده است. مادران پابه‌پای فرزند خویش در زندگی می‌بالند، و از آن‌جا که کودک از بدو تولد مشمول عنایت خداست، مادران از همان ابتدا در رفیع‌ترین جای‌گاه قدسی قرار دارند. از همه چیز خشنودند، بی‌آنکه بدانند چه چیز خشنودشان می‌سازد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;رفیق اعلی – کریستیان بوبن&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/8955566387615982730-3251569519841832335?l=guest-kahf.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://guest-kahf.blogspot.com/feeds/3251569519841832335/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=8955566387615982730&amp;postID=3251569519841832335&amp;isPopup=true' title='0 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3251569519841832335'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/8955566387615982730/posts/default/3251569519841832335'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://guest-kahf.blogspot.com/2007/07/blog-post.html' title='مادر'/><author><name>محسن</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='25' height='32' src='http://1.bp.blogspot.com/_Y2QQdu3RjNs/TCb2QX4nooI/AAAAAAAAAMo/0lFxVrT0G8U/S220/Mohsen.jpg'/></author><thr:total>0</thr:total></entry></feed>
